گفتگو با عبدالرضا كاهاني
به بهانه اكران فيلم"بيست"
متولد نیشابور در سا ل1352 هستم. از کودکی به بازیگری علاقه داشتم. سن و سال زيادي نداشتم که از دوستانم دعوت کردم تا یک نمایشنامه طنز در محلهمان اجرا کنیم. برادرم و همینطور دوستم مهران احمدی در این کار من را همراهي كردند. تصمیم گرفتیم در بن بست خودمان این نمایش را اجرا کنیم. خیلی تبلیغ کرده و از همه برای تماشای آن دعوت کردیم. من در مدرسه از 17 سالگی بازیگري تئاتر را شروع کردم. در آن زمان آقای مجید عسگری (مدیر امور تربیتی شهرستان ما ) و آقای مشکیان از جمله مشوقان من در این عرصه بودند. همیشه در جشنوارههای دانش آموزی برای بازیگری، نمایشنامه نویسی، کارگردانی و… شرکت می کردم براي همين در شهر خودم معروف بودم و همه، من را می شناختند و سالن نمایش همیشه با استقبال خوبی مواجه می شد. يادم ميآيد درهمین ایام در سطح کشور رتبه اول را از نظر تعداد تولید نمایش كسب كرديم. تا اجراي يك کار تمام میشد، بلافاصله نمايشنامه بعدی ما به روی صحنه میرفت. هم متنهای داخلی كار ميكرديم و هم خارجی. ديپلمم را كه گرفتم با اینکه زیاد درس نمیخواندم و بيشتر کار تئاتر میکردم خوشبختانه دانشگاه آزاد اراک رشته بازیگری تئاتر قبول شدم. از جمله اساتید من که مشوقم بودند می توانم از استاد رکن الدین خسروی، دکتر خاکی، داريوش مؤدبیان، فرهاد مهندس پور، آقای کی کاوند و همینطور فرشاد فرشته حکمت را نام ببرم. من در دوره دانشجویی هم چندین جایزه برای بازیگری دریافت کردم. بعد از آن با خانم منفرد که از دانشجویان تدوین همان دانشگاه بود ازدواج کردم. چون همسرم تهرانی بود به تهران آمدیم و من فوق لیسانس کارگردانی تئاتر قبول شدم و همزمان کار حرفهای تئاتر را شروع کردم اما مدت کارم در اين عرصه کوتاه بود زیرا احساس کردم فقط با بازیگری ارضا نمیشوم و حتی طوری شد که از بازیگری زده شدم. آقای خسروی و خاکی من را دعوا میکردند که چرا دیگر بازی نمیکنم. من جواب شفافی نداشتم و فقط دیگر دوست نداشتم بازی کنم. حتی پیشنهاد بازی در تلویزیون هم شد كه قبول نکردم. به بهانه اكران فيلم"بيست"
براي خودت كه جواب داشتي ؟
احساس میکردم من باید دنبال ديگران باشم، برای اینکه پیشنهاد بازی در کارشان را به من بدهند.
يعني ترجيح ميدادي تو انتخاب کنی تا اینکه انتخابت کنند؟
بله از انتخاب شدن بدم میآمد. برای همین بود که حتي دستیاری هم نکردم. به نظر من بازیگر استقلال ندارد، در سینمای ایران معدود بازیگرانی هستد که استقلال دارند. از اين گذشته اینکه بخواهم اندیشه دیگران را بازی کنم برایم مشکل بود چون خودم را صاحب اندیشه می دانستم و بر اين باور بودم كه فکرهای خودم را باید به تصویر بکشم.
در فیلم های خودت هم كه بازی نکردی؟
اگر روزی نقش خوبی پیدا کنم حتما بازی میکنم.
بیشتر از علاقه و پيشينه تئاتري خود گفتی فيلم و سینما چي؟
از 15 سالگي علاقه به فيلم کمدی داشتم و کارهای لورل هاردی را از همه بيشتر دوست داشتم. همان دوراني كه نيشابور بودم فیلمنامهای كمدي نوشتم و از بهترین فیلم بردار شهرمان خواستم تا آنرا هم فیلم برداری کند و هم مونتاژ، چون مونتاژ بلد نبودم. خودم هم در آن فيلم بازی کردم و هر کار خنده داری را که بلد بودم در مقابل دوربین اجرا کردم. نام فیلمم خنده بود که به نظرم اصلا کار خوبی در نيآمد.
نیشابورکه بودی سینما هم می رفتی؟
در شهر ما سینما نبود. در همان سالنی که نمایش اجرا میکردیم در بعضی از سانسها فیلم به نمایش در میآمد. از فیلمهای آن زمان که هر شب به تماشای آن میرفتم فیلم فرار برای پیروزی بود. و همینطور فیلم ماموریت آقای شادی كه آقای خمسه را از آن فيلم شناختم. مدتی بعد سینمایی در شهرمان ساخته شد به نام شهر فیروز که آنجا هم می رفتم.
از چه زمانی فیلم دیدنت به شکل جدی شروع شد ؟
دوران دانشکده، دوستانی داشتم که آرشیو فیلم داشتند. ما آن زمان دستگاه ویدئو اجاره میکردیم و با هم فيلم تماشا ميكرديم. فیلمهای مشهور تاریخ سینمای ایران را به همين شكل دیدم. آن زمان دسترسی ما به فیلم های خارجی نبود. تا اينكه پخش فیلمهای خارجی در تلویزیون جدی شد و من از اين طريق علاقه خاصی به سینما پیدا کردم. در دوره دانشجوييام در تهران برای گذران امورات به بنیاد فارابی رفتم و وقتی فهمیدند من دانشجوی فوق لیسانس کارگردانی هستم، مرا استخدام کردند. به مدت سه سال در بنياد فارابی مشغول بودم. در آن مدت فیلمنامه های زیادی را خواندم و اولین فیلم نامهای که به من دادند تا بخوانم و نظر بدهم فیلمنامه درخت گلابی، آقای مهرجویی بود. من به خودم اجازه خواندن و نظر دادن در اين رابطه ندادم و گفتم کار آقای مهرجویی است و مطمئنا کار خوبی است.
در کدام بخش فارابی فعالیت میکردی؟
من به مدت سه سال در بخش فرهنگی بنیاد بودم. تا اینکه نیروهای اضافی را اخراج کردند و من هم جزء اخراجیها بودم. در آن زمان فیلمنامه سفر به شرق را نوشتم كه جایزه بهترین فیلم نامه را از بنیاد گرفت و جایزهاش هم این بود که متن برای ساخت در الویت اول قرار گرفت. آقای حاجی میری برای تهيهكنندگي پیش قدم شد و سید مهدی برقعی هم آن را ساخت.
اين فيلم را من ديدهام شخصیت آن شاعر که در قطار بود همشهري خودت بود
بله. او همان یغمای خشتمال است. البته من با احترامی که برای آقایان حاجی میری وبرقعی قائل هستم، آن فیلم را دوست ندارم ولی فیلم نامه را هنوز دوست دارم. در اواخر دوره کاريام در فارابی كه هم زمان دانشجوی فوق لیسانس بودم، دو اتفاق بد برای من افتاد؛ فوت برادر و مادرم در فاصله زمانی خيلي كوتاه! اين باعث شد من به دلیل مشکلات روحی و همچنين مادی دیگر از ادامه تحصیل منصرف شوم و بنشينم در خانه فقط از صبح تا شب فیلمنامه بنويسم و خودم را به زیاد نوشتن محدود کنم که البته هیچ ثمري نداشت
فیلمنامه می نوشتی و به تهیه کننده ها می دادی؟
بله. البته من از اينكه خودم را فقط محدود به نوشتن کرده بودم راه غلطی در پیش گرفته بودم. مذبوحانه مقاومت میکردم كه حاصل آن فقط فشار مالی بود که مرتب به من وارد ميشد. باورتان نميشود اين ايام حدودا روزی بیست صفحه مینوشتم. در همين ايام از طرف آقایان بیگلری و آفریده برای کار در مركز گسترش سینماي تجربی دعوت شدم كه به دليل فشار مالی قبول کردم و در بخش تولید مركز مشغول کارشدم. همینطور که کار می کردم می نوشتم ولی چون مشغله کاریام زیاد شده بود وقتم براي نوشتن محدود شده بود. اين دوره مقارن بود با ساخته شدن فیلم هایی چون دانه های ریز برف، عليرضا اميني، او رهبر قنبري و فيلمهاي وحید موساییان و همینطور مهرداد اسکویی و........من تمام تلاش خودم را میکردم و به آنها کمک میکردم. چون برای خودم هم ماجرای آنها پیش آمده بود. مدتي كه گذشت ديگر خواستم از مركز گسترش خارج شوم تا وقت نوشتن و ساختن فيلم براي خودم پيدا كنم. آقاي آفريده موافق نبود ولي من بالاخره استعفا داده و از آنجا بيرون آمدم. پس از آن، فیلم مستند کوتاه مسافران نیاز را ساختم که در جشنواره های مختلف برنده جوایز زیادی شد. اعتماد به نفسم بالا رفت و کار فیلم سازی را به صورت جدی دنبال کردم. فيلم ويديويي ديگري ساختم به نام رقص با ماه، که آقای شرف الدین تهیه کنندگی آن را به عهده گرفت و حامد بهداد در آن بازی کرد. داستان فیلم از این قرار بود که یک پسر نابینا در روستایی دور افتاده در مجالس زنانه نوازندگی میکرد. بین من و آقای شرف الدین در رابطه با اين فيلم مشکل پیش آمد، ايشان گفتند قبل از اینکه وزارت ارشاد مانع شود من خودم مانع میشوم. تو خط قرمزها را عبور کردی، قولهایی که به من دادی را عمل نکردی، لذا برای من که مسؤل انجمن دفاع مقدس هستم این فیلم اصلا خوب نیست و... بعدها برای گرفتن فیلم از آقاي شرف الدين پیشنهادات زیادی بود كه ايشان نپذيرفتند. از جمله آقایان سماواتی و کوثری كه خواستند فیلم را از آقای شرف الدین بخرند و بعد در اختیار خود من قراردهند. ولی این کار نشد و من دیدم که دو سال است وقت خودم را تلف میکنم. برای فیلمی که قرار نیست اصلا دیده شود. به همین دلیل دیگر تصمیم گرفتم کار سینمایی بسازم .فیلم كوتاه دیگری ساختم به نام ظلم آباد. داستان آن در مورد همان روستایی بود، که ماجرای فيلم آدم در آن اتفاق افتاده است. خودم را فیلم ساز کوتاه نمی دانم، چون دغدغه ام از نظر زمانی فیلم کوتاه نیست وخودم را هم فیلم ساز مستند نمیدانم. برای این فیلم کوتاه ساختم، که میزانسن و کار با بازیگررا تجربه کنم تا بتوانم کار بلند بسازم. فیلم مستند هم برای این بود، چون دوست داشتم فیلم من به سینمای مستند طعنه بزند فیلم سازی من با رقص با ماه شروع شد که البته آن فیلم قابل محاسبه نیست.
چطور شد که آدم اولين فيلم بلندت را ساختی ؟
درسالی که من فیلم آدم راساختم کانون کارگردانان سالی هفت نفر را برای گرفتن مجوز معرفی میکرد. من دو مرتبه تقاضا کردم و بار دوم تقاضای من پذیرفته شد که حدود یک سال ونیم طول کشید. از حمايت و اعتماد آقایان احمد امینی و سیامک شايقي و عليرضا رئيسيان در اين رابطه سپاسگزارم.
سرمایهگذار و تهیه کننده، كه مشكل عمده فیلم اوليهاست را تو چطور حل كردي ؟
تهيه كننده من ابتدا مجید مولایی بود که تهیه کننده تلویزیون هستند. ايشان را حامد بهداد براي خريدن رقص با ماه از آقاي شرفالدين به من معرفي كرد. وقتي آن كار صورت نگرفت. ايشان از من دعوت کردند فيلمنامه ديگري را باهم كار كنيم. من گفتم در حال نوشتن فیلمنامه آدم هستم. ناگفته نماند در آن زمان من دیگر از تنهايي نوشتن منصرف شده بودم، احساس میکردم كار مشترك هم سرعت کار را بالا میبرد و همچنين باعث بالا رفتن كيفيت نوشته ميشود. فیلمنامه كه آماده شد سریع تقاضای پروانه ساخت کرديم. هم زمان مدیر تولید من، سعید هاشمی گفت حوزه هنري فيلمنامهات خوانده و از آن خيلي استقبال کرده بهتر است با آنها توليد كنيم. حوزه از من خواست که قراردادم را با آقای مولایی فسخ کنم و با آنها قرار داد ببندم. با آقای مولایی صحبت کردم ايشان لطف كرد و گفت مهم اينست كه تو فيلمت را بسازي والا اين فيلم براي من نفع مالي ندارد. وما قرارداد را فسخ کردیم.
پس ايشان واقف بود كه "آدم" فیلم اکران نيست.
بله.سینمای تجربی هنوز قرار نبود از فیلم اوليها حمایت کند. من از حوزه خواستم تا پروانه ساخت درخواست کنند اما آنها گفتند که در حال حاضر نیازی به پروانه ساخت نیست. ما حوزه هستیم و قدرت داریم، هر موقع شرایط کار فراهم شد ما فیلم را می سازیم. نه ماه گذشت و ما هنوز فیلم را نساخته بودیم و در مرحله پیش تولید در جا ميزدیم. پس از گذشت مدت زماني متاسفانه در نهایت دیدم حوزه علاقهمند به ادامه کار نیست. گويا فیلمنامه را به کسي كه داده بودند بخواند و اوآنها را از ساختن فیلم منصرف کرده بود و گفته بود این فیلم تبلیغ صهیونیست است و... من تعجب کردم وگفتم به این جریان چه ارتباطی دارد! برای اعتراض نزد آقای رئيسیان رفتم و گفتم به هر حال شما رئیس کانون کارگردانان هستید بدانيد رفتار حوزه در مورد کار من به این طریق بوده. گفتند تو اشتباه کردی به حوزه رفتی و اين کار تو احتیاج به حمایت مالی ندارد. ايشان من را به آقای واجد سمیعی معرفي کردند. من با آقای واجد سمیعی خیلی زود صمیمی شدم و با گروه جدید شروع به ساخت فیلم کردیم. حدود 55% بودجه را سینمای تجربی تقبل كرده بود و45 % را آقای سمیعی بود. کار من جزء اولین فیلم هایی بود که سینمای تجربی از آن حمایت می کرد.
كدام فیلمساز يا فيلمهايي، در شكلگيري سلیقه سینماییات موثر بود؟
راستش نمیدانم من از هر فیلم خوبی چیزی یاد گرفتم، ولی نمی شود گفت که آنها چه فیلم هایی هستند. برای مثال از آقای کیارستمی نشان ندادن همهی آدمها؛ در فیلم لازم نیست هر کسی حرف میزند ما او را نشان دهیم و همچنين اهميت سکوت در فيلم را از فيلمهاي ايشان آموختم. از بهمن قبادی تحرک در دکوپاژ را یاد گرفتم، اینکه با آدمهای نابازیگر چطور کار کنم تا فیلم پر کاتی داشته باشیم. از مهرجویی قصه گویی را یاد گرفتم، اینکه قصهات را راحت و روان بدون هیچ کم وکاستی برای تماشاگر تعریف کنی، قصه گویی را دوست دارم.
از فيلم و فيلمسازان خارجي؟
از فيلمهاي خارجي داگویل تاثیر زیادی روی من گذاشت. فیلمهای ایناریتو و فیلمسازهاي مستقل امریکایی و اروپایی را خیلی دوست دارم.آمنه بار را خیلی دوست دارم.
دکوپاژ و میزانسن را در اثر فیلم ساختن تجربه کردی یا تماشای فیلم؟بويژه تو كه در دانشگاه تئاتر خواندی نه سینما؟
در تئاتر هم ما دکوپاژ داریم، میزانسن داریم، یکی از سرفصل هاي مهم در کارگردانی تئاتر تاکید هست. البته در صحنه تئاتر خیلی سخت تر است و به عقیده من هر کسی که میخواهد کارگردانی سینما کند باید کارگردانی تئاتر را تجربه کرده باشد. به دلیل اینکه در سینما میتوانید کات بزنید ولی در تئاتر کارگردان با چیدمان صحنه و نورپردازی است که توجه تماشاگر را به نقطه ی مورد نظرش جلب می کند.
یقینا تاکید در تئاتر هست ولی خٌب زبان سینما متفاوت است.
بله ریشه اش آنجا بوده. این جریان برمیگردد به دیدن آدمهای دور واطراف. سعی می کنم بیشتر از این که مطالعه کنم یا اینکه فیلم ببینم مشاهده کنم. مخصوصا وقتی که بخواهم فیلم بسازم دیگر به هیچ عنوان فیلم نمی بینم. به نظر من منطق و واقعیت به انسان بهترین آموزش دکوپاژ را میدهد. تمام فیلمهای خوب را به همین صورت دکوپاژ کردهاند. البته بخشی از آن هم نکات تکنیکی هست، که باید برای هر کاری که میکنید دلیل داشته باشید.
این نكات تكنيكي را با ساخت فیلم کوتاه تجربه کردی؟
بله. البته یکی از دوستان من که دانش آموخته فارابی بود تعدادی از فیلم های تاریخ سینمای ایران را در اختیارمن قرار داد. از مجموعه کارهای هیچکاک، فیلم های کلاسیک بیلی وایلدر و...... که چیزهای زیادی از آنها یاد گرفتم.
بعد از آدم فیلم دیگری ساختی به نام آنجا كه سبک خاص خودش را داشت،و مثل آدم فیلم اکران نبود؟
من معتقدم که باید اکران می شدند.
از تجربه فیلم" آنجا" بگو.
من دوستی داشتم به نام مزدک میرعابدینی. مزدک فیلم آدم را برای کمپانی خودشان که در بوستن بود فرستاد. کار آن کمپانی تئاتر بود و همینطور کارهای کوتاه و تجربی. آنها فیلم را که دیدند علاقهمند شدند با هم کار کنیم. از من خواستند یک فیلم مستقل تجربی با بودجه محدود، به هر نحوی که دوست دارم بسازم. من از آنجایی که کار مستقل را دوست دارم، قبول کردم. آنها تنها چيزي كه از من خواستند اين بود که گفتند محتوای فیلم بحث دو ملت ایران و آمریکا را در بر گیرد. از آنجایی که مزدک در آمریکا زندگی میکرد، من پیشنهاد كردم زندگی خود او را تصویر کنیم. او بهترین سوژه برای اين کار بود. همراه با خود مزدك شروع به نوشتن فیلمنامه کردم. به این دلیل حسین مهکام همراه من نبود چون میخواستم این فيلم را شبه مستند بسازم و از خود قهرمان فيلم هم اطلاعات بگیرم. به هر حال فیلمنامه نوشته و ساخته شد.
در آن فیلم مهران احمدی هم بود مثل اينكه قرار است در همه فیلمهایت همراه تو باشد.
بله. مهران احمدی و حسین مهکام خیلی انرژی دارند، به من هم انرژی زیادی می دهند. بهر حال فیلم درآن مرحله، توقیف شد ولی در جشنواره ها جایزه گرفت.
خُب مي رسيم به "بيست"
من قبل از آنکه فیلم آنجا را بسازم فیلمنامه بیست را نوشته بودم. برای فیلم بیست به تهیه کنندگی خودم پروانه ساخت درخواست کردم. از نظر قانوني من مي توانستم تهيه كننده خودم باشم، ولي به من ندادند از آقای اربابی كه دليلش را پرسیدم گفتند اگر میخواهی مقاومت كني و به اسم خودت پروانه بگيري فعلا مقاومت كن ولی اگر میخواهی آن را بسازی تهیه کنندهای را معرفی کن. من معني حرف ايشان را دريافتم. درهمان سالی که فیلم آنجا را در جشنواره فجر شرکت دادم خانم درخشنده داور جشنواره بود. ایشان از طریق سامان سالور سراغ من را گرفته بود. من با خانم درخشنده تماس گرفتم، به من گفتند فیلم خوبی ساختی، تبریک میگویم. قرار گذاشتیم در رابطه با کارهایمان با هم حضوری صحبت کنیم. وقتي فهميدند برای فیلم جدیدم درخواست پروانه کردم و ندادند. گفتند اگر میخواهی من تهیه کننده کارت ميشوم تا بتوانی راحت فیلمت را بسازی. زمانی که خانم درخشنده تهیه کنندگي فیلم را اعلام كرد ارشاد پروانه ساخت را صادر کرد و ما به پيش توليد پرداختيم. ابتدا سرمايه گذار خانمي داشتم كه اسمشان را اينجا نمي برم. ده روز مانده به شروع فيلمبرداري يك دفعه غيبشان زد و ما ديگر هيچ نشاني از ايشان پيدا نكرديم گویا از كار كردن با من منصرفشان كرده بودند. من وسط زمین و آسمان مانده بودم و نميدانستم چه بكنم. اين جريان براي من از مرگ مادرم هم سختتر بود. نميدانستم چه جوابي به بازيگران و عوامل فيلم بدهم. آقاي پرستويي چندين پيشنهاد را به خاطر كار من رد كرده بود. در چند روز باقيمانده به كليد ما جلسات تمرين داشتيم. یک روز سر تمرین که حال و روزم اصلا خوب نبود بالاخره جريان را براي آقاي پرستويي تعريف كردم. ایشان گفتند نگران نباش من كمكت ميكنم همانجا جلوی من زنگ زدند به آقاي سليمان علي محمد و تا جايي كه ميتوانستند از من و فيلمنامه تعريف كردند و گفتند اين فيلم قطعا فیلم خوبي مي شود و مطمئنا شما ضرر نخواهيد كرد. آقاي عليمحمد قبول كردند و من ديگر خوشحال و با خيال راحت به تمرينات پرداختم. با رفتاري كه آقاي پرستويي با من داشتند من به خودم و كارم مطمئن شدم. سرمايه گذار اصلي من آقای پرستويي و آدمهاي اطرافمان بودند. ما به دفتر خانم درخشنده رفتيم و كار را با سرمايه گذار جديد شروع كرديم. فيلم كاملا با سرمايه خصوصي ساخته شد وهيچ وام و کمک دولتي نگرفتيم.
ايده و نطفه اوليه فیلمنامه از كجا ميآيد؟
بيشتر از خاطرات و مشاهداتم. من يك سري خاطرات دارم. به شما گفتم كه خيلي دنبال مشاهده هستم. وقتي چيز جالبی را مشاهده كنم يا خودم آن را يادداشت ميكنم و يا به آقاي مهكام ميگويم يادداشت كند. پيرمردي را ميشناختم كه هم شهري خودم بود. ايشان رستوران داشتند و مهران احمدي با فرزندان او دوست بود. مهران در همان رستوران كار هم ميكرد. زماني كه من ساكن تهران شدم هر موقع ميخواستم آنها را ببينم وجود آن صاحب كار مانع بود و ما خیلي سخت همديگر را ملاقات ميكرديم. پيرمرد خيلي تنها بود. شخصیت سلیمانی از این پیرمرد میآید. عكس این پيرمرد را از فرزندانش گرفتم و در اختيار آقاي پرستويي قرار دادم. ايشان عكس را هميشه سرصحنه همراه داشت و گاه و بیگاه به آن نگاه ميكرد. ميگفتند چقدر اخم عجيبي دارد. مهران احمدي چون تجربه کار در آن رستوران را داشت ايده هاي زيادي از اوگرفتم. آشپز كسي بود كه من خودم به شخصه از نزدیک ديده بودم؛ آشپزي كه در پشت صحنه فیلمها، غذای عوامل را تهيه ميكرد. من هيچ وقت فرصت اين را نداشتم به او نزديك شوم. روزهاي آخر كار فيلم آدم ديدم كه همسر و فرزندش براي كمك پيش او آمدند. نقش او به اين صورت در ذهن من شكل گرفت. نقش حبيب رضايي را قرار بود حامد بهداد بازي كند ولي با مشكلي كه در مورد تهيه كننده پيش آمد او براي فيلم ديگري قرارداد بست و رفت. و من حبيب رضايي را انتخاب كردم. او هم ايدههاي زيادي با خودش آورد. ايده خوابيدن در اتوبوس به تجربه خود من مربوط است. من در دوران دانشجويي در مقطعي مجبور شدم شبها در اتوبوس بخوابم. شخصيتي كه مهتاب كرامتي بازي كرد متشكل از چند آدم دردمند در ذهن من بود كه آنها را در شهرستان مي شناختم. بهرحال رستوران مكاني است هم براي مجالس شادي و هم عزا. غذا نماد زندگي است. جاي خواب، وسعت آن، كارگر، ارباب رجوع، رئيس و.......همه باهم مانند يك جامعه است.
ایده جوان نوازنده چي؟
آن جايي در ذهن من نداشت در واقع زاييده قصه بود.
فيلم نامه موقع بازنويسي با آقاي مهكام چه تغييراتي كرد؟ و موقع اجرا چطور؟
من عادت دارم مشاوره زيادي مي گيرم. از آقاي پرستويي گرفته تا حتي مدير تداركات. ما فيلمنامه را ده بار بازنويسي كرديم و يازدهمين بازنويسي سر صحنه انجام شد، در تمام اين نسخههاي باز نويسي قصه تغييري نكرد بلكه حضور آقاي مهكام و مشاوره گرفتنها باعث شد كه سكوتهاي زيادي در فيلمنامه حاكم شود،باعث شد تا شخصيت پردازي قوام پيدا كند...
در رابطه با شخصيتهاي فيلمت نكات ريز و ظريف شخصيت پردازانه وجود دارد كه به آنها فرديت مي دهد. از جمله وسواسي بودن سليماني يا زياد سيگار كشيدن حبيب رضايي و مدام بچه بغل بودن مهتاب كرامتي. اينها هم از مشاهدات تو ميآيد؟
زن دايي من بچههاي زيادي داشت و هر وقت من او را ميديدم بچه به بغل بود. با اينكه بچهها بزرگ هم بودند ولي هميشه به دنبال مادرشان بودند. اين در ذهن من بود و اينكه به صورتي ميخواستم مزاحمت بچه در كار مادر را نشان دهم. خيلي از بچه ها در اين سن هنوز وابستگي زيادي به مادر دارند و دوست دارند مدام در بغل مادرشان باشند. وابستگي بچه برايم خيلي مهم بود.
اغلب اين نكات شخصيت پردازانه كه گفتم در فيلمنامه كاركرد دراماتيك هم دارند براي مثال بچه داشتن مهتاب كرامتي در داستان كاركرد دراماتيك پيدا ميكند و يا يك دست بودن آشپز؛ كه بايد همسرش به او در انجام بعضي كارها كمك كند و زماني كه با هم قهر ميكنند آشپز در انجام دادن آنها درميماند. اما برخي از اين نكات كاركردشان براي من ابهام دارد. براي مثال وسواسي بودن سليماني، كه خيلي هم روي آن تاكيد شدهاست؛ اينكه چندين مرتبه پول را مي شمارد و يا مرتب ميزش را منظم مي كند و... اين توقع را بوجود ميآورد كه منتظر كاركرد دراماتيك آن باشيم و يا سيگار كشيدن بيش از حدحبيب رضايي.
خود من هر روز صبح كه دوش ميگيرم، زير دوش تصميم ميگيرم كه از آنروز زندگي جديدي را شروع كنم. من عادتهاي پنهاني به صورت خفيف دارم. براي مثال حرفي را براي چندين بار مداوم به كسي ميگويم و يا بعضي وقتها پولم را چندين مرتبه مي شمارم. تلاش زيادي كردم اين عادات را از خودم دور كنم. از طرفي حسين مهكام به صورت شديدتري اين عادات را دارد. خود آقاي پرستويي هم اين را تجربه كرده بود، به من گفتند كه اغراق ميشود. گفتم بله. درست است كه ما قصه را به صورت كلاسيك ميگوييم ولي در واقع كلاسيك كلاسيك هم نيست. در سينماي كلاسيك ما همه چيز را مشاهده ميكنيم، همه چيز ديده ميشود و پايان مشخصي هم دارد ولي در اين بخش ما آن را رعايت نكرديم. چيزهايي را كه احساس كرديم لازم به نشان دادن است را نشان داديم. در آن حدي نشان داديم كه سليماني ازدواجي داشته و حاصل آن ازدواج هم فرزندي است و درحال حاضر او از همسرش جدا شده است، همين. و تا اين حد احساس كرديم كافي است و حالا براي عده زيادي سوال پيش ميآيد كه چرا آنها از هم جدا شدهاند جواب اين است.آدمي كه خصوصيات شخصياش وسواسي بودنش،خشونتش و...... است مطمئنا زندگي خوبي نمي تواند داشته باشد. اگر زني با او زندگي كند دائما بايد دستور بگيرد و يا اينكه به هيچ چيز دست نزند، دائما بايد از او مراقبت كند. تازه اين جور آدمها شكاك هم هستند.
در اين رابطه مشاور روانشناس هم داشتيد؟
خير
براي چه از تابلوي دكتر اصغر الهي در فيلم استفاده كردي؟
كاملا اتفاقي بود. من يكي ديگر از دلايل كارم با آقاي مهكام به دليل اين است كه اطلاعات زيادي دارد و اين سرعت كار من را بالا مي برد. او ده برابر من كتاب خوانده و فيلم ديده است و اينكه بر عكس من كه حافظه لحظهاي دارم او حافظه بسيار خوبي دارد و همه چيز در ذهنش ثبت و ضبط مي شود.. براي مثال ميگويد اين صحنه، مشابه فلان فيلم است. در مورد بيماري سليماني مهكام با چنين افرادي برخورد داشت و آنها را مي شناخت. او ميگفت برخي از آنها روزي دوازده وعده قرص مي خورند كه اگر يك بار زمان خوردن قرصشان دير يا زود شود براي آنها مشكلات زيادي پيش ميآيد وحالشان بد ميشود، در واقع ميشود گفت كه با مرگشان خاتمه پيدا ميكند. ما اين ايده را از شخصي كه همين مشكل را داشت گرفتيم و روي شخصيت سليماني پياده كرديم.
پس شما دكتر اصغر الهي را نمي شناسيد؟
خير من فقط شنيدهام كه روان پزشك بسيار معروفي هستند.
بله ايشان نويسنده هم هستند.من تابلو مطبشان را كه در فيلم ديدم گفتم شايد با ايشان مشورت داشتيد
خير ما اين لوكيشن را به اين خاطر انتخاب كرديم كه نزديك دفتر خانم درخشنده بود يادم هست روز آخر فيلم برداري ما هم بود. آقاي پرستويي پيشنهاد كردند من مطب روان پزشكي را در اين نزديكي ميشناسم كه پزشك معالج يكي از نزديكان من است. در مورد سيگار كشيدن با توجه به شخصيتي كه حامد داشت ما به اين خاطر در نظر گرفتيم كه در محيط رستوران براي كسي كه آنجا كار ميكند جرم حساب ميشود.
از پیشینه خود و زمينههاي گرايش به سينما شروع كنيم
اما در مورد نقش كم رنگي كه خانم ميكده بازي ميكند، او را گاهي كه وسائلش را داخل مغازه ميگذارد و گاه مقابل مغازه در حال فروش سيگار ميبينيم. كاركرد او كه هيچوقت نزديكش هم نميشويد چيست؟
او در واقع نه شخصيت خاصي است و نه تيپ. ميتوان گفت او يك حس است ولي من نميخواستم تماشاگر متوجه شود. براي من فهماندن آن كاري نداشت ولي در واقع ميخواستم آن حس نشان داده شود. حضور او قبل از مراسم عزا براي اين بود اگر توجه كرده باشيد در اين جور مراسم همه در مقابل آن خانه يا مسجد جمع شدند غمگين هستند و سيگار به دست هستند، من از اين مراسم ذهنيتي كه دارم اين است. عزا چيزي است مثل سيگار ولي در عروسي به جاي سيگار، شكلات شيريني برف شادي و...... ديده مي شود او اين كنتراست را نشان مي دهد.
بله. ولي به نظر ميآيد بايد با آدم هايي كه در رستوران كار مي كنند هم ارتباطي داشته باشد چون بقيه با هم دارند ولي پروين ميكده كه جايگاه ثابتي در جلوي رستوران دارد و هر روز آنجاست با كسي ارتباط ندارد. اما در سكانس پاياني او را در مجلس عروسي ميبينيم. به نظر مي رسد ابتدا در فيلمنامه پرداخت بيشتري داشته ولي بعدا....
راستش را بخواهيد من نقش بيشتري را براي او در نظر گرفته بودم وهم اينكه رابطه اي بين او وحبيب. ولي اين ما را از قصه اصلي دور مي كرد ودر تالار هم ما شخصيت هاي زيادي داشتيم كه در مونتاژ آن را اصلاح كرديم.
ضرورت پايان تلخ فيلمنامه چيست به نظرت از دل خود قصه ميآيد يا از روحيات خودت؟
هر دو . سليماني به كارگران آنجا بيست روز فرصت ميدهد براي اينكه دنبال كار بروند و آنجا را ترك كنند ولي در واقع ناخواسته اين فرصتي براي خود او بود براي رفتن خود او و در آخر قصه هم كسي كه مي رود خود سليماني است. ما دائما داريم مرگ را از تفكرات مختلف نشان ميدهيم. افراد زيادي هستند كه ديني ندارند ولي تفكراتشان در مورد مرگ خوب است، ساده است و شروع زندگي جديد مي باشد. ما بايد آن را جدي نگيريم. چيزي كه بايد جدي گرفته شود شادي است و فرصت هاي خوب و اينكه نبايد بگذاريم زمان ما بيهوده بگذرد.
بويژه از اين جهت كه با شخصيت پسر سليماني، يك آشنايي زدايي و ساختار شكني هم در فيلمنامه كردهايد؛ يعني ابتدا اين توقع را به وجود ميآوريد كه حضور او در پايان كاركرد دراماتيك داشته باشد؛ جواني كه ساز ميزند و پيام آور شادي است پس ميتواند نقطه اميدي براي آشتي سليماني با زندگي و بيرون آمدن از تنهايي باشد ولي باز كماكان فيلم با تنهايي و در آخر مرگ سليماني تمام ميشود. اين ضرورت منظورم است.
در اين بيست روز تمام اين شخصيت ها تغير ميكنند به جز آن پسر كه از فرصتي كه داشت استفاده نكرده و نميتواند با سليماني رابطه برقرار كند. او قدر اين بيست روز را ندانست ولي بقيه تمام تلاش خود را كردند. سعي كردند كارهايشان را به بهترين نحو انجام دهند. غذا را خوب درست كنند، ليوان سليماني را سر جايش بگذارند، فيروزه بچه اش را به رستوران نميآورد و... ولي پسر سليماني مرتب امروز و فردا ميكند و شهامت ندارد جلو برود. او زماني تصميم به گفتن ميگيرد كه ديگر دير شده است. حرف من اين است كه اين بيست روز عمر ما است و ما بيهوده داريم آن را از دست ميدهيم. پسر يك حس است و من نميخواستم اين را به صورت شفاف به تماشاگر بفهمانم درست مثل پيرزن سيگارفروش. من از شفاف گويي بدم ميآيد. حضور پسر براي اميدوار شدن آنها و براي اميدوار شدن قصه است. حضور پسر كمك ميكند از گذشته سليماني بيشتر بدانيم و وقتي كه پسر جرئت اين را ندارد كه به سليماني بگويد من پسرت هستم ببين مادرش از قبل چه ذهنيتي براي او از پدر درست كرده، كه ميترسد خودش را به سليماني معرفي كند. اين نكات كمك ميكند تا شخصيت سليماني قوام پيدا كند. يا زماني كه آشپز رستوران بعد بيست وپنج سال كار براي سليماني به او ميگويد من بيمه ندارم دستم را همين جا از دست دادم و او ميگويد خسارتش را ميدهم. آشپز ميگويد من در اين چند سال بچه دار نشدم خسارت آن چي؟1 و سليماني كه دليلش را ميپرسد ميگويد براي اينكه بتوانم اينجا هم كار كنم و هم زندگي والا اگر بچه دار ميشدم تو من را از اينجا بيرون ميكردي. سليماني ميگويد معلومه كه اين كار را ميكردم. آشپز اين را به آن خاطر ميگويد كه مثلا سليماني نسبت به او حس ترحم پيدا كند ولي اين طور نميشود چون سليماني بي رحمتر از اين حرفهاست. او نميتواند محبت كند چون محبت نديده است. در آخر فيلم كه از حرف حبيب بغض ميكند براي اين است كه او محبت ديدن و محبت كردن را احساس ميكند. وقتي حبيب ليوان را سر جايش قرار ميدهد و ميرود به خودش ميگويد تو چه آدمي هستي كه بايد حتما ليوانت سر جايش قرار بگيرد و چه اصراري در اين كار است وقتي كه ميبيند فيروزه بچه اش را بالا مي گذارد، وقتي كه حبيب به او ميگويد"شما آدم خوبي هستيد" بغض ميكند و ما تازه آنجا ميفهميم او آدم خوبي است. من از اين آدمها زياد ميبينم. محبت كردن به ديگران باعث مي شود كه محبت هم ببيني و زندگي هم از همين جا است كه شكل ميگيرد. از همين چيزهاي ساده.
البته اينجا نكتهاي در ارتباط با نظم و وسواس وجود دارد: زماني كه كاري را شخص وسواسي مدام انجام دهد ديگرجزئي از ناخودآگاه و ويژگي اوست ديگر ربطي به اينكه او محبت را ميفهمد يا نميفهمد ندارد جزء خصوصيات او است، حالت مرضي دارد و اصلاح پذير نيست.مگر اينكه مرگ باعث شود كفشهايش جفت نباشد چون...
خب او هم دست از وسواسش بر نمي دارد. بيژن ليوان را سر جايش مي گذارد.
اين توجه و ارزش گذاشتن كارگرش به اوست و الا انتظار اينكه او در اثر محبت تحول پيدا كند و اخلاقش عوض شود درست نيست او انساني با اين خصوصيات است كه بايد پذيرفته شود چون اين عادات دست خودش نيست.
بله.دقيقا درست است.
پسر سليماني با اكاردئونش چرا عمدتا ملودي هاي تركي مينوازد؟
روزي كه ميخواستيم آهنگها را انتخاب كنيم نوازنده آكاردئوني را به دفتر آورديم من از آقاي پرستوي كمك گرفتم و خواستم براي انتخاب آهنگها نظر بدهند و بعد آنها را در استوديو ضبط كرديم. و اما چرا آقاي پرستويي؟ به دليل آنكه سن ايشان نزديك همان شخصيت است. ملوديهايي كه در آن دوره نواخته مي شود را بايد درك كند. من همه آنها را با مشاوره آقاي پرستويي انتخاب كردم. او يك هنرمند است و آهنگها را خوب ميشناسد يكي دوتاي آن را من مطابق با حس و حال صحنه انتخاب كردم .
پس ازنواخته شدن ملودي هاي تركي ايده خاصي نداشتين؟
نه فقط با گوش دادن اين ملودي ها،او بر مي گردد به گذشته اش.
آقاي مهكام، در مورد فيلمنامه شما حرفي نداريد؟
حسين مهكام: من فقط توضيح كوتاهي بدهم. كاركرد خيلي از اين چيزها را ما را در قصه حس ميكنيم. وسواسي بودن سليماني هم همينطور. خيلي ها معترض بودند كه پايان فيلم عوض شود و تلخ نباشد. احساس مي كردم اين اتفاق نبايد بيافتد. در آخر فيلم كه ميبينيم دمپاييهاي سليماني ديگر منظم نيست خود اين يك نوع رستگاري است كه سليماني به آن رسيده و لبخندي كه روي چهره دارد هم حاكي از همين است. او از اين وسواس رها شده و نگاه ما به مرگ سليماني نگاه تلخي نبود. يك جور رستگاري بود و بايد گفت اين نبوده كه او فرصت اين را نداشته تا بتواند دمپايي هاي خود را منظم كنم چون اگر اين طور بود او روي زمين مي افتاد ولي در واقع او خيلي مرتب روي تخت دراز كشيده است. بخش ديگر آن در مورد پسر سليماني است كه بايد گفت به نظر برخي عقيم ميماند. ما هم به اين نتيجه رسيديم كه از نظر فيلمنامه بيشتر به او بپردازيم ولي از نظر هسته آتش فشاني فيلم نامه اين درست نبود.
او تنها جوان و دانشجوي فيلم بود.
مهكام: بله ولي از نظر هسته فيلم نامه بايد ريتم و بافت فيلم حفظ مي شد. اين شايد باعث شود كه نمره
فيلم كم شود ولي در واقع ما نميخواستيم هيچ نقطه گل درشتي در قصه پيدا شود و عليرغم اينكه قصه به صورت كلاسيك تعريف ميشود. ما نميخواستيم هيچ حركت سينوسي در قصه شكل بگيرد و يا حتي از شكلگيري يك مثلث عشقي هم پرهيز كرديم. والا سليماني، بيژن و فيروزه ميتوانستند تماشاگر را به سمت وسويي ببرند ولي در كمترين زمان مشكل حل مي شود و تماشاگر را فريب نميدهد و يا در مورد پسر سليماني، مي توانست فضايي پدر و پسرانه ايجاد شود ولي اين اتفاق نميافتد. در واقع اين سادگي و ريتم فيلم است. اگر بحث پسر سليماني با نمره هفده،هجده بسته ميشود ولي به بافت فيلم هم ضرري نميرساند.
البته من با رستگاري تلقي كردن خلاصي سليماني از وسواس، كه يك نوع مرض است و دست خود او هم نيست، مشكل دارم. از اينكه بگذريم فكر نميكنيد پايان تلخ براي فيلمي كه توصيهاش اينست به جاي عزا به فكر شادي و لذت بردن از زندگي هم باشيم كمي متناقض به نظر نميرسد؟
من معتقدم كه پايان فيلم شاد است. قرار نيست كه با جشن و پايكوبي تمام شود. اين مرگ تلخي نبود. سليماني حتي براي ثانيه اي هم كه فكر كرد انسان خوبي است. خود اين خيلي مهم است. من اعتقاد دارم خدا گناهان او را ميبخشد. اين آدم عاقبت به خير شد. چرا ما بايد ناراحت شويم وقتي كه مي بينم چشمهايش مي خندد حتی وقتي كه از مجلس بيرون مي رود باز لبخند به روي لب دارد. یادمان باشد او كسي است كه در مجالس شادماني هميشه بيرون از تالار ميايستاد حالا خود در جشن شركت كرده و شيريني بر ميدارد. درست است كه آن را نمي خورد ولي احترام مي گذارد و شيريني را برمي دارد. به گمان من اين فضاي خوشحال كننده اي است. و الا خُب هر انسانی ميميرد. چه كسي گفته كه مرگ نيست. من كه در فيلم آدم اين موضوع را عنوان كردم ولي در آخر فيلم هم اصلاحش كردم. مردن هم يك جور شادي است.
او در واقع نه شخصيت خاصي است و نه تيپ. ميتوان گفت او يك حس است ولي من نميخواستم تماشاگر متوجه شود. براي من فهماندن آن كاري نداشت ولي در واقع ميخواستم آن حس نشان داده شود. حضور او قبل از مراسم عزا براي اين بود اگر توجه كرده باشيد در اين جور مراسم همه در مقابل آن خانه يا مسجد جمع شدند غمگين هستند و سيگار به دست هستند، من از اين مراسم ذهنيتي كه دارم اين است. عزا چيزي است مثل سيگار ولي در عروسي به جاي سيگار، شكلات شيريني برف شادي و...... ديده مي شود او اين كنتراست را نشان مي دهد.
بله. ولي به نظر ميآيد بايد با آدم هايي كه در رستوران كار مي كنند هم ارتباطي داشته باشد چون بقيه با هم دارند ولي پروين ميكده كه جايگاه ثابتي در جلوي رستوران دارد و هر روز آنجاست با كسي ارتباط ندارد. اما در سكانس پاياني او را در مجلس عروسي ميبينيم. به نظر مي رسد ابتدا در فيلمنامه پرداخت بيشتري داشته ولي بعدا....
راستش را بخواهيد من نقش بيشتري را براي او در نظر گرفته بودم وهم اينكه رابطه اي بين او وحبيب. ولي اين ما را از قصه اصلي دور مي كرد ودر تالار هم ما شخصيت هاي زيادي داشتيم كه در مونتاژ آن را اصلاح كرديم.
ضرورت پايان تلخ فيلمنامه چيست به نظرت از دل خود قصه ميآيد يا از روحيات خودت؟
هر دو . سليماني به كارگران آنجا بيست روز فرصت ميدهد براي اينكه دنبال كار بروند و آنجا را ترك كنند ولي در واقع ناخواسته اين فرصتي براي خود او بود براي رفتن خود او و در آخر قصه هم كسي كه مي رود خود سليماني است. ما دائما داريم مرگ را از تفكرات مختلف نشان ميدهيم. افراد زيادي هستند كه ديني ندارند ولي تفكراتشان در مورد مرگ خوب است، ساده است و شروع زندگي جديد مي باشد. ما بايد آن را جدي نگيريم. چيزي كه بايد جدي گرفته شود شادي است و فرصت هاي خوب و اينكه نبايد بگذاريم زمان ما بيهوده بگذرد.
بويژه از اين جهت كه با شخصيت پسر سليماني، يك آشنايي زدايي و ساختار شكني هم در فيلمنامه كردهايد؛ يعني ابتدا اين توقع را به وجود ميآوريد كه حضور او در پايان كاركرد دراماتيك داشته باشد؛ جواني كه ساز ميزند و پيام آور شادي است پس ميتواند نقطه اميدي براي آشتي سليماني با زندگي و بيرون آمدن از تنهايي باشد ولي باز كماكان فيلم با تنهايي و در آخر مرگ سليماني تمام ميشود. اين ضرورت منظورم است.
در اين بيست روز تمام اين شخصيت ها تغير ميكنند به جز آن پسر كه از فرصتي كه داشت استفاده نكرده و نميتواند با سليماني رابطه برقرار كند. او قدر اين بيست روز را ندانست ولي بقيه تمام تلاش خود را كردند. سعي كردند كارهايشان را به بهترين نحو انجام دهند. غذا را خوب درست كنند، ليوان سليماني را سر جايش بگذارند، فيروزه بچه اش را به رستوران نميآورد و... ولي پسر سليماني مرتب امروز و فردا ميكند و شهامت ندارد جلو برود. او زماني تصميم به گفتن ميگيرد كه ديگر دير شده است. حرف من اين است كه اين بيست روز عمر ما است و ما بيهوده داريم آن را از دست ميدهيم. پسر يك حس است و من نميخواستم اين را به صورت شفاف به تماشاگر بفهمانم درست مثل پيرزن سيگارفروش. من از شفاف گويي بدم ميآيد. حضور پسر براي اميدوار شدن آنها و براي اميدوار شدن قصه است. حضور پسر كمك ميكند از گذشته سليماني بيشتر بدانيم و وقتي كه پسر جرئت اين را ندارد كه به سليماني بگويد من پسرت هستم ببين مادرش از قبل چه ذهنيتي براي او از پدر درست كرده، كه ميترسد خودش را به سليماني معرفي كند. اين نكات كمك ميكند تا شخصيت سليماني قوام پيدا كند. يا زماني كه آشپز رستوران بعد بيست وپنج سال كار براي سليماني به او ميگويد من بيمه ندارم دستم را همين جا از دست دادم و او ميگويد خسارتش را ميدهم. آشپز ميگويد من در اين چند سال بچه دار نشدم خسارت آن چي؟1 و سليماني كه دليلش را ميپرسد ميگويد براي اينكه بتوانم اينجا هم كار كنم و هم زندگي والا اگر بچه دار ميشدم تو من را از اينجا بيرون ميكردي. سليماني ميگويد معلومه كه اين كار را ميكردم. آشپز اين را به آن خاطر ميگويد كه مثلا سليماني نسبت به او حس ترحم پيدا كند ولي اين طور نميشود چون سليماني بي رحمتر از اين حرفهاست. او نميتواند محبت كند چون محبت نديده است. در آخر فيلم كه از حرف حبيب بغض ميكند براي اين است كه او محبت ديدن و محبت كردن را احساس ميكند. وقتي حبيب ليوان را سر جايش قرار ميدهد و ميرود به خودش ميگويد تو چه آدمي هستي كه بايد حتما ليوانت سر جايش قرار بگيرد و چه اصراري در اين كار است وقتي كه ميبيند فيروزه بچه اش را بالا مي گذارد، وقتي كه حبيب به او ميگويد"شما آدم خوبي هستيد" بغض ميكند و ما تازه آنجا ميفهميم او آدم خوبي است. من از اين آدمها زياد ميبينم. محبت كردن به ديگران باعث مي شود كه محبت هم ببيني و زندگي هم از همين جا است كه شكل ميگيرد. از همين چيزهاي ساده.
البته اينجا نكتهاي در ارتباط با نظم و وسواس وجود دارد: زماني كه كاري را شخص وسواسي مدام انجام دهد ديگرجزئي از ناخودآگاه و ويژگي اوست ديگر ربطي به اينكه او محبت را ميفهمد يا نميفهمد ندارد جزء خصوصيات او است، حالت مرضي دارد و اصلاح پذير نيست.مگر اينكه مرگ باعث شود كفشهايش جفت نباشد چون...
خب او هم دست از وسواسش بر نمي دارد. بيژن ليوان را سر جايش مي گذارد.
اين توجه و ارزش گذاشتن كارگرش به اوست و الا انتظار اينكه او در اثر محبت تحول پيدا كند و اخلاقش عوض شود درست نيست او انساني با اين خصوصيات است كه بايد پذيرفته شود چون اين عادات دست خودش نيست.
بله.دقيقا درست است.
پسر سليماني با اكاردئونش چرا عمدتا ملودي هاي تركي مينوازد؟
روزي كه ميخواستيم آهنگها را انتخاب كنيم نوازنده آكاردئوني را به دفتر آورديم من از آقاي پرستوي كمك گرفتم و خواستم براي انتخاب آهنگها نظر بدهند و بعد آنها را در استوديو ضبط كرديم. و اما چرا آقاي پرستويي؟ به دليل آنكه سن ايشان نزديك همان شخصيت است. ملوديهايي كه در آن دوره نواخته مي شود را بايد درك كند. من همه آنها را با مشاوره آقاي پرستويي انتخاب كردم. او يك هنرمند است و آهنگها را خوب ميشناسد يكي دوتاي آن را من مطابق با حس و حال صحنه انتخاب كردم .
پس ازنواخته شدن ملودي هاي تركي ايده خاصي نداشتين؟
نه فقط با گوش دادن اين ملودي ها،او بر مي گردد به گذشته اش.
آقاي مهكام، در مورد فيلمنامه شما حرفي نداريد؟
حسين مهكام: من فقط توضيح كوتاهي بدهم. كاركرد خيلي از اين چيزها را ما را در قصه حس ميكنيم. وسواسي بودن سليماني هم همينطور. خيلي ها معترض بودند كه پايان فيلم عوض شود و تلخ نباشد. احساس مي كردم اين اتفاق نبايد بيافتد. در آخر فيلم كه ميبينيم دمپاييهاي سليماني ديگر منظم نيست خود اين يك نوع رستگاري است كه سليماني به آن رسيده و لبخندي كه روي چهره دارد هم حاكي از همين است. او از اين وسواس رها شده و نگاه ما به مرگ سليماني نگاه تلخي نبود. يك جور رستگاري بود و بايد گفت اين نبوده كه او فرصت اين را نداشته تا بتواند دمپايي هاي خود را منظم كنم چون اگر اين طور بود او روي زمين مي افتاد ولي در واقع او خيلي مرتب روي تخت دراز كشيده است. بخش ديگر آن در مورد پسر سليماني است كه بايد گفت به نظر برخي عقيم ميماند. ما هم به اين نتيجه رسيديم كه از نظر فيلمنامه بيشتر به او بپردازيم ولي از نظر هسته آتش فشاني فيلم نامه اين درست نبود.
او تنها جوان و دانشجوي فيلم بود.
مهكام: بله ولي از نظر هسته فيلم نامه بايد ريتم و بافت فيلم حفظ مي شد. اين شايد باعث شود كه نمره
فيلم كم شود ولي در واقع ما نميخواستيم هيچ نقطه گل درشتي در قصه پيدا شود و عليرغم اينكه قصه به صورت كلاسيك تعريف ميشود. ما نميخواستيم هيچ حركت سينوسي در قصه شكل بگيرد و يا حتي از شكلگيري يك مثلث عشقي هم پرهيز كرديم. والا سليماني، بيژن و فيروزه ميتوانستند تماشاگر را به سمت وسويي ببرند ولي در كمترين زمان مشكل حل مي شود و تماشاگر را فريب نميدهد و يا در مورد پسر سليماني، مي توانست فضايي پدر و پسرانه ايجاد شود ولي اين اتفاق نميافتد. در واقع اين سادگي و ريتم فيلم است. اگر بحث پسر سليماني با نمره هفده،هجده بسته ميشود ولي به بافت فيلم هم ضرري نميرساند.
البته من با رستگاري تلقي كردن خلاصي سليماني از وسواس، كه يك نوع مرض است و دست خود او هم نيست، مشكل دارم. از اينكه بگذريم فكر نميكنيد پايان تلخ براي فيلمي كه توصيهاش اينست به جاي عزا به فكر شادي و لذت بردن از زندگي هم باشيم كمي متناقض به نظر نميرسد؟
من معتقدم كه پايان فيلم شاد است. قرار نيست كه با جشن و پايكوبي تمام شود. اين مرگ تلخي نبود. سليماني حتي براي ثانيه اي هم كه فكر كرد انسان خوبي است. خود اين خيلي مهم است. من اعتقاد دارم خدا گناهان او را ميبخشد. اين آدم عاقبت به خير شد. چرا ما بايد ناراحت شويم وقتي كه مي بينم چشمهايش مي خندد حتی وقتي كه از مجلس بيرون مي رود باز لبخند به روي لب دارد. یادمان باشد او كسي است كه در مجالس شادماني هميشه بيرون از تالار ميايستاد حالا خود در جشن شركت كرده و شيريني بر ميدارد. درست است كه آن را نمي خورد ولي احترام مي گذارد و شيريني را برمي دارد. به گمان من اين فضاي خوشحال كننده اي است. و الا خُب هر انسانی ميميرد. چه كسي گفته كه مرگ نيست. من كه در فيلم آدم اين موضوع را عنوان كردم ولي در آخر فيلم هم اصلاحش كردم. مردن هم يك جور شادي است.
حسين مهكام: وسواس علت نيست معلول است. او يك بيماري دارد كه يكي از تبعاتش وسواس است. وقتي كه ما يكي از ان تبعات را حذف مي كنيم و در آخر هم لبخندش را نشان مي دهيم به اين نتيجه مي رسیم كه او اصلاح شده است.
ولی وسواس مرضی او به این راحتی و آسانی خوب شدنی نیست علت آنكه سلیمانی نتوانسته وسواسش را نشان دهد و دمپایی ها رها شده چون مرده است. و الا مرگش هم ...
حسین مهکام: بله وسواس گونه مرده است. تصوير ذهني ما از ورود سليماني در خانه اين بود كه او حتي در را هم نبسته بود وقتي وارد خانه شده بود كفش هايش را در آورده بود و به قرصش نرسيده بود دمپايي هايش نامنظم رها شده بود ولي نظم او براي خوابيدن روي تخت حفظ شده بود. درست است وسواس گونه مرده است.
ولی وسواس مرضی او به این راحتی و آسانی خوب شدنی نیست علت آنكه سلیمانی نتوانسته وسواسش را نشان دهد و دمپایی ها رها شده چون مرده است. و الا مرگش هم ...
حسین مهکام: بله وسواس گونه مرده است. تصوير ذهني ما از ورود سليماني در خانه اين بود كه او حتي در را هم نبسته بود وقتي وارد خانه شده بود كفش هايش را در آورده بود و به قرصش نرسيده بود دمپايي هايش نامنظم رها شده بود ولي نظم او براي خوابيدن روي تخت حفظ شده بود. درست است وسواس گونه مرده است.
خب برویم سراغ مقوله انتخاب بازيگر که در این مورد هم آشنايي زدايي خوبی کردید. مهتاب كرامتي و علي رضا خمسه را در نقش های اینچنینی ندیده بودیم.
به دليل اينكه خودم بازيگر هستم اعتقادم اين است كه بازیگر بايد بتواند نقشهاي مختلفي را بازي كند و بعد هم گريم به كمك او بيايد. با اينكه ترس زيادي از گريم دارم ولي اين تعريف من از بازيگري است. بازيگران خوبي در دنيا هستند كه از خود تيپي ساختهاند و اين تيپ در كمدي جذاب بوده است. مثل آلن دلون كه استثتاء است. داستين هافمن، آلپاچينو كه در دوران اوجشان گريم هايشان هم خيلي عوض نمي شد ولي شخصيت آنها عوض مي شد. بازيگري يعني اين. من دوست ندارم بازيگر همان كارهايي قبلی را باز انجام دهد. او بايد نقش جديدي را ايفا كند. خود من هم در زندگي شخصيم همينطور هستم و همیشه به دنبال راههاي جديد هستم. گاهی پيدا ميكنم و گاهی هم نه. مهم اين است كه من دنبال اين هستم كه چه جوري ميشود فيلم متفاوت ساخت. مگر خودمان اينجوري با هم صحبت نميكنيم. مگر اين ميزانسنها در زندگي روزمره ما نيست. من نميگويم كه سينما بايد زندگي روزمره ما باشد ولي ميشود در همان فضا اتفاقات جديدي بيافتد كه براي تماشاگر جذاب باشد. من فكر ميكنم راههاي جديد براي سينما و فكر كردن ميتواند وجود داشته باشد. متوجه شدم راز پويايي سينما اين است كه فرصت اين را داشته باشي تا بتواني فكر كني و جور ديگر باشي. اگر كار خوبي انجام شده قرار بر اين نيست كه براي ما حكم صادر شود، فيلم خوب فقط همين است. متاسفم براي برخي از منتقدان كه همه چيز را به الگوهاي شناخته شده ربط ميدهند. ولي فيلم را بايد مستقل ديد حتي اگر فكر ميكنند كه كلاسيك است. برای اینکه هر كارگرداني زندگي را جور مخصوصی ميبيند و اين دست به دست هم ميدهد. نه تنها براي انتخاب بازيگر بلكه در انديشه هاي ديگر هم تاثير ميگذارد.
این نوع آشنایی زدایی، چالشي هم براي بازيگر ایجاد می کند. مقاومتي از طرف بازيگران نبود؟
نه مقاومتي نبود. در مورد پرستويي و حبيب رضايي هم اين طور نبود.
در رابطه با خانم كرامتي چطور مخصوصا با این گریم؟
راستش را بخواهيد خانم كرامتي ابتدا ميترسيد. جنس معرفي او به تماشاگر، مانند پرستويي، رضايي و خمسه نبوده است. ما او را تا به حال به عنوان كسي ميشناختيم كه تماشاگر براي ديدن چهرهاش به سينما ميآيد ولي به نظر من اين اشتباه است و در واقع اين يك آدم فروشي محسوب مي شود . من از كار خانم كرامتي مطمن بودم و مي دانستم ازعهده اين كار بر ميآيد.
در فيلم آدم هم حضور بسيار خوبي دارد به خصوص در سكوت هایش.
به دليل اينكه خودم بازيگر هستم اعتقادم اين است كه بازیگر بايد بتواند نقشهاي مختلفي را بازي كند و بعد هم گريم به كمك او بيايد. با اينكه ترس زيادي از گريم دارم ولي اين تعريف من از بازيگري است. بازيگران خوبي در دنيا هستند كه از خود تيپي ساختهاند و اين تيپ در كمدي جذاب بوده است. مثل آلن دلون كه استثتاء است. داستين هافمن، آلپاچينو كه در دوران اوجشان گريم هايشان هم خيلي عوض نمي شد ولي شخصيت آنها عوض مي شد. بازيگري يعني اين. من دوست ندارم بازيگر همان كارهايي قبلی را باز انجام دهد. او بايد نقش جديدي را ايفا كند. خود من هم در زندگي شخصيم همينطور هستم و همیشه به دنبال راههاي جديد هستم. گاهی پيدا ميكنم و گاهی هم نه. مهم اين است كه من دنبال اين هستم كه چه جوري ميشود فيلم متفاوت ساخت. مگر خودمان اينجوري با هم صحبت نميكنيم. مگر اين ميزانسنها در زندگي روزمره ما نيست. من نميگويم كه سينما بايد زندگي روزمره ما باشد ولي ميشود در همان فضا اتفاقات جديدي بيافتد كه براي تماشاگر جذاب باشد. من فكر ميكنم راههاي جديد براي سينما و فكر كردن ميتواند وجود داشته باشد. متوجه شدم راز پويايي سينما اين است كه فرصت اين را داشته باشي تا بتواني فكر كني و جور ديگر باشي. اگر كار خوبي انجام شده قرار بر اين نيست كه براي ما حكم صادر شود، فيلم خوب فقط همين است. متاسفم براي برخي از منتقدان كه همه چيز را به الگوهاي شناخته شده ربط ميدهند. ولي فيلم را بايد مستقل ديد حتي اگر فكر ميكنند كه كلاسيك است. برای اینکه هر كارگرداني زندگي را جور مخصوصی ميبيند و اين دست به دست هم ميدهد. نه تنها براي انتخاب بازيگر بلكه در انديشه هاي ديگر هم تاثير ميگذارد.
این نوع آشنایی زدایی، چالشي هم براي بازيگر ایجاد می کند. مقاومتي از طرف بازيگران نبود؟
نه مقاومتي نبود. در مورد پرستويي و حبيب رضايي هم اين طور نبود.
در رابطه با خانم كرامتي چطور مخصوصا با این گریم؟
راستش را بخواهيد خانم كرامتي ابتدا ميترسيد. جنس معرفي او به تماشاگر، مانند پرستويي، رضايي و خمسه نبوده است. ما او را تا به حال به عنوان كسي ميشناختيم كه تماشاگر براي ديدن چهرهاش به سينما ميآيد ولي به نظر من اين اشتباه است و در واقع اين يك آدم فروشي محسوب مي شود . من از كار خانم كرامتي مطمن بودم و مي دانستم ازعهده اين كار بر ميآيد.
در فيلم آدم هم حضور بسيار خوبي دارد به خصوص در سكوت هایش.
راستش را بخواهيد در آن فيلم دلم برايش ميسوخت. همينطور براي خودم به عنوان مسئول هدايت بازيگران. او نقش فرشته مرگ را بازي ميكرد. در سينماي ايران مميزي بر روي اين جور شخصيت ها اعمال نفوذ دارد و من مدام ترس آنرا داشتم به سمتي برود که دچار مميزي بشود برای همین دائما مجبور بودم از او بخواهم سكوت داشته باشد تا پذيرفتني باشد. ولي بازي او در آدم از جنس زندگي نبود و ترس از مميزي باعث شده بود كه او از زندگي فاصله بگيرد و آن نقشي را كه دلم مي خواست را نشد ايفا كند. او فرشته اي بود كه با خدا حرف ميزد ، به او تلفن ميكرد، او حتي به مجالس عروسي هم ميرفت بگوبخند ميكرد و حتي از او هم خواستگاري ميشد و... اما نگرانيها، مميزي ها و هشدارهاي نظارت ارزشيابی باعث به وجود آمدن شخصيت موجود در فيلم آدم شد. بهر حال در فيلم آدم او را بيشتر شناختم و به اين نتيجه رسيدم كه او هنرپيشه اي است كه مي توان تغيير حالت بدهد. بنابراين فيلمنامه را بر اساس خود او نوشتم. زماني كه به خودشان پيشنهاد بازي دادم ابتدا ترسيد. خيلي ها هم به من گفتند اين كار را نكن. حتی از دوستان مطبوعاتي و سينمايي كه قصه را خوانده بودند به من گفتند اين كار را نكن چون با اين كار هم آبروي خودت را ميبري وهم آبروي آنها را. من گفتم دوست دارم اين ريسك را بكنم. يا جواب ميدهد يا نميدهد. خانم كرامتي به من گفتند وقتی گريم شدم اگر ديدي آن شخصيتي كه در ذهنت هست در نيآمده به من بگو. چون من نگران فيلم تو هستم. من گفتم برويم جلو ببينيم چه ميشود. روزي كه قرار بود خانم كرامتي تست گريم شود خودشان در خانه گريم كرده بود و لباس شخصيت فيلمنامه را پوشيده بود و با همان گريم از خانه حركت كرده و به دفتر آمد. زماني كه او را ديدم خيلي خوشحال شدم و فهميدم به نقش فكر ميكند. آقاي پرستويي كه در آن ساعت دفتر بودند با ديدن خانم كرامتي گفتند كه او در اين نقش موفق مي شود چون به اندازه كافي انگيزه اش را دارد.
خودشان گريم كرده بودند؟
بله. خودشان هم لباس تهيه كرده بودند. چادر،روسري،مانتو كه حالت فقيرانه اي داشت. در آن زمان براي كار آقاي كريم مسيحي هم قرار بود بروند. با آنها هماهنگ كرده بودند جوري برنامه ريزي كنيد تا كار من در اين فيلم تمام شود و بعداز اينكار بيايم. او در اين دو ماه با اين نقش زندگي كرد. راه رفتنش، غذا خوردنش، صحبت كردنش همه و همه تغيير كرده بود. وقتي وارد لوكيشن ميشد شروع مي كرد به تي كشيدن و يا بعضي مواقع من از او خواهش مي كردم كه اين كار را كند. وقتي كه حالت شانه هايش،شكمش و.. را تغيير مي داد من كه در پشت دوربين بودم ناخود اگاه تحت تاثير قرار مي گرفتم وحالاتم مانند او مي شد. رابطه من با تمام بازيگران همينجور بود ولي چون خانم كرامتي خيلي تغيير كردند اين رابطه عميق تر شد.
غير از حامد بهداد بقیه بازيگران تغييري نكردند؟
خير. من از كودكي در فكر آقاي خمسه بودم و با خودم مي گفتم چرا چنين بازيگري هميشه نقش هاي كمدي بازي كند وبا خودم تصميم گرفتم كه اگر روزي هم كارگردان شدم يک نقش جدي به او بدهم.
وسوسه نشدي خودت هم بازي كني؟
خير.
برای نقش پسر سليماني چطور؟
نه به آن نمي خورم. تا این لحظه از گفتگو راضی بوده اید؟
رضایت من مهم نیست. خدا باید راضی باشد! از شوخی که بگذریم مهم این است که من بتوانم فضای و بستری ایجاد کنم برای اینکه شما حرفهایتان رابزنيد.
این یکی دیگر از مشخصات من است که گفتم زیاد سوال می کنم. این همان وسواس و اخلاق من است. مثلا آقای مهکام فیلم بیست را در اکران عمومی بیشتر دیده چون دوستانش را میبرد مهمان میکند و هر وقت هم که میرود می آید نظرش را به من می دهد. من هر بار از او می پرسم که چطور بود و او هم در جواب به شوخی می گوید شنیده ام فیلمت بد از آب در نیامده است.
هرفیلمسازی بعد از آنکه فیلمش را ساخت دوست دارد نظرات را بشنود.
سر صحنه هم همینطور است. پلانی که گرفته می شود، به کسی که کنارم است می گویم چطور بود؟ برای مثال حتی اگر مدیر تدارکات کنارم باشد، او هم می گوید خوب بود.
خودشان گريم كرده بودند؟
بله. خودشان هم لباس تهيه كرده بودند. چادر،روسري،مانتو كه حالت فقيرانه اي داشت. در آن زمان براي كار آقاي كريم مسيحي هم قرار بود بروند. با آنها هماهنگ كرده بودند جوري برنامه ريزي كنيد تا كار من در اين فيلم تمام شود و بعداز اينكار بيايم. او در اين دو ماه با اين نقش زندگي كرد. راه رفتنش، غذا خوردنش، صحبت كردنش همه و همه تغيير كرده بود. وقتي وارد لوكيشن ميشد شروع مي كرد به تي كشيدن و يا بعضي مواقع من از او خواهش مي كردم كه اين كار را كند. وقتي كه حالت شانه هايش،شكمش و.. را تغيير مي داد من كه در پشت دوربين بودم ناخود اگاه تحت تاثير قرار مي گرفتم وحالاتم مانند او مي شد. رابطه من با تمام بازيگران همينجور بود ولي چون خانم كرامتي خيلي تغيير كردند اين رابطه عميق تر شد.
غير از حامد بهداد بقیه بازيگران تغييري نكردند؟
خير. من از كودكي در فكر آقاي خمسه بودم و با خودم مي گفتم چرا چنين بازيگري هميشه نقش هاي كمدي بازي كند وبا خودم تصميم گرفتم كه اگر روزي هم كارگردان شدم يک نقش جدي به او بدهم.
وسوسه نشدي خودت هم بازي كني؟
خير.
برای نقش پسر سليماني چطور؟
نه به آن نمي خورم. تا این لحظه از گفتگو راضی بوده اید؟
رضایت من مهم نیست. خدا باید راضی باشد! از شوخی که بگذریم مهم این است که من بتوانم فضای و بستری ایجاد کنم برای اینکه شما حرفهایتان رابزنيد.
این یکی دیگر از مشخصات من است که گفتم زیاد سوال می کنم. این همان وسواس و اخلاق من است. مثلا آقای مهکام فیلم بیست را در اکران عمومی بیشتر دیده چون دوستانش را میبرد مهمان میکند و هر وقت هم که میرود می آید نظرش را به من می دهد. من هر بار از او می پرسم که چطور بود و او هم در جواب به شوخی می گوید شنیده ام فیلمت بد از آب در نیامده است.
هرفیلمسازی بعد از آنکه فیلمش را ساخت دوست دارد نظرات را بشنود.
سر صحنه هم همینطور است. پلانی که گرفته می شود، به کسی که کنارم است می گویم چطور بود؟ برای مثال حتی اگر مدیر تدارکات کنارم باشد، او هم می گوید خوب بود.
در زمینه کار با دوربین و دکوپاژ, اساسا برای این قصه که بیشتر اتفاقات در رستوران بود چه طرح کلی داشتی؟ برایت روشن بود که چه سکانسهایی را تقطیعی بگیری و کدام را برداشت بلند؟ غیر از آن روش کارت چطور است؟ جزو دسته دکوپاژ آهنین هستي؟
من با فیلمبردارم زیاد مشورت میکنم و بیش از یک فیلمبردار مرسوم و متداول او را در كار دخیل میکنم و ایدههای دکوپاژی ازش میگیرم. طرح و ایده کلیام برای فیلم بیست این بود که هرچه ميتوانم کارم را سخت کنم. در این نوع فیلم ها شکل ساده اش این است که تو دوربین را بکاری و همينطور فیلم بگیری ولی من برای اینکه بتوانم روابط آدمهايم را نشان دهم و همچنين به خاطر فضایی وسیع رستوران که فرصت چیدمان ریل را به من میداد میخواستم که حرکت زیاد داشته باشیم. برای اینکه کار را سختتر هم کنم گفتم آیینههای تالار را دست نزنند. من در 80% پلانهاي تالار خودم به صورت سینه خیز بودم؛ چون نمیشد سر پا باشم. نه تنها من، برخی از عوامل دیگر هم به همین صورت بودند. ذهنیتم از بیست یک فیلم نرمی بود که باید بر روی شخصیت ها مکث کند و میزانسن ترکیبی داشته باشد و در عین حال زندگی در آن از دست نرود. میدانستم که این فیلم حرکت دوربين زیاد خواهد داشت. در اجرا دکوپاژ سکانسها را شب قبل مینوشتم. ولی همانطور که ده بار فیلمنامه رابازنويسي میكنم، همانطور که تمام فکرهای کارگردانی را از قبل میکنم، سر صحنه تمام آنها را کنار می گذارم و به شكل غیر مستقیم به بازیگر میگویم به من بی دلیل و بیجهت اعتماد نکن. به فیلمبردار هم همینطور. درست است که قبلا دکوپاژ را قبلا نوشته دارم - برای این هم مینویسم که تنبلی نکرده باشم- ولی به آن اعتماد نمیکنم و برای اینکه عوامل را وادار به حرف زدن کنم جوری وانمود ميكنم که انگار چیزی ندارم. بدترین حرف یک فیلمبردار برای من این است، که بپرسد حالا برای این صحنه دوربین را کجا بگذارم. برای این با آقای سلامی کار میکنم چون میداند هیچ موقع نباید این سوال را از من بپرسد. به بازیگران میگویم فیلمنامه را بگذارید کنار و دیالوگها را بگویید. ببینید اصلا خوب است. شما شخصیتها را دیگر بهتر از من می شناسید، تمرکزتان روی نقش زیاد است و به این طریق دیالوگها صیقل میخورد. آن وقت یکی از دستیارانم دیالوگهای صیقل خورده را مینویسد و بازیگران همان را مقابل دوربین اجرا میکنند. یا مثلا از آنها میپرسم شما دوست دارید در این سکانس چه وضعیتی داشته باشید؟ حالا خود من وضعیتها را نوشتهام. هم در فیلمنامه و هم در دکوپاژ. یکی میگوید میخواهم در این حالت سیگار بکشم. یکی میگوید من میخواهم راه بروم، پشت میز بشینم و.... در همان فضا با آنها بدون دوربين تمرین میکنیم و دکوپاژ من تغییر میکند. خیلی کم پیش میآمد همان چیزی که نوشتهام کامل اجرا شود. چون دیگر عقل، جمعی تصمیم گرفته بود. شیوه کاری من این جوری است. ولی در شیوههای مرسوم این طور است که حرف، حرف کارگردان است. به نظر من کارگردان کسی است مانند بقیه عوامل. درست است که فیلم به اسم کارگردان تمام میشود ولی فیلم، فیلم همه است. از همه آدمها استفاده می کنم. این خیلی خوب است. فضای دموکراسی است و مشکل آن فقط اینجاست که، بعضی از پیشنهادات را می پذیری و برخی را نه و از آنجا که کسی كه دارد نظر میدهد شخص مهمی است، گفتن نه به او سخت است. حداقل نگران این هستی که بار بعدی با احتیاط نظر بدهد. در این بخش خیلی روابط دیپلماسی میطلبد که بتوانی در این فضای دمکراسی بخش سیاست را از بین ببری. چون آن وقت همه میخواهند فقط با دیپلماسی جلو بروند كه خوب نيست.خیلی بد میشود که من بخواهم با طرف مقابلم با دیپلماسی پیش بروم. حالا فرقی نمی کند طرف من مهتاب کرامتی باشد یا پرویز پرستویی و یا حبیب رضایی و یا ...به هر حال باید بلد باشی طوری به آنها نه بگویی که دفعات بعد با همان انرژی به تو نظر بدهند. من این فضا را توانستم تا آخر حفظ کنم و بخش اعظم آن هم برای این خاطر بود که هنرپیشههای فرهیختهای داشتم كه بازیگری و آینده فیلم برای آنها اهمیت داشت. سعی میکردند گذشت داشته باشند. برای مثال حبیب رضایی در چند صحنه خودش را حذف کرد. بحث کردیم در مورد شخصیت و دکوپاژ و به من گفتند که لازم نیست در این قسمت باشم. این برای من عجیب بود. یکی از خطرات کار جمعی همین است که کارگردان باید مراقب این باشد که بازیگر خودش را اضافه نکند. ولی من دیدم که بر عکس خود حبیب رضایی با اینکه آفیش شده بود گریم شده بود گریمش هم دوساعت طول کشیده بود خودش گفت لازم نیست من در این صحنه باشم و دیدم درست میگوید.
در مورد تغییر دکوپاژ سر صحنه می توانی مثال بزنی؟
در یکی از پلانهایی را که الان خیلی دوست دارم فیلمبردارم پیشنهاد داد دوربین از دریچه آشپزخانه داخل آنجا شود. گفتم چه جوری دوربین برود وقتی که خود تو نمیتوانی بروی؟ گفت من پشت دوربین نمیایستم. میگیریم ميدهيم چاپ شود تا ببینیم چطور شده است. من آن پلان جوری دیگر دیده بودم.
نگفتی بر چه مبنایی برخی صحنهها را براساس تقطیع و برخی را براساس برداشت بلند دکوپاژ کردی؟
زمانی که دیالوگ وجود داشت سعی میکردم به شخص نزدیک شوم تاصورت، لبها و میمک دیده شود. وقتی فضا مهم بود دلم می خواست روابط بین آدمها دیده شود تا زندگی احساس شود برداشت بلند را ترجيح ميدادم. یکی از معضلاتی که در این فیلم داشتیم و بازیگران همکاری عجیبی با من داشتند این بود همه اغلب در تمام سکانسها حضور داشتند. وقتی که در سکانس فقط سلیمانی و فیروزه بازی دارند چطور ممکن بود مثلا آشپز رستوران حضور نداشته باشد، هر چند هم اندک باشد. جریان زندگی رستوران این را طلب می کرد. برای همین ما مجبور بودیم همه بازیگران را آفیش کنیم. نمیخواستم تماشاگر فكر كند که ما آن روز نتوانسته ایم برای مثال آقای خمسه را آفیش کنیم. در سکانسی که مهتاب کرامتی شیشه پاک می کند برای لحظهای آقای خمسه فقط رد میشود، چهرهاش هم زياد مشخص نیست. ولی ما از آقای خمسه در این سکانس استفاده کردیم. برای من مهم بود.لحن این فیلم چون رئالیستی است اگر به اين نكات توجه نمي كرديم واقعیت زندگی رستوران در نمی آمد.
در یکی از پلان های حرکتی بيرون تالار دوربین به خانم میکده نزدیک شده و همزمان دور میزند تا به آنجا ميرسد که با باز کردن کیف سامسونیت درب مشکی کیف تقریبا تمام قاب را پر میکند. این تاکید برای چیست. با توجه به اینکه گفتی نقش خانم میکده فقط برایت یک حس بود
دلیل دارد. اگر با دوربین ثابت ميگرفتیم و بعد کیف سامسونت باز ميشد ما فقط آدمی را میديدیم که کیفش را باز کرده است. ولی وقتی ضمن حرکت دوربین کیف باز میشود احساس میکنیم زندگی این آدم شروع میشود، اینها یک حس است. اعتقاد من این است. زمانی که دوربین حرکت می کند بوی زندگی می دهد تا زمانی که ثابت است. برای اینکه سراسرفیلم، به دنبال آن است تا پیشنهادهایی را به تماشاگر بدهد. احساس کردم این حرکتها به صورت زنجیروار به هم وصل شود و به حس فيلم كمك كند. در اين پلان صدای اذانی که میآید، رنگ مشکی کیف همه موازی و مترادف هستند با عزا. که اگر مراسم عزا نباشد زندگی سيگارفروش شکل نمیگیرد. این کنتراست دارد با کارگران رستوران که به دنبال فضاهای عروسی هستند و در واقع می شود گفت یک انتقاد اجتماعی است. مراسم عزا در فرهنگ ما به خصوص در سالهای اخیر جدی تر شده است.
من با فیلمبردارم زیاد مشورت میکنم و بیش از یک فیلمبردار مرسوم و متداول او را در كار دخیل میکنم و ایدههای دکوپاژی ازش میگیرم. طرح و ایده کلیام برای فیلم بیست این بود که هرچه ميتوانم کارم را سخت کنم. در این نوع فیلم ها شکل ساده اش این است که تو دوربین را بکاری و همينطور فیلم بگیری ولی من برای اینکه بتوانم روابط آدمهايم را نشان دهم و همچنين به خاطر فضایی وسیع رستوران که فرصت چیدمان ریل را به من میداد میخواستم که حرکت زیاد داشته باشیم. برای اینکه کار را سختتر هم کنم گفتم آیینههای تالار را دست نزنند. من در 80% پلانهاي تالار خودم به صورت سینه خیز بودم؛ چون نمیشد سر پا باشم. نه تنها من، برخی از عوامل دیگر هم به همین صورت بودند. ذهنیتم از بیست یک فیلم نرمی بود که باید بر روی شخصیت ها مکث کند و میزانسن ترکیبی داشته باشد و در عین حال زندگی در آن از دست نرود. میدانستم که این فیلم حرکت دوربين زیاد خواهد داشت. در اجرا دکوپاژ سکانسها را شب قبل مینوشتم. ولی همانطور که ده بار فیلمنامه رابازنويسي میكنم، همانطور که تمام فکرهای کارگردانی را از قبل میکنم، سر صحنه تمام آنها را کنار می گذارم و به شكل غیر مستقیم به بازیگر میگویم به من بی دلیل و بیجهت اعتماد نکن. به فیلمبردار هم همینطور. درست است که قبلا دکوپاژ را قبلا نوشته دارم - برای این هم مینویسم که تنبلی نکرده باشم- ولی به آن اعتماد نمیکنم و برای اینکه عوامل را وادار به حرف زدن کنم جوری وانمود ميكنم که انگار چیزی ندارم. بدترین حرف یک فیلمبردار برای من این است، که بپرسد حالا برای این صحنه دوربین را کجا بگذارم. برای این با آقای سلامی کار میکنم چون میداند هیچ موقع نباید این سوال را از من بپرسد. به بازیگران میگویم فیلمنامه را بگذارید کنار و دیالوگها را بگویید. ببینید اصلا خوب است. شما شخصیتها را دیگر بهتر از من می شناسید، تمرکزتان روی نقش زیاد است و به این طریق دیالوگها صیقل میخورد. آن وقت یکی از دستیارانم دیالوگهای صیقل خورده را مینویسد و بازیگران همان را مقابل دوربین اجرا میکنند. یا مثلا از آنها میپرسم شما دوست دارید در این سکانس چه وضعیتی داشته باشید؟ حالا خود من وضعیتها را نوشتهام. هم در فیلمنامه و هم در دکوپاژ. یکی میگوید میخواهم در این حالت سیگار بکشم. یکی میگوید من میخواهم راه بروم، پشت میز بشینم و.... در همان فضا با آنها بدون دوربين تمرین میکنیم و دکوپاژ من تغییر میکند. خیلی کم پیش میآمد همان چیزی که نوشتهام کامل اجرا شود. چون دیگر عقل، جمعی تصمیم گرفته بود. شیوه کاری من این جوری است. ولی در شیوههای مرسوم این طور است که حرف، حرف کارگردان است. به نظر من کارگردان کسی است مانند بقیه عوامل. درست است که فیلم به اسم کارگردان تمام میشود ولی فیلم، فیلم همه است. از همه آدمها استفاده می کنم. این خیلی خوب است. فضای دموکراسی است و مشکل آن فقط اینجاست که، بعضی از پیشنهادات را می پذیری و برخی را نه و از آنجا که کسی كه دارد نظر میدهد شخص مهمی است، گفتن نه به او سخت است. حداقل نگران این هستی که بار بعدی با احتیاط نظر بدهد. در این بخش خیلی روابط دیپلماسی میطلبد که بتوانی در این فضای دمکراسی بخش سیاست را از بین ببری. چون آن وقت همه میخواهند فقط با دیپلماسی جلو بروند كه خوب نيست.خیلی بد میشود که من بخواهم با طرف مقابلم با دیپلماسی پیش بروم. حالا فرقی نمی کند طرف من مهتاب کرامتی باشد یا پرویز پرستویی و یا حبیب رضایی و یا ...به هر حال باید بلد باشی طوری به آنها نه بگویی که دفعات بعد با همان انرژی به تو نظر بدهند. من این فضا را توانستم تا آخر حفظ کنم و بخش اعظم آن هم برای این خاطر بود که هنرپیشههای فرهیختهای داشتم كه بازیگری و آینده فیلم برای آنها اهمیت داشت. سعی میکردند گذشت داشته باشند. برای مثال حبیب رضایی در چند صحنه خودش را حذف کرد. بحث کردیم در مورد شخصیت و دکوپاژ و به من گفتند که لازم نیست در این قسمت باشم. این برای من عجیب بود. یکی از خطرات کار جمعی همین است که کارگردان باید مراقب این باشد که بازیگر خودش را اضافه نکند. ولی من دیدم که بر عکس خود حبیب رضایی با اینکه آفیش شده بود گریم شده بود گریمش هم دوساعت طول کشیده بود خودش گفت لازم نیست من در این صحنه باشم و دیدم درست میگوید.
در مورد تغییر دکوپاژ سر صحنه می توانی مثال بزنی؟
در یکی از پلانهایی را که الان خیلی دوست دارم فیلمبردارم پیشنهاد داد دوربین از دریچه آشپزخانه داخل آنجا شود. گفتم چه جوری دوربین برود وقتی که خود تو نمیتوانی بروی؟ گفت من پشت دوربین نمیایستم. میگیریم ميدهيم چاپ شود تا ببینیم چطور شده است. من آن پلان جوری دیگر دیده بودم.
نگفتی بر چه مبنایی برخی صحنهها را براساس تقطیع و برخی را براساس برداشت بلند دکوپاژ کردی؟
زمانی که دیالوگ وجود داشت سعی میکردم به شخص نزدیک شوم تاصورت، لبها و میمک دیده شود. وقتی فضا مهم بود دلم می خواست روابط بین آدمها دیده شود تا زندگی احساس شود برداشت بلند را ترجيح ميدادم. یکی از معضلاتی که در این فیلم داشتیم و بازیگران همکاری عجیبی با من داشتند این بود همه اغلب در تمام سکانسها حضور داشتند. وقتی که در سکانس فقط سلیمانی و فیروزه بازی دارند چطور ممکن بود مثلا آشپز رستوران حضور نداشته باشد، هر چند هم اندک باشد. جریان زندگی رستوران این را طلب می کرد. برای همین ما مجبور بودیم همه بازیگران را آفیش کنیم. نمیخواستم تماشاگر فكر كند که ما آن روز نتوانسته ایم برای مثال آقای خمسه را آفیش کنیم. در سکانسی که مهتاب کرامتی شیشه پاک می کند برای لحظهای آقای خمسه فقط رد میشود، چهرهاش هم زياد مشخص نیست. ولی ما از آقای خمسه در این سکانس استفاده کردیم. برای من مهم بود.لحن این فیلم چون رئالیستی است اگر به اين نكات توجه نمي كرديم واقعیت زندگی رستوران در نمی آمد.
در یکی از پلان های حرکتی بيرون تالار دوربین به خانم میکده نزدیک شده و همزمان دور میزند تا به آنجا ميرسد که با باز کردن کیف سامسونیت درب مشکی کیف تقریبا تمام قاب را پر میکند. این تاکید برای چیست. با توجه به اینکه گفتی نقش خانم میکده فقط برایت یک حس بود
دلیل دارد. اگر با دوربین ثابت ميگرفتیم و بعد کیف سامسونت باز ميشد ما فقط آدمی را میديدیم که کیفش را باز کرده است. ولی وقتی ضمن حرکت دوربین کیف باز میشود احساس میکنیم زندگی این آدم شروع میشود، اینها یک حس است. اعتقاد من این است. زمانی که دوربین حرکت می کند بوی زندگی می دهد تا زمانی که ثابت است. برای اینکه سراسرفیلم، به دنبال آن است تا پیشنهادهایی را به تماشاگر بدهد. احساس کردم این حرکتها به صورت زنجیروار به هم وصل شود و به حس فيلم كمك كند. در اين پلان صدای اذانی که میآید، رنگ مشکی کیف همه موازی و مترادف هستند با عزا. که اگر مراسم عزا نباشد زندگی سيگارفروش شکل نمیگیرد. این کنتراست دارد با کارگران رستوران که به دنبال فضاهای عروسی هستند و در واقع می شود گفت یک انتقاد اجتماعی است. مراسم عزا در فرهنگ ما به خصوص در سالهای اخیر جدی تر شده است.
فکر نمی کنی چون نقش خانم ميكده را کم کردی اين تاكيدات بيننده را از فيلم منفك كند ؟
نه این آدم اهمیت دارد. برای اینکه باید حس آن در بیآید چون من خانم ميكده را يك موتيف در فيلم ميديدم. پلانهاي مختلف از ايشان گرفتم پلان كم نداشتم از زواياي مختلف و اندازههاي مختلف از او پلان داشتم. ولي حسم اين بود كه اين پلان را با اين حركت بگيرم. این پلان را احساس کردم كه بوی زندگی میدهد را اينگونه گرفتم. نمي گويم درست هست يا نه. من ذهنيت خودم را ميگويم
تو به عنوان کارگردان حسی داری که ممکن است به من بيننده منتقل بشود ویا نشود.
تاكيد مي كنم من نمی خواستم منتقل شود. فقط می خواستم در حد یک حس باقي بماند.
برخي براين باورند كه درفیلم با لحن رئالیستی میزانسن ها و حرکت دوربین روی ریل تصنعي درميآيد است و براي همين دوربین روی دست مي گيرند. تو وسوسه نشدی که چنین کاری را بکنی؟
نه. چون می دانستم اگر بخواهم این کار را کنم فیلم را حرام کرده ام. براي همين حتي نماي نقطه نظر اشخاص هم روي سهپايه است
براي حفظ تعادل بين لحن فيلم و حرکت دوربین ومیزانسن ها و اينكه به رخ نزنند. نگران نبودي؟
نه از طریق دیگر جبران میکردم. به این دلیل خودم طراحي صحنه فيلم را به عهده گرفتم چون ميخواستم از فضای ناتورئالیستی و واقعي مراقبت کنم. در واقع به عنوان یک کارگردان از چیزهای که وجود دارد مراقبت میکنم و اينكه چي به درد فيلم میخورد. همانها را به کار میگرفتیم. در فکر این نبودم که بخواهم چیزی جدید تهیه کنم و به تالار اضافه كنيم. به اين فكر مي كردم كه این تالار در جنوب شهر چه چیزهایی باید داشته باشد. من از فیلمبردار هم همین را میخواهم. از بازیگرم میخواهم تا با نقش زندگی کند. مراقبت از بازیگر هم در همین راستا قرار دارد. بعضی از بازیگران فيلم ستاره هستند. ولی خودشان میدانند که در این فیلم نباید ستاره باشند. این فیلم است که ستاره است. آنها کمک میکنند تا فیلم ستاره شود. در مورد کارگردانی هم همین طور است. دوست نداشتم پلانهايی بگيرم كه گفته شود ببینید من چه کارگردان خوبی هستم. يادم هست پلانی را میخواستم بگیرم که حبیب رضایی آمد به من گفت، فکر نمی کنی این پلان مناسب و جنس این فيلم نیست دقت كه كردم ديدم حق با اوست. به او گفتم درست میگویی و از تو ممنونم. در اينگونه فيلمها دوربین را هر جایی نمی توانی بکاری.
اگراشتباه نکنم سه جاي فيلم آقای پرستویی یک حرکت و لرزش چشم انجام می دهند. كه من اين نوع ميميك و بازي را درجنس اين فیلم ندیدم بويژه كه هم تكرار ميشود و هم در پلان درشت. این خواست تو بود؟
پیشنهاد خودشان بود. و من هم دوست داشتم. چون هم کنترل شده است و هم یادآور کارهای قبلیش نیست. به هر حال سليماني انسان بیماری است و می تواند این تیک را داشته باشد. چون خود ايشان هم این تیک را در کسی که مبتلا به این بیماری بوده دیده بود. برعکس خیلی از بازیگران آن را خوب اجرا می کرد. باور پذیر بود. صحنه اي را که گریه میکند بعضیها میگویند شبیه فیلمهای دیگرشان است. در صورتی که گریهاش کاملا کنترل شده است وما نمیبینم اشکي سرازیر شود. چون آقای پرستویی استاد این است که سریع حس گریه را بگیرد. او تلاش کرد که گریه ای متناسب با فیلم کند و اگر هم دقت کرده باشید دوربین به او نزدیک نشد.
بله، تا آنجايي كه خاطرم هست در فيلم بيست دو پلان با زاويه هاي انگل داري؛ یکی تک پلانی که سلیمانی مقابل روانشناس نشسته است و فقط صداي روانشناس را ميشنويم، دیگري پلان جرو بحث فیروزه با دخترش که بلافاصله به زاویه نرمال کات می شود. آیا جای دیگر هم بود؟
بله. جایی که سلیمانی حوق کارگران را میدهد. دوربین بالا میرود. هر کسی سینما را با دیدگاه خودش میبیند. من خودم را محدود به چیزی نمیکنم و با حس پیش میروم. با توجه به حسم میفهمم این میزانسن و یا این دکوپاژ بهتر جواب میدهد. به خصوص در فیلمی که فضا کم داریم و مجبور هستیم برای اینکه تماشاگر خسته نشود چشمش را نوازش کنیم. و از تمام زوایا و امکانات بهره بگیریم . خودم را محدود به تکنیکهای سینمایی نمیکنم. این ریشهاش از جایی است که باعث میشود تغییر کند. البته دلیل محتوایی دارد. قطعا اگر دقت کرده باشید فیلم همان جور که به پایان می رسد و تالار دیده می شود، از لحاظ روانی تماشاگر انتظاردارد که آنها بروند ولی دوربین بر عکس روان تماشاگر عمل میکند. اول فیلم اگر دقت کنید آدمها آشفتهاند. هر کسی جایی است، ولی از زمانی که پرستویی میآید و میگوید تا بیست روز دیگر بايد از اینجا بروید می بینم نه تنها دوربین بلکه شخصیتها هم به یکدیگر نزدیک میشوند. دقیقا ضد روان تماشاگر عمل میکند. اينجا ديگر آدمها رستوران اهميت دارند بايد به آنها نزديك شد و نشانشان داد. جایی که مهران احمدی در دفتر سینمایی است من خودم جای مسئول دفتر صحبت میکردم. دلیلی برای نشان دادن آن شخص نبود و خود شخصیت فیلم مهم بود. حتی زمانی که در آخر فیلم پرستویی پيش املاکي میرود، خود تماشاگر هم دوست دارد چهره پرستویی را ببیند و صدای شخص املاکی برای ما کافی است. در مورد پزشک هم همینطور بود. یکی از دلایلی که شخصیت خانم میکده پررنگ تر نشد به همین دلیل بود. من می خواستم به خود شخصیت های فیلمنامه پرداخته شود.
راجع به زاویه دوربین، تک پلان پرستویی ؟
احساس می کردم تنهایی این آدم مطابق با حرفهایی که مقابل دکتر می زند بهتر در ميآيد. چون زاویه دوربین از بالا بود کف زمین روشن ديده ميشد ولی خود سليماني تیره بود و این کنتراست را نشان می داد. حرفهاي دکتر هم اشاره به كنتراست دارد میگوید اگر مراسم عروسی در تالار انجام میشد مجبور نمی شدی تالار را تعطیل کنی. در واقع از چیزی که نیست صحبت میکند و سليماني در فکر است. تاکید ما روی پاهای اوست. معلوم است که اصلا به حرفهاي دكتر گوش نمیدهد و در فکر فرو رفته است. دکتر به او می گوید آیا به حرف های من گوش می دهید؟ او به خودش میآید و پاهایش را حرکت میدهد و در جواب میگوید بله. احساس کردم اگر این نما را از بالا ببینم، هم می توانم پاهایش را نشان دهم و هم کنتراست سیاه و سفید. پیشنهاد دکتر که به او می گوید استراحت کن، خود استراحت زمینه سفید را به ما می دهد. احساس کردم این کنتراست در این لحظه نشان داده می شود.
تعامل با تدوینگر چگونه است؟
یکی از دلایلی که خانم منفرد فیلمم را مونتاژ می کند برای این است که به من اجازه میدهد زیاد صحبت کنم و زیاد دخالت کنم. در تدوین من نیاز به تدوینگری دارم که من را درک کند و چون همسر من است میكند. ضمن اینکه او هم حافظه خوبی دارد چون معتقد هستم، تدوینگر باید به تمام دیالوگ ها مسلط باشد. چون بخشی از تکرار حرفها و میزانسن ها در مونتاژ باید حذف شود و او خیلی شجاعانه پیشنهاد حذف به من میدهد. چیزهای خوبی هم حذف کرد. او سکانسها را که مونتاژ میکند، من می روم میبینم. در مورد آن نظر میدهم و برای اینکه نظر دادنم زیاد است او بهترین تدوینگر برای من میتواند باشد. زیرا هر کس دیگری جای او باشد، چون من در کارش دخالت میکنم مصلما با هم مشکل پیدا خواهیم کرد.
در مورد دموکراسی که گفتید سر صحنه دارید در مونتاژ هم همینطور است؟
نه دیگر تمام می شود. برای مثال من فیلم آدم را به خیلی ها نشان دادم و این کار اشتباهی بود که کردم.
منظور من این بود که گفتی سر صحنه با بازیگران و عوامل فیلم هم فکری می کنید و دوست دارید تا آنها هم نظر و عقیده خود را بیان کنند. در کار مونتاژ هم همان روحیه دموتراتیک را با تدوینگرت كه همسرت هم هست داری ؟
در مورد مونتاژ نظرم این است که یک فیلم وقتی جایی ساخته می شود یک سری متریال آورده می شود و فکرهایی که سر صحنه بوده حالا مونتاژ می شود.
بیشتر در امر مونتاژ به حذفیات توجه می کنید؟ اینکه تدوینگر چه چیزهایی را حذف می کند؟
به این توجه می کنم که او بتواند فیلم نرمی تحویل تماشاگر بدهد، بر اساس متریالی که هست.
اشاره کردی به شما پیشنهادهاي حذف کردند ميتواني مثال بزني ؟
مهتاب کرامتی اولین کسی بود که معرفی می شد و شروع به حرف زدن میکرد. این شکل فیلمنامهای آن بود. خانم منفرد گفت مهتاب کرامتی با توجه به بیان و چهره و گريم جدیدي که دارد بهتر است آخر معرفی شود تا چشم تماشاگر به آن عادت کند و آواهایی از او بشنویم چون حساسیت روی او بیشتر می باشد به دلیل تغییر زیادی که کرده است. دیدم که درست است این جور بهتر است.
اگر من چیزی را از قلم انداخته ام و نکته ای در رابطه با فیلم هست، بگو .
نه. به نظر کامل بود. خیلی خوب. ممکن هست حرف های دیگری هم وجود داشته باشد ولی در حال حاضربه ذهنم نمی رسد. چیزی که از این فیلم به یاد من مانده در واقع روش کاری من است. که گروه را به خدمت فیلم آوردم. همه از کار لذت بردند. من می توانم کاری کنم که مدیر تدارکات از سرنوشت شخصیت ها گریه کند با اینکه اصلا به او ارتباطی هم ندارد. ولی زمانی که سرمایه فیلم خوابید وما به دنبال سرمایه جدید بودیم احساس می کردم که مدیر تدارکات برای این موضوع دارد گریه می کند. با اینکه اصلا ارتباطی به او نداشت. او به حال من گریه می کرد. بلد هستم دل انسانها را به دست بیاورم و در کل می توان گفت که این کار، حاصل یک کار جمعی است. خانم درخشنده آقای علی محمد و تمام عوامل همه و همه برای ساخت این فیلم کمک کردند.
نگره مولفي نیستي؟
چرا اتفاقا هستم.
چند جلسه فيلمبرداري داشتيد؟
بايد سي و پنج جلسه تمام ميكرديم.
چرا بايد؟
به خاطر بودجه کمی که داشتیم. اگر نمی شد این فیلم را سی و پنج روزه ساخت و ما از استانداردها خیلی فاصله میگرفیتم، من این کار را نمیکردم. البته دلایل دیگری هم داشت. آقای پرستویی و خانم کرامتی هم باید سر کار ديگري میرفتند.
یعنی قرار شما سی و پنج جلسه کار بود؟
بله و کار هم سر سی و پنج جلسه تمام شد. خانم درخشنده هم کسی بودند که سرمایه ای را که سرمایه گذار می داد را برای سی و پنج روز کاري، برنامهریزی کرد. به نظرم به نحو خوبی این کار را انجام داد. کار مهم دیگری که انجام داد این بود که در کار من به هیچ عنوان دخالت نکرد و این خیلی مهم است، که کارگردانی سر صحنه باشد ولی در کار کارگردان دیگر دخالت نکند و از اول می دانستند که من باید فیلم خودم را بسازم.
در واقع تهیه کننده صوری بودند؟
صوری در سینمای ما تعریف دیگری دارد. ایشان رسما تهیه کننده کار من بودند.
شما را حمایت میکرد و شرایط را مهیا میکردند تا بتوانی راحت به کار خود بپردازی.
بله.
خود همین هم در سينماي ما نعمتی است. چند حلقه مصرف کردید؟
صدوبیست حلقه.فوجی
و برنامه بعدی ؟
فیلم نامه می نویسیم ولی نمی دانیم قرار است چه فیلمی ساخته شود. من چون در لحظه زندگی می کنم باید ببینم شرایط در آن لحظه چه هست.
سوال آخر و سوال کلیشهاي. من معتقدم که بهترین منتقد برای فیلم، خود کارگردان فیلم است. آیا پلان یا سکانسی بوده که با خود فکر کنی اگر قرار بود دوباره گرفته شود به نحوی دیگرآن را بگیری.
این سوال اصلا کلیشه ای نیست. اولین بار است که از من می شود. من باید فکر کنم. ولی راستش را بخواهید هنوز به آن مرحله نرسیده ام که احساس کنم پلانی را می شد به شیوه دیگری گرفت.
وحرف آخر شما؟
به عنوان اولین فیلمی از من که امکان اکران پیدا کرده و توانسته است سلیقهاش را به تماشاگر تحمیل کند راضي هستم. تماشاگر عین تصوراتی که از فیلم دارد را دریافت نمیکند. خودش را باید در خدمت فیلم بگذارد و با فیلم جلو برود. از اول هم ما می دانستیم که اگر استقبال از فیلم در این حد باشد فراتر از باور ما است. دلیلش آن است که ما اکران نوروز را گرفتیم و امیدوارم این شانس را همه فیلمسازان داشته باشند به خصوص فیلمسازان نسل جدید. این روزها من به این فکر میکنم که من چه سرمایه گذار بسیار شریفی داشتم، که صد در صد فیلم را با سرمایه شخصیاش سرمایه گذاری کرد. اگر قرار است من "آدمه مهمه" باشم او از من خیلی مهم تر است. من هنوز متعجبم که او چه جوری حاضر شد روي فیلمی که سراسرش ریسک بود، قرار نبود بازیگرانش نقشهاي هميشگيشان را بازي كنند سرمايه گذاري كند. خود من اگر روزی پولی داشته باشم به سختی حاضر میشوم به این طریق سرمایه گذاری کنم. قدر انسانهایی مانند آقای علی محمد را باید سینما بداند. به خطر اینکه او باعث شد ما پشت دفتر هیچ مدیری نشینیم. به هیچ وامی فکر نکنیم و فقط به خودمان، خدا و فیلممان فکر کنیم. او یک نعمت بود برای ما.
نه این آدم اهمیت دارد. برای اینکه باید حس آن در بیآید چون من خانم ميكده را يك موتيف در فيلم ميديدم. پلانهاي مختلف از ايشان گرفتم پلان كم نداشتم از زواياي مختلف و اندازههاي مختلف از او پلان داشتم. ولي حسم اين بود كه اين پلان را با اين حركت بگيرم. این پلان را احساس کردم كه بوی زندگی میدهد را اينگونه گرفتم. نمي گويم درست هست يا نه. من ذهنيت خودم را ميگويم
تو به عنوان کارگردان حسی داری که ممکن است به من بيننده منتقل بشود ویا نشود.
تاكيد مي كنم من نمی خواستم منتقل شود. فقط می خواستم در حد یک حس باقي بماند.
برخي براين باورند كه درفیلم با لحن رئالیستی میزانسن ها و حرکت دوربین روی ریل تصنعي درميآيد است و براي همين دوربین روی دست مي گيرند. تو وسوسه نشدی که چنین کاری را بکنی؟
نه. چون می دانستم اگر بخواهم این کار را کنم فیلم را حرام کرده ام. براي همين حتي نماي نقطه نظر اشخاص هم روي سهپايه است
براي حفظ تعادل بين لحن فيلم و حرکت دوربین ومیزانسن ها و اينكه به رخ نزنند. نگران نبودي؟
نه از طریق دیگر جبران میکردم. به این دلیل خودم طراحي صحنه فيلم را به عهده گرفتم چون ميخواستم از فضای ناتورئالیستی و واقعي مراقبت کنم. در واقع به عنوان یک کارگردان از چیزهای که وجود دارد مراقبت میکنم و اينكه چي به درد فيلم میخورد. همانها را به کار میگرفتیم. در فکر این نبودم که بخواهم چیزی جدید تهیه کنم و به تالار اضافه كنيم. به اين فكر مي كردم كه این تالار در جنوب شهر چه چیزهایی باید داشته باشد. من از فیلمبردار هم همین را میخواهم. از بازیگرم میخواهم تا با نقش زندگی کند. مراقبت از بازیگر هم در همین راستا قرار دارد. بعضی از بازیگران فيلم ستاره هستند. ولی خودشان میدانند که در این فیلم نباید ستاره باشند. این فیلم است که ستاره است. آنها کمک میکنند تا فیلم ستاره شود. در مورد کارگردانی هم همین طور است. دوست نداشتم پلانهايی بگيرم كه گفته شود ببینید من چه کارگردان خوبی هستم. يادم هست پلانی را میخواستم بگیرم که حبیب رضایی آمد به من گفت، فکر نمی کنی این پلان مناسب و جنس این فيلم نیست دقت كه كردم ديدم حق با اوست. به او گفتم درست میگویی و از تو ممنونم. در اينگونه فيلمها دوربین را هر جایی نمی توانی بکاری.
اگراشتباه نکنم سه جاي فيلم آقای پرستویی یک حرکت و لرزش چشم انجام می دهند. كه من اين نوع ميميك و بازي را درجنس اين فیلم ندیدم بويژه كه هم تكرار ميشود و هم در پلان درشت. این خواست تو بود؟
پیشنهاد خودشان بود. و من هم دوست داشتم. چون هم کنترل شده است و هم یادآور کارهای قبلیش نیست. به هر حال سليماني انسان بیماری است و می تواند این تیک را داشته باشد. چون خود ايشان هم این تیک را در کسی که مبتلا به این بیماری بوده دیده بود. برعکس خیلی از بازیگران آن را خوب اجرا می کرد. باور پذیر بود. صحنه اي را که گریه میکند بعضیها میگویند شبیه فیلمهای دیگرشان است. در صورتی که گریهاش کاملا کنترل شده است وما نمیبینم اشکي سرازیر شود. چون آقای پرستویی استاد این است که سریع حس گریه را بگیرد. او تلاش کرد که گریه ای متناسب با فیلم کند و اگر هم دقت کرده باشید دوربین به او نزدیک نشد.
بله، تا آنجايي كه خاطرم هست در فيلم بيست دو پلان با زاويه هاي انگل داري؛ یکی تک پلانی که سلیمانی مقابل روانشناس نشسته است و فقط صداي روانشناس را ميشنويم، دیگري پلان جرو بحث فیروزه با دخترش که بلافاصله به زاویه نرمال کات می شود. آیا جای دیگر هم بود؟
بله. جایی که سلیمانی حوق کارگران را میدهد. دوربین بالا میرود. هر کسی سینما را با دیدگاه خودش میبیند. من خودم را محدود به چیزی نمیکنم و با حس پیش میروم. با توجه به حسم میفهمم این میزانسن و یا این دکوپاژ بهتر جواب میدهد. به خصوص در فیلمی که فضا کم داریم و مجبور هستیم برای اینکه تماشاگر خسته نشود چشمش را نوازش کنیم. و از تمام زوایا و امکانات بهره بگیریم . خودم را محدود به تکنیکهای سینمایی نمیکنم. این ریشهاش از جایی است که باعث میشود تغییر کند. البته دلیل محتوایی دارد. قطعا اگر دقت کرده باشید فیلم همان جور که به پایان می رسد و تالار دیده می شود، از لحاظ روانی تماشاگر انتظاردارد که آنها بروند ولی دوربین بر عکس روان تماشاگر عمل میکند. اول فیلم اگر دقت کنید آدمها آشفتهاند. هر کسی جایی است، ولی از زمانی که پرستویی میآید و میگوید تا بیست روز دیگر بايد از اینجا بروید می بینم نه تنها دوربین بلکه شخصیتها هم به یکدیگر نزدیک میشوند. دقیقا ضد روان تماشاگر عمل میکند. اينجا ديگر آدمها رستوران اهميت دارند بايد به آنها نزديك شد و نشانشان داد. جایی که مهران احمدی در دفتر سینمایی است من خودم جای مسئول دفتر صحبت میکردم. دلیلی برای نشان دادن آن شخص نبود و خود شخصیت فیلم مهم بود. حتی زمانی که در آخر فیلم پرستویی پيش املاکي میرود، خود تماشاگر هم دوست دارد چهره پرستویی را ببیند و صدای شخص املاکی برای ما کافی است. در مورد پزشک هم همینطور بود. یکی از دلایلی که شخصیت خانم میکده پررنگ تر نشد به همین دلیل بود. من می خواستم به خود شخصیت های فیلمنامه پرداخته شود.
راجع به زاویه دوربین، تک پلان پرستویی ؟
احساس می کردم تنهایی این آدم مطابق با حرفهایی که مقابل دکتر می زند بهتر در ميآيد. چون زاویه دوربین از بالا بود کف زمین روشن ديده ميشد ولی خود سليماني تیره بود و این کنتراست را نشان می داد. حرفهاي دکتر هم اشاره به كنتراست دارد میگوید اگر مراسم عروسی در تالار انجام میشد مجبور نمی شدی تالار را تعطیل کنی. در واقع از چیزی که نیست صحبت میکند و سليماني در فکر است. تاکید ما روی پاهای اوست. معلوم است که اصلا به حرفهاي دكتر گوش نمیدهد و در فکر فرو رفته است. دکتر به او می گوید آیا به حرف های من گوش می دهید؟ او به خودش میآید و پاهایش را حرکت میدهد و در جواب میگوید بله. احساس کردم اگر این نما را از بالا ببینم، هم می توانم پاهایش را نشان دهم و هم کنتراست سیاه و سفید. پیشنهاد دکتر که به او می گوید استراحت کن، خود استراحت زمینه سفید را به ما می دهد. احساس کردم این کنتراست در این لحظه نشان داده می شود.
تعامل با تدوینگر چگونه است؟
یکی از دلایلی که خانم منفرد فیلمم را مونتاژ می کند برای این است که به من اجازه میدهد زیاد صحبت کنم و زیاد دخالت کنم. در تدوین من نیاز به تدوینگری دارم که من را درک کند و چون همسر من است میكند. ضمن اینکه او هم حافظه خوبی دارد چون معتقد هستم، تدوینگر باید به تمام دیالوگ ها مسلط باشد. چون بخشی از تکرار حرفها و میزانسن ها در مونتاژ باید حذف شود و او خیلی شجاعانه پیشنهاد حذف به من میدهد. چیزهای خوبی هم حذف کرد. او سکانسها را که مونتاژ میکند، من می روم میبینم. در مورد آن نظر میدهم و برای اینکه نظر دادنم زیاد است او بهترین تدوینگر برای من میتواند باشد. زیرا هر کس دیگری جای او باشد، چون من در کارش دخالت میکنم مصلما با هم مشکل پیدا خواهیم کرد.
در مورد دموکراسی که گفتید سر صحنه دارید در مونتاژ هم همینطور است؟
نه دیگر تمام می شود. برای مثال من فیلم آدم را به خیلی ها نشان دادم و این کار اشتباهی بود که کردم.
منظور من این بود که گفتی سر صحنه با بازیگران و عوامل فیلم هم فکری می کنید و دوست دارید تا آنها هم نظر و عقیده خود را بیان کنند. در کار مونتاژ هم همان روحیه دموتراتیک را با تدوینگرت كه همسرت هم هست داری ؟
در مورد مونتاژ نظرم این است که یک فیلم وقتی جایی ساخته می شود یک سری متریال آورده می شود و فکرهایی که سر صحنه بوده حالا مونتاژ می شود.
بیشتر در امر مونتاژ به حذفیات توجه می کنید؟ اینکه تدوینگر چه چیزهایی را حذف می کند؟
به این توجه می کنم که او بتواند فیلم نرمی تحویل تماشاگر بدهد، بر اساس متریالی که هست.
اشاره کردی به شما پیشنهادهاي حذف کردند ميتواني مثال بزني ؟
مهتاب کرامتی اولین کسی بود که معرفی می شد و شروع به حرف زدن میکرد. این شکل فیلمنامهای آن بود. خانم منفرد گفت مهتاب کرامتی با توجه به بیان و چهره و گريم جدیدي که دارد بهتر است آخر معرفی شود تا چشم تماشاگر به آن عادت کند و آواهایی از او بشنویم چون حساسیت روی او بیشتر می باشد به دلیل تغییر زیادی که کرده است. دیدم که درست است این جور بهتر است.
اگر من چیزی را از قلم انداخته ام و نکته ای در رابطه با فیلم هست، بگو .
نه. به نظر کامل بود. خیلی خوب. ممکن هست حرف های دیگری هم وجود داشته باشد ولی در حال حاضربه ذهنم نمی رسد. چیزی که از این فیلم به یاد من مانده در واقع روش کاری من است. که گروه را به خدمت فیلم آوردم. همه از کار لذت بردند. من می توانم کاری کنم که مدیر تدارکات از سرنوشت شخصیت ها گریه کند با اینکه اصلا به او ارتباطی هم ندارد. ولی زمانی که سرمایه فیلم خوابید وما به دنبال سرمایه جدید بودیم احساس می کردم که مدیر تدارکات برای این موضوع دارد گریه می کند. با اینکه اصلا ارتباطی به او نداشت. او به حال من گریه می کرد. بلد هستم دل انسانها را به دست بیاورم و در کل می توان گفت که این کار، حاصل یک کار جمعی است. خانم درخشنده آقای علی محمد و تمام عوامل همه و همه برای ساخت این فیلم کمک کردند.
نگره مولفي نیستي؟
چرا اتفاقا هستم.
چند جلسه فيلمبرداري داشتيد؟
بايد سي و پنج جلسه تمام ميكرديم.
چرا بايد؟
به خاطر بودجه کمی که داشتیم. اگر نمی شد این فیلم را سی و پنج روزه ساخت و ما از استانداردها خیلی فاصله میگرفیتم، من این کار را نمیکردم. البته دلایل دیگری هم داشت. آقای پرستویی و خانم کرامتی هم باید سر کار ديگري میرفتند.
یعنی قرار شما سی و پنج جلسه کار بود؟
بله و کار هم سر سی و پنج جلسه تمام شد. خانم درخشنده هم کسی بودند که سرمایه ای را که سرمایه گذار می داد را برای سی و پنج روز کاري، برنامهریزی کرد. به نظرم به نحو خوبی این کار را انجام داد. کار مهم دیگری که انجام داد این بود که در کار من به هیچ عنوان دخالت نکرد و این خیلی مهم است، که کارگردانی سر صحنه باشد ولی در کار کارگردان دیگر دخالت نکند و از اول می دانستند که من باید فیلم خودم را بسازم.
در واقع تهیه کننده صوری بودند؟
صوری در سینمای ما تعریف دیگری دارد. ایشان رسما تهیه کننده کار من بودند.
شما را حمایت میکرد و شرایط را مهیا میکردند تا بتوانی راحت به کار خود بپردازی.
بله.
خود همین هم در سينماي ما نعمتی است. چند حلقه مصرف کردید؟
صدوبیست حلقه.فوجی
و برنامه بعدی ؟
فیلم نامه می نویسیم ولی نمی دانیم قرار است چه فیلمی ساخته شود. من چون در لحظه زندگی می کنم باید ببینم شرایط در آن لحظه چه هست.
سوال آخر و سوال کلیشهاي. من معتقدم که بهترین منتقد برای فیلم، خود کارگردان فیلم است. آیا پلان یا سکانسی بوده که با خود فکر کنی اگر قرار بود دوباره گرفته شود به نحوی دیگرآن را بگیری.
این سوال اصلا کلیشه ای نیست. اولین بار است که از من می شود. من باید فکر کنم. ولی راستش را بخواهید هنوز به آن مرحله نرسیده ام که احساس کنم پلانی را می شد به شیوه دیگری گرفت.
وحرف آخر شما؟
به عنوان اولین فیلمی از من که امکان اکران پیدا کرده و توانسته است سلیقهاش را به تماشاگر تحمیل کند راضي هستم. تماشاگر عین تصوراتی که از فیلم دارد را دریافت نمیکند. خودش را باید در خدمت فیلم بگذارد و با فیلم جلو برود. از اول هم ما می دانستیم که اگر استقبال از فیلم در این حد باشد فراتر از باور ما است. دلیلش آن است که ما اکران نوروز را گرفتیم و امیدوارم این شانس را همه فیلمسازان داشته باشند به خصوص فیلمسازان نسل جدید. این روزها من به این فکر میکنم که من چه سرمایه گذار بسیار شریفی داشتم، که صد در صد فیلم را با سرمایه شخصیاش سرمایه گذاری کرد. اگر قرار است من "آدمه مهمه" باشم او از من خیلی مهم تر است. من هنوز متعجبم که او چه جوری حاضر شد روي فیلمی که سراسرش ریسک بود، قرار نبود بازیگرانش نقشهاي هميشگيشان را بازي كنند سرمايه گذاري كند. خود من اگر روزی پولی داشته باشم به سختی حاضر میشوم به این طریق سرمایه گذاری کنم. قدر انسانهایی مانند آقای علی محمد را باید سینما بداند. به خطر اینکه او باعث شد ما پشت دفتر هیچ مدیری نشینیم. به هیچ وامی فکر نکنیم و فقط به خودمان، خدا و فیلممان فکر کنیم. او یک نعمت بود برای ما.
0 نظرات:
ارسال يک نظر