بيپولي
گفتگو با حميد نعمت اله
اول از فاصله بين بوتيك و بيپولي بگو، نه اينكه اين مدت چه كار مي كردي بلكه از تغيير نظر و نگاه نسبت به بيان دغدغه هاي اجتماعي و تفاوت بيان و لحن در اين دو فيلم؛ بگو چطور از لحن جدي و فضاي تلخ و تراژيك بوتيك به نگاه سرخوشانه در بيپولي رسيدي؟ در عين حال كه هر دو داراي مضامين اجتماعي هستند.
در مورد فيلم بيپولي، هيچگاه نگاه تلخ و مايوسكننده را نميپسنديدم. احساس ميكردم اگر كمي سبكتر به قضيه نگاه كنم سزاوارتر است. منظورم اين نيست كه جامعه تغيير بخصوصي كرده بلكه ترجيح ميدهم حال مخاطب و مردم را بد نكنم.
يعني دغدغه هاي اجتماعيات كماكان به قوت خودش باقي است. ولي در اين ميان نگاه و سليقه تو در سينما تغيير كرده.در اين ميان فكر نمي كني بهتر شدن حال خودت هم در اين تغيير نگاه موثر بوده؟ منظورم تغييرت حالت به خاطر تغيير موقعيت حرفهات بعداز موفقيت فيلم بوتيك است تو به عنوان كارگردان فيلم اول، بوتيك را با مرارت و مشقات فراوان ساختي تا با نشان دادن قابليتهاي خود، و به عبارتي اثبات خود، موقعيت حرفهاي و جايگاهت را در سينما تثبيت كني و اكنون كه موفق به اين كار شدي به نظر ميرسد نگاهت هم به زندگي و اجتماع تلطيف شده است.در غير اينصورت ممكن بود...
بله. در اين مدت به علت اتفاقاتي كه در زندگي شخصيام رخ داد، حس و حال بهتر و خوبي داشتم و اين حس بر روي كارم تاثير گذاشت و فكر كردم بايد فيلمي با حال و هواي متفاوتي بسازم و شگون ندارد فيلمي پر از زخم، سياه و كمبود بسازم.
مناسبات مادي سينما هم مي تواند موثر باشد در اينكه كارگردان به سمت كدام لحن و روايت برود كه براي صاحب فيلم بازگشت معمول سرمايه را به دنبال داشته باشد.تا بتواند به كارش ادامه دهد. به ويژه براي فيلمسازي كه فيلمهايش عمدتا مخاطب داخلي را هدف مي گيرد و نگاه و سليقهاش از جنس فيلمهاي جشنوارهاي نيست.
قاعدتا وقتي فيلم را ميساختم برايم مهم بود كه فيلم تماشاگر داشته باشد اما به طور مشخص با اين پايگاه فكري كه فيلمي بسازم كه فقط فروش داشته باشد كار نكردم چون بعد از بوتيك، چه با آقايان شايسته و چه تهيهكنندگان ديگر مشكلي نداشتم و فكر ميكنم اگر فيلم طور ديگري هم بود باز تهيهكننده پيدا ميكردم.
البته لحاظ كردن موضوعي كه اشاره كردم به هيچ وجه مذموم نيست. چرا كه توجه به آن به ماهيت هنر – صنعت بودن سينما برمي گردد.حالا از منظر ارتباط با مخاطبين گسترده براي تو در مقام كارگردان چطور؟ اين درست كه بالطبع سراغ سناريو و لحن و پرداختي رفتي كه بازتاب حال خودت و نگاهت نسبت به ناملايمات اجتماعي بود. اما از آنجا كه بوتيك كمتر باب سليقه مخاطب گسترده سينما بود و بيشتر مخاطبان جدي و منتقدان سينما از آن استقبال كردند،از اين منظر فارغ از مناسبت اقتصادي سينما، برايت مهم نبود كه اين بار فيلمت با تعداد مخاطب بيشتري ارتباط برقرار كند؟
مسلم است كه دوست داشتم رابطه وسيعتري برقرار كنم چون به اين صورت از خاص بودن و مربوط به جمعي خاص بودن فاصله ميگرفتم و تماشاگر بيشتر داشتن هم نشانه همان حال بهتر داشتن است.
يعني آدم وقتي حالش خوب است حوصله دارد با افراد بيشتري صحبت كند ولي وقتي خراب است فقط ترجيح مي دهد با قشر خاص و محدودي كه او را درك ميكنند ارتباط برقرار كند.
در اين فاصلهاي كه گفتي روزي فيلم معجزه سيب فرانك كاپرا را ديدم و دچار يك شور و هيجان لذتبخش شدم، پيش خودم گفتم چرا اين شور و هيجان از مخاطبان سينماي ايران دريغ ميشود. چون كلمه مردميتر برايم مهم و جالب بود تصميم گرفتم فيلمي بسازم كه مردم از ديدنش لذت ببرند، با آن بخندند و كساني كه احساساتيتر هستند جاهايي هم بغض كنند و در نهايت شاد و بانشاط سالن را ترك كنند، فيلم را درك و در مورد آن حرف بزنند و اين فيلم ادامه شبي لذتبخش و خوب براي مردم باشد.
در عين حال تلاش دارد به تماشاگر باج ندهد و نخواهد به هر قيمتي او را بخنداند و كماكان دغدغههاي قبلي اجتماعي را هم بيان كند.
دقيقا، ما حق نداريم با اين تصور كه مردم با هر چيزي ميخندند موضوعات مبتذل را به خوردمخاطب بدهيم.
وجه تسميه بيپولي چيست؟ با نگاه اول شايد بيپولي بحث فقر را تداعي كند ولي آنچه كه از مجموعه فضاي فيلم دريافت ميشود اينطور نيست بلكه يك جورهايي موضوع " پز عالي جيب خالي" يا "وانمود به داشتن يك وضع خوب" در اولويت است تا فقر. مجموعه آدمهاي فيلم دچار فقر و نداري مفرطي نيستند.
ما همگي در زندگي روزمره عبارت "بيپولم" را به كار ميبريم. از نظر من، بيپولي هممعني با فقر نيست و وضعيت روشنتر و بار معنايي متفاوتي نسبت به چهره پلشت فقر دارد. بهرام رادان هم در جلساتي كه داشتيم ميگفت مردم از شنيدن كلمه بيپولي حالشان بد ميشود، چه بهتر كه اسم فيلم را مثلا بگذاريم پول. به هرحال نظرات متفاوتي وجود داشت و از آنجايي كه پول اسم فيلمي ساخته برسون بود، دوست نداشتم نام فيلم ديگري را روي فيلمم بگذارم. از طرفي پول كلمه جامدي است كه انعطاف، كاراكتر و حال ندارد. فرض كنيد كلمه دماغ، اسم جالبي براي يك فيلم نيست ولي وقتي ميگوييم دماغو، انگار رنگ و كاراكتر پيدا كرده است. در مورد بيپولي هم به همين صورت است. به هرحال در تستها و نظرسنجيهايي كه داشتم به اين نتيجه رسيدم كه بيپولي هممعني با فقر و فلاكت نيست و كلمهاي به شدت مصطلح، آشنا، روزانه و ملموسي است كه ناخودآگاه روزانه چند بار به كار ميبريم يا ميشنويم و از همه مهمتر بيربط با شخصيت داستاني ما نبود.
بوتيك جزو فيلمهاي محبوب من است و بيپولي را هم دوست دارم. مي خواهم اين تفاوت لحن را از منظر ديگري هم نگاه كنم ببينم تو با آن موافقي يا نه؟ فضاي بوتيك مثل فضاي فيلمهاي كيميايي است ولي فضاي بيپولي شبيه به رويكرد نوين مهرجويي بعد از ليلا مثلا شبيه لحن مهمان مامان است. مهرجويي هم در اين فيلم به فقر و نداري، نگاهي سرخوشانه است ونميخواهد حال بيينده را بد كند. در نمونههاي فرامرزي شايد بتوان به فيلمهاي نئورئاليستي با فضاهاي تيره و تلخ از يك طرف و فيلمهاي مثلا بيلي وايلدر اشاره كرد كه اغلب داري مضامين اجتماعي تلخي هستند ولي شيوه او در طرح آنها مفرح است. طنز وايلدر در عين حال كه بيننده ميخندد ولي ته دلش اشكش را هم در مي آورد . آيا با اين مقايسه موافق هستي؟
به نظرم مقايسه درستي است. اين حس را كه بيپولي به فيلمسازي مهرجويي نزديك است را قبول دارم اما نه مشخصا مهمان مامان.
منظور من لحن فيلم است.
بله لحن بيپولي به فيلمسازي مهرجويي و لحن بوتيك به فيلمسازي كيميايي نزديكتر است.
دوست داري در ادامه كارنامه كاريت كدام لحن را پيبگيري
برنامه آنچناني ندارم. در نظر دارم سريالي بسازم كه 28 قسمت آن در گذشته و زمان موشكباران و 2 قسمت آخر آن در زمان حال ميگذرد. در نظر دارم كه لحن زمان حال آن كلا از جنس ديگري باشد. خوب بايد بگردم و آن را پيدا كنم. درست يا غلط آن را نميدانم ولي با برنامهاي كه دارم كاملا به فيلمنامه، شرايط و اوضاع و احوال خودم.
يعني خطمشي از قبل تعيين شدهاي نداري.
بله در هيچ بخش از ماجرا دستورالعمل ثابتي ندارم مثلا دكوپاژ كردن يا نكردن، بداهه كار كردن يا نكردن، راجع به كاراكتر با بازيگر صحبت بكنيم يا نكنيم. اين مسائل كاملا با موقعيت فيلم، تغيير پيدا ميكنند.
به نظر ميرسد حجم قصه بي پولي بيشتر از اين بوده است. غير از رابطه اصلي بين ايرج و همسرش، با كاراكترهاي مختلفي مواجه هستيم از جمله منصور كه امين جعفري نقش او را ايفا ميكند و دوستان ديگرش پرويز و احمد رنجه كه شخصيتهاي آنها تا حدودي پرداخت شده است ولي در مورد باقي آدمهاي شركت، چون سيامك انصاري، بابك حميديان و دو نفر ديگر يا افشين سنگچاپ احساس ميشود قبلا داستان ديگري بوده كه در نسخهاي كه اكنون ميبينيم كوتاه شدهاند
حجم نسخه اوليه فيلمنامه به اندازه يك سريال 6 قسمتي بود. از اول برنامهمان اين بود كه راحت بنويسيم و بعد كم كنيم. هنگام نگارش، اجرا و تدوين چيزهايي را كم كرديم ولي واقعيت اين است كه فونداسيون همين بود. شايد زمينههاي بيشتري از بازيگران ميداديم ولي در نهايت شخصيتها به همين صورت بودند. مثلا شخصيت افشين سنگچاپ يا حتي پايان داستان شركت از اول به همين صورت بود فقط مقداري از ماجراهاي مياني آن كاسته شد.
شخصيت افشين سنگچاپ كه در مناسبات جمع دوستان هم نيست واز بقيه جدا ميبينيم.
بله پنج شخصيت ديگر مثل افشين سنگچاپ وجود داشتند. مثلا شخصيتي داشتيم به نام علي كه در ماشين كنار ايرج نشسته است و جعبهاي روي پاهايش قرار دارد و وقتي ايرج از او درخواست پول ميكند ميگويد خدا ترا براي من رسونده. من توي پيك كار ميكنم و الان توي راه موتورم سوخت و بار مردم روي دستم مونده. من پولم كجا بود و... سه شخصيت ديگر هم بودند كه ايرج از آنها پول قرض ميكرد. كاراكترهاي جالبي هم بودند. از ابتدا دوست داشتم فيلم نظم و ترتيب نداشته و آشفته و ولو باشد، شايد كمي اوديسهوار يا مدل فيلمهاي جادهاي. شخصي در حال گذر است، با او همراه ميشويم و بقيه شخصيتها خيلي كوتاه ميآيند و ميروند. در نهايت حتي اگر فيلم با همان فيلمنامه اوليه و بيشتر از چهار ساعت ساخته ميشد باز هم به آدمها خيلي مفصل پرداخته نميشد. به غير از احمد رنجه و پرويز و در اواسط فيلم ميبينيم خارج شده و در اواخر فيلم دوباره برميگردند.
در مورد پرويز ميتوان گفت چون سر ايرج كلاه گذاشته بود يكجورهايي از دستش فرار كرده است و در نهايت برميگردد تا ديناش را ادا كند و قضاوت اشتباهي كه هميشه بيننده از اين آدمهاي كليشهاي دارد بشكند.آدمهاي خيلي سياهي نيستند و هركدام بنا به موقعيت و شرايط مجبور ميشوند كارهايي انجام دهند در مورد احمد رنجه به نوعي ديگر، در مورد پرويز و احمد رنجه نياز قصه در همين حد است. اما نقش افشين سنگچاپ و دوستان ديگري كه در شركت دور هم جمع شدهاند وزنه همساني با هم ندارند.و لزوم اينهمه آدم...
بله. كاملا همينطور است كه ميگوييد. فكر ميكردم اين هم حالتي است شايد هم اشتباه باشد. من به لاينها فكر ميكردم. هر كدام از آنها لاين خودشان را در قصه دارند. برايم مهم است كه هرچيزي لايني داشته باشد. يك لاين ميتواند مثل آن قلب طلايي باشد كه اول فيلم كف دست زنش ميگذارد و در اواسط فيلم گم ميشود و مدام فكر ميكنند كه بايد از مدفوع بچه خارج شود و در انتهاي فيلم پيدا ميشود و به عنوان يك وزنه احساسي نشان ميدهد كه رابطه خوبي با هم پيدا كردهاند و زن آن را به گردنش مياندازد. پس لاين قلب به اين صورت است كه مرد لحظهاي در جشن عروسي قلب را به زن تقديم ميكند، زن در لحظهاي كه از دست مرد ناراحت است قلب را از گردنش درميآورد و به لباس دخترش آويزان ميكند، مرد در لحظهاي كه ميخواهد قلب را بفروشد آن را گم ميكند و در آخر قلب زير تخت پيدا ميشود. پرويز و احمد رنجه هم لاينهاي خودشان را دارند و مانند يك نمودار در جاهايي كمرنگ و جاهايي پررنگ ميشوند. اين قضايا كمي ملحم از زندگي است، نميخواهم بگويم كه كاملا شبيه زندگي است چون اهل اين حرفها نيستم اما فرمتهاي قشنگي در زندگي وجود دارد. فرض كنيد الان ميخواهم سريال بسازم، به من ميگويند بايد ببري و بچه را واكسن بزني. اين خود يك لاين است. بچه چند روز با من ميآيد كه برويم واكسن بزنيم ولي نميتوانيم. او همراه من و يك تيم شدهايم. از اين طرف ميرويم لوكيشن ببينيم و به طور اتفاقي با يك روستايي دوست ميشويم و به هم شماره ميدهيم. اصلا هم قرار نيست به هم زنگ بزنيم و خودمان هم ميدانيم كه اين شمارهها را بيخودي بهم ميدهيم. ناگهان در فرازي از زندگي اين مرد روستايي زنگ ميزند يا من به او زنگ ميزنم و اين ميشود لاين اين ماجرا يعني شماره داديم، زنگ زديم و موضوع به وجود آمد. لاين افشين سنگچاپ كوچك ولي در ذهن خودم كامل است. ايرج ميرود تا از دوستش پول قرض بگيرد، بعد ديگر او را نميبينيم تا اين كه ميآيد تا پولش را پس بگيرد و ميگويد آن موقع قرار گذاشته بوديم كه هروقت پول را لازم داشتم بيايم و پس بگيرم و نشان به آن نشاني كه زير پل بوديم و... ميخواهد آن لاين را يادآوري كند.
داخل پرانتز بگويم در دو موقعيتي كه افشين سنگچاپ را ميبينيم ميزاسنها متفاوت است. بار اول: زير يك پل، در لوكيشني بالاي شهري و در وسط روز و بار دوم: در زمستان برفي، شب و در محلهاي پايين شهر. ته ذهنت نشان دادن و مقايسه موقعيت فلاكت بار ايرج درانتها نسبت به اوائل فيلم هم بود؟
بله. هدفم كاملا خاصيتي كه ميگويي بود و سعي كرديم با حركتهاي دوربين آن را تشديد كنيم. هدف ديگرم نشان دادن گذشت زمان هم بود. در اشل سينماي ايران و بخصوص بخش خصوصي، نمايش دوران را بايد به صورت حداقل اجرا كرد. بار اول كه ايرج و دوستش را ميبينيم تيشرت به تن دارند و بار دوم برف ميآيد اين يعني فصلها ميگذرد و برف با بدبختي و بيچارگي آنها كاملا متناسب بود. يا اگر محرم را ميبينيم، نشانهاي از گذشت زمان است كه يعني مناسبتي رسيد مگر اين كه لايني در ميانه قطع بشود مثلا لاين خانه متاهلي بايد غيرمجاز كات ميشد. بايد با آدمهايي آشنا ميشديم و...
منظورت از خانه متاهلي چيست؟
همان دفتري كه مردان دور هم جمع ميشدند. فرض كن من در اين دفتر هستم و تو ميآيي چند روزي اينجا هستي تا كارت راه بيفتد، اين چند روز تبديل به چند ماه ميشود، آدمهاي ديگري هم به ما اضافه ميشوند و با هم دوست ميشويم و يك روزي ميآييم و دفتر تعطيل و ماجراي دفتر كات ميشود و كسي كه از اين ارتباطات براي من ميماند اسماعيل است و ارتباطمان با آدمهايي كه اينجا دوست شديم تمام ميشود و فقط با اسماعيل ادامه پيدا ميكند. كما اين كه در فيلم در مجموع آدمهاي خانه مجردي لاين امين جعفري است كه تمام نميشود و كمي ادامه پيدا ميكند. يعني تا پارك ادامه دارد. توي پارك ميآيد ولي چون خمار است، در پارك و ميخوابد و تلفني با كسي صحبت ميكند و حتي وقتي به او هندوانه تعارف ميكنند با عصبانيت ميگويد من با اين حالم هندونه بخورم؟! بعد روي چمنها ميخوابند و وقتي ايرج بيدار ميشود و منصور را صدا ميزند از منصور ديگر خبري نيست و دنبال كار خودش رفته است درست مثل تمام دفعات قبلي كه رفته است و ديگر معلوم نيست كي او را ببيند. اما جريان آن خانه بايد به همين صورتي كه در فيلم هست قطع ميشد. فكر كردم لاين بابك حميديان به خاطر تاثير عاطفي كه كاراكتر او دارد، ميتواند تداوم بيشتري داشته باشد. ولي عمدا نميخواستم داستان و شخصيتهاي فيلم درهم تابيده شود... قصدم اين بود موقعيت فيلم يك جور حالت فال فال و منزل به منزل داشته باشد.
در اين فيلم اغلب كاراكترها وضعيت مالي بساماني ندارند به غير از كارفرماي اول، همه به دنبال بهتر شدن وضع ماليشان در تلاش هستند ولي كسي به جايي نمي رسد. از حبيب رضايي گرفته تا بقيه. جايي حبيب رضايي مي گويد"من قورباغه مو قورت دادم" كه اشارهاي است به كتاب پرفروش چند ساله اخير كه بويژه در بين جوانها نكات مطرح شده در آن و از جمله تئودي مديريتي و بازاريابي جدي شيوع پيدا كرد و يا ديدگاهايي چون بايد "مثبت انديشيد" و "حال را بايد دريافت" و ...ولي عليرغم اين ، هيچ آدم موفقي در فيلم وجود ندارد. آيا اين مساله آگاهانه است يا خودبخود پيش آمده است. حتي كارفرماي اول فيلم وقتي كه ايرج دوباره سراغش ميرود مي بينيم خيلي وضع و حال خوشي ندارد.
بايد دو موضوع روي فيلم سايه ميانداخت. يك: دارايي و نداري پول . دو: زناشويي و بحث زنها و مردها در همين حدي كه در فيلم ميبينيم و نه پيچيده. مثلا در آن دفتر متاهلها، مدام صحبت از زنها وجود دارد. در مورد پول هم بايد بگويم آدمهاي فيلم در مقابل پول عكسالعمل حاد دارند و زندگيشان تحت تاثير آن است. يكي ميخواهد سخاوتمند باشد، يكي مثلا با باجناشق شديدا بر سر پول رقابت دارد. بقيه مفلس هستند، يكي ميبخشد و يكي نميبخشد. قبلا كاراكتري داشتيم كه در نسخه فعلي حذف شده و او خانمي بود كه وقتي ايرج ميرفت از او پول قرض بگيرد با گريه و زاري ميگفت دوست دارم به همه كمك كنم، دوست دارم به آفريقاييها، زنان بيشوهر كمك كنم و بايستم و از دور به خوشي آنها نگاه كنم و به كسي هم نگويم من به آنها كمك كردهام. اما چكار كنم كه نميتوانم. پول من بايد زير بالشم باشد. خدايا يا مرا آدم كن يا مرا مرگ بده.
بهر حال در بين دوستان ايرج كسي را نميبينيم كه قورباغهاش را قورت داده و موفق شده باشد. من در مقطعي به خاطر نوشتن فيلمنامهاي راجع به بازاريابي جديد و فعاليتهاي اقتصاديي از قبيل گولدكوئيست و ... كه تب آن در جامعه گرفته بود تحقيق مي كردم. برخي از مشتريان اينگونه شركتها واقعا مفلس شدند ولي برخي ديگر از قبل همين آدمها واقعا پولدار ميشدند. ولي در فيلم تو اينگونه نيست آيا براي اين كار تعمدي داشتيد؟
آن كتاب و مباحث بازرگاني و روانشناسي كه خيلي باب شده موضوع جالبي است كه كاراكتري مثل پرويز با آن درگير است.
او هم ناموفق است و چيزي شبيه كتاب " من قورباغمو قورت دادم" را ترجمه كرده.
بله. شما وارد يك كتابفروشي در خيابان انقلاب ميشويد و ميبينيد مملو از اين كتابها است. من نميگويم اين كتابها بد است ولي جالب است كه پاسخ نياز وسيعي از مردم است كه ميخواهند در امور بازرگاني و تجارت يا تغيير كاراكتر موفق شوند. همه آنها گرچه آموختههاي غربي و آمريكايي است ولي در جامعه ما كه مردم آن ولع اين را دارند كه چگونه موفق بشوند، چگونه به ضعفهايشان غلبه كنند، جذاب و بااعتماد به نفس باشند، تجارت خوب داشته و پولدار شوند طرفدار زياد پيدا كردهاند. چند وقت پيش فيلمي به نام راز از تلويزيون پخش شد كه شرح همين احوالات بود. عطش عجيب مردم براي دريافت اين مباحث برايم خيلي جالب بود كه چگونه پولدار بشوند. نويسنده كتابي كه گفتي يكي از كارشناسان برنامه راز بود. خيلي جالب است. وقتي با مردم عادي در مورد چيزي صحبت ميكنيد ميگويند مگر تو راز موفقيت را ميداني و همواره بر اين تصور هستند كه پشت اين موفقيتها يك راز بزرگ وجود دارد و اين را به عنوان چيزي مقدس قبول دارند و واقعا باورشان شده است كه درست يا غلط، واقعا اين فيلم رازي را برملا كرده است. حال مردم ايران، حال عجيبي براي چنگ زدن به پول است. در تاريخ ايران هيچوقت چنين چيزي نبوده است. اين امر حتي در عرصه هنر همهچيز را حذف كرده و از بين ميبرد. هيچوقت جامعه هنري تا اين حد پولدوست نبوده است. مثلا وقتي كارگرداني ميخواهد فيلمي بسازد به فكر اين است كه كجا و كدام ارگان پول خوبي ميدهد كه برود و فيلمش را براي آنها بسازد. اسمش را گذاشتهاند پروژه سينمايي و مثل پروژههاي صنعتي ميماند و ديگر معني هنري ندارد. ديگر كسي خلوت هنرمندنه ندارد. اين روحيح به خانواده و اطرافيان آدم هم تسري پيدا كرده آنها هم دوست دارند و مدام تذكر ميدهند كه تو كارگرداني بايد فلان ماشين و فلان ساعت را داشته باشي و... اين نظام ارزشگذاري مادي عجيب و غريب در ايرج فيلم ما هم متبلور است و معيار او براي آدم حسابي و غيرحسابي همين داشتن پول است وقتي در اوائل فيلم رفتگرها را ميبيند ميگويد آنها دلشون به چي خوشه؟ مي گويداز آدم بدبخت بدم ميياد.
نكته مهم براي ايرج، تلقي ديگران نسبت به خودش است. به همين دليل ميخواهد وضعش را خوب نشان دهد. احساس نميكنيم كه خودش براي نفس پول به هر آب و آتشي بزند، او تلاش ميكند كه از اين افلاس موقتي نجات پيدا كند. او نميخواهد به هر قيمتي به هر چيزي چنگ بزند و در اين راه حقوق ديگران را پايمال كند هنوز پايبند اصول انساني است. و سقوط نكرده...
معيارش پولدارشدن است و به احمد رنجه ميگويد اگر پول نداشته باشي زنها طلاق ميگيرند يا اين دكوريها و كريستالها آبروي ماست. او باور دارد كه نظام ارزشگذاري جامعه شديدا مادي است و اين يك واقعيت است و از اين كه اين نظام به يكباره تبديل به يك سكه بيارزش شود خيلي ميترسد.
بالاخره نگفتي علت اين كه در فيلم آدم موفق نميبينيم چيست؟ عمدا نميخواستي يا معتقدي كه با اين معيارها اصلا نميتوان موفق شد.
چرا، ممكن است كساني هم بتوانند موفق بشوند. مجموعه آحاد مردم، به غير از استثناها، پولدار نخواهند شد و به اين صورت روزگار ميگذرد.
به رابطه مردان و زنان و در درجه اول رابطه ايرج و شكوه بپردازيم. فيلم را با عروسي شروع ميكني. در مقاطع بعدي زندگي مشتركشان ظاهرا زن و شوهر رابطه خوبي با هم دارند مگر اين كه بنا به شرايط اقتصادي و كمتوجهي ايرج به همسرش توهماتي براي شكوه پيش ميآيد و به لحاظ عاطفي آسيب ميبيند. اما نميفهميم اصلا چرا اين دو با هم ازدواج كردهاند؟ آيا عاشق هم شدهبودند؟ آيا ايرج براي خانواده شكوه به لحاظ مالي "كيس ويژهاي" بوده يا برعكس؟ با توجه به اين كه مقوله موقعيت مالي در فيلم حرف اول را ميزند.
از همان اول شكوه به ايرج ميگويد تو طي مراسم عروسي حتي يك بار هم به من نگاه نكردي. من چند بار داشت گريهام ميگرفت و همه فكر ميكردند كه به خاطر اين است كه دارم از مامان و بابام جدا ميشم. ايرج كه روي كابينت نشسته ميگويد "خوب راست ميگن ديگه". در حالي كه شكوه گفته: همه فكر ميكردند. ايرج اصلا حواسش به همسرش نيست. بعد هم ميگويد پاشو دو تا تخممرغ درست كن و... او دركي از موضوع ندارد و از اين كه به حساب خودش رشد ميكند راضي است. ايرج حواسش به شكوه نيست. نه اين كه بخواهد خيانت كند يا احساس پيچيدهاي داشته باشد. ويژگي او به اين صورت است. مثل خيلي از مردان ديگر كه اصلا حواسشان به همسرشان نيست. برعكس اين امر هم صادق است. اما شكوه، شوهرش را دوست دارد و با او احساس خوبي دارد و چون دوستش دارد مدام بازي ميخورد. لايني كه شكوه ميگذراند به اين صورت است كه ايرج را دوست دارد، از بيتفاوتي او افسرده ميشود، به خودش ميگويد من چرا اينقدر به او فكر ميكنم. من بايد فكر خودم باشم، مرا نميخواهد كه نخواهد، عشق من خودم هستم، عشق من بچهام است. كمكم تبديل به آدم افسردهاي ميشود. مدام ميبينيم كه حالش خوب نيست. در جايي هم ميبينيم براي شوهرش ميگويد من دارم قرصهاي زولوفت ميخورم. در اينترنت تست دادهام و با اين تستها من افسرده و تو مضطرب هستي و... اينجاست كه ايرج سواستفاده ميكند و ميگويد من حواسم به شركت بوده و... تو از اين لحظه به بعد با من هستي؟ زن كه استعداد عاشقپيشگي دارد ميگويد معلوم است كه با تو هستم، قربونت برم، من طلا ميخوام چكار، قرص و داروي من تويي و... ايرج كه حالا از طرف همسرش احساس آرامش ميكند حالا به راحتي عصبانيتهايش را بروز ميدهد، زن را تهديد ميكند و زن تا اعماق تحقير شدن ميرود تا جايي كه دفترچه بانكي دخترش را ميآورد و ميگويد: "فقط داد نزن!" پس مرد به زن بيتفاوت است ولي زن، مرد را دوست دارد. تا جايي كه زن ميفهمد در تمام اين مدت شوهرش به او دروغ گفته است، حالا به نظر ميآيد كه زن هم ديگر او را دوست ندارد يا به اين صورت رفتار ميكند. در جايي ميگويد: پاشو اون كت و شلوار رو دربيار، فكر ميكني اگه اون رو بپوشي قربون قد و هيكلت ميرم و... اين شفته از كجا اومد تو زندگي من. تا ميرسيم به اينكه ايرج وسايل منزل را براي خرج بيمارستان دخترش ميفروشد و شكوه به خانه برميگرددو ايرج نسبت به دختر و همسرش ابراز محبت ميكند در اينجاست كه ايرج كمي بااحساستر شده است.براي هين شكوه به او ميگويد تازه داره يك كمي ازت خوشم ميآد و انگار نسبت به اول فيلم در موقعيت عاقلانهتري قرار گرفته است و معرفت به زندگي آنها راه پيدا كرده است. حالا هم ايرج نسبت به زنش توجه دارد و هم شكوه كمي معتدلتر شده است.
بحث ارتباط و مناسبات زن و مرد در مكالمات جمع مردانه دفتر هم وجود دارد
بله. حرفهاي مختلفي كه مردها راجع به زنها ميزنند. مثلا كاراكتر آقاي دولتشاهي كه به نظر صاحب شركت ميآيد در جايي سيامك انصاري به او ميگويد: آقا به زنش گفته صبحها منو با اخلاق از خواب بيدار كن. معلوم است كه او زن بداخلاق و اذيتكني دارد. در جايي هم ميگويد زنم اگر بفهمد كه بچه خواهرش رو آورديم اينجا پيادهاش كرديم خشتك منو ميكشه تو سرم و نگران اين موضوع است. سيامك انصاري با موضوع خوشگلي زن درگير است و مدام راجع به اين مقوله حرف ميزند. كاراكتر علي سليماني مدام در مورد حاجي صحبت ميكندو جزو مذهبيهايي است كه لفظ حاجي ورد زبانش است. ميگويد زن را از پلاستيك باز ميكنيم و بعد استفاده ميكنيم و بعد بادشو خالي ميكنيم و ميذاريم جيبمون. به هرحال بحث زن مدام در اين جمع وجود دارد يا مساله احمد رنجه اين است كه به هر قيمتي شده زن بگيرد. وقتي هم زن ميگيرد خيلي راضي است. زني است كه پولهايش را نگه ميدارد، به او هم پول نميدهد و در نهايت او عاقبت به خير ميشود. از اول فيلم هم اين نگراني را دارد كه اگر زن نگيرد دوباره به لاك افسردگياش برگردد. ميگويد يك طيبه نامي پيدا شده كه عشق قيامت است و... به هرحال همه شخصيتها به نوعي با موضوع پول، نداشتن دارايي، زن و روابط زناشويي درگير هستند.
وقتي ايرج در مقابل شكوه صداقت به خرج ميدهد و موقعيت واقعي شغلياش را عيان ميكند در برههاي شكوه خوشحال ميشود كه شوهرش با او دارد صداقت به خرج مي دهد، لذا كمكش ميكند و ميخواهد طلاهايش را به او بدهد و با او همراه ميشود ولي در ادامه موقعيت مسلط آندو نسبت به هم برعكسشده و شاهديم كه حالا شكوه بر ايرج تسلط پيدا كرده و مدام تحقيرش مي كند. و اين القا كننده اين ديدگاه است كه مقوله پول دار بودن مرد و يا زن در موقعيت خانوادگي و اينكه كدام مسلط باشد هم موثر است. به تعادل رساندن اين موضوع چگونه در فيلم صورت ميگيرد؟
جملهاي از يك روشنفكر زن وجود دارد كه ميگويد: مردها هميشه براي خودشان وظايف مهمي متصور هستند. يعني تصور ميكنند كه كارهاي مهمي در اين دنيا دارند. به هرحال ارتباط شكوه با ايرج، ارتباط آدميزادهتري است و از نوع عواطف است. به نظر ميآيد مساله اصلياش پول نيست. در واقعيت هم ميبينيد كه مساله اغلب زنها مسائل عاطفي است. مساله شكوه هم عاطفي است او از ايرج نااميد ميشود و از اين آبرويي كه براي خودش تعريف كرده بود و حفظ ظاهر برايش از هر چيزي مهمتر بوده است. خوشش نمي آيد. او ميفهمد كه شوهرش به او دروغ گفته، اذيتش كرده، همه نوع بدبختي كشيده، حالا هم همه سياهكاريها را ميكند كه معلوم نشود پول ندارند، حتي اجازه نميدهد اثاث منزل را بفروشد تا آبرويش نرود. شكوه ديگر كاملا از همسرش نااميد مي شود. فكر ميكند او اصلا بخار آدميزادي ندارد. حتي حواسش به زن و بچهاش هم نيست. اما بعد كه ميبيند ايرجي كه تا اين حد احتياط ميكرده كه كسي چيزي نفهمد،حالا تمام زندگياش را فروخته تا خرج بيمارستان دخترش را بدهد نظرش به او برمي گردد شكوه با كنايه به او ميگويد "حالا همه از جمله باجناقت فهميدند كه تو پول نداري." يعني چيزي كه تمام مدت از آن ميترسيده. و اينجاست كه ايرج ميگويد به لاستيكي پسر نداشتهام كه همه فهميدند. ايرج حالا معرفت و احساس انساني پيدا كرده و اين موضوع برايش مهم نيست و حاضر است به خاطر زن و بچهاش چيزي را كه در تمام اين مدت حفظ كرده از دست بدهد.
در طي فيلم بين ايرج و باجناقش و يا فاميل به آن شكل ارتباط و رفت و آمد خانوادگي شاهد نيستيم كه باعث شود داشتن اثاثيه منزل تا اين اندازه براي ايرج مهم شده باشد. در سكانسهاي خانههميشه ايرج و شكوه تنها هستند.
درست ميگويي. به هرحال اينها خيلي گرافيكي و حداقلي فرض شده است و به دليل اين كه اين وضعيت براي تماشاگر آشناست و مدام در سريالهاي تلويزيوني ميبيند نخواستيم خيلي جزييات را نشان بدهيم.
يعني آن را به ذهنيت خود بيننده واگذار كردي.
اين همان چيزي است كه در زندگي و فيلمها ديده و شنيدهايد. به نظر من در اين قسمت با تماشاگر مشكلي نداريم. اگر ميخواستيم خيلي به آن موضوع بپردازيم بايد سكانسهايي ميگرفتيم كه خيلي دوست نداشتيم و كسلكننده بود.
با شناختي كه از تو دارم و همچنين از تصوير و پرداخت عيني و موفقي كه از فضاي خانه مجردي در "بوتيك"ارائه كرده بودي فكر ميكنم هنوز ارتباطات ايرج با دوستانش و ارتباطاتي كه در زمان مجردياش داشته در بيپولي هم برايت از فضاي خانه و خانواده و مناسبات زناشويي جذابتر بوده است.قبول داري؟
رابطه زناشويي رابطه شگفتي است كه ميتواند ابعاد مختلفي داشته باشد. از رابطه سطحي ايرج و زنش شروع ميشود تا پيچيدهترين روابطي كه ميشود تصور كرد و برخي درگير آن هستند. اما ماجراهاي بخش قوم و خويشي بسيار كسلكننده و كمزاويه است.
هنوز خودت مناسبات و دوستي هاي مردانه ايام مجردي را حفظ كردي؟
بله. اينها مناسباتي كه براي ما جالب بوده. روابط، آدمها در زندگي ما وجود داشته. يك وقتي به صورت كمدي و يك وقتي مخوف به آن نگاه ميكنيم چون به هرحال جمعهاي مختلف تمام اين زوايا را دارد. به نظر من روابط زناشويي، پدر و پسري، مادر و پسري، برادري، خواهري چيزهاي جالبي است كه ميتوان اساسي بر روي آن فكر كرد. حتما در روابط فاميلي هم چيزهاي جالبي وجود دارد ولي براي من كششي نداشته است.
به همين دليل نيست كه در بيپولي هم ناخودآگاه به طرف محفل مردانه خانه مجردي بيشتر كشيده شدي.
بله. سعي ميكنم در فيلمهايم به چيزهايي بپردازم كه آنها را دوست دارم. سخت است دو، سه روز بخشهايي را فيلمبرداري كنم كه برايم جالب نيستند هرچند كه ميدانم نكات مهمي هستند ولي ترجيح ميدهم آنها را به حداقل برسانم و تايم فيلم را با آنها پر نكنم برعكس چيزهايي را كه دوست دارم بسط و گسترش ميدهم. يك وقتي است كه ميخواهيم فيلم قصهاي بسازيم آن وقت بايد به جزئيات بپردازيم ولي الان مثلا اين كه ايرج چگونه با شكوه آشنا شد، چگونه بيپول شد، چگونه از شركت بيرون آمد، چگونه وضعش خوب شد يا علت رقابتش با باجناقش چيست و... بخشهايي است كه حوصله پرداخت به آنها را ندارم. به نظر من تماشاگر چون داستانهاي اينجوري زياد ديده است ميتواند حدسهايي بزند. تماشاگر ميتواند حدس بزند كه چون پسر يارو از خارج آمده اين طرف بيكار ميشود يا چون با يكي آشنا شده وضع مالياش خوب ميشود. اين بخش وسط براي من جالب بود و از آن بخشها با اين كه حدس ميزدم مشكلاتي به وجود ميآورد خيلي حداقلي گذشتم. به اين صورت فكر كردم فيلم را هم خودم و هم تماشاگر بيشتر دوست خواهيم داشت. با وجود اين كه فيلم نقصهايي دارد ولي با آن حال كرديم. اين حالت از اين كه فيلم كمنقص يا بينقصي بسازم و با آن حال نكنم برايم جذابتر و جالبتر بود.
در صحنه مطب دكتر و سونوگرافي، در حاليكه صداي بيپ بيپ دستگاه در كل سكانس تداوم دارد و نوعي حكم موسيقي صحته را نيز پيدا كرده از نماي باز ايرج در حاليكه كه به تصوير بچه در دستگاه نگاه ميكند با حركت دوربين نرم به كلوزآپ او ميروي و اين حس را منتقل ميكني كه گويا براي ايرج، به عنوان شوهري با تمام مسائل و مشكلات مالي و كمتوجهيها به زنش ، شكوه اتفاق جالب و جذابي در حال افتادن است كه همان پدر شدن اوست.
بله، ولي فكر نميكنم شعور درك آن را داشته باشد. او بيشتر حواسش به تصوير بچه داخل شكم زنش است كه بيشباهت به جانور نيست و حيران مانده كه در اين بيپولي با اين بچهاي كه قرار است بيايد چكار بايد بكند. شكوه احساس مادرانه دارد و در ماشين هم ميگويد تصويري كه ديديم بچه ماست ولي ايرج باز همان مزخرفات خودش را ميگويد كه چي شد يهو هول كردي و... اصلا ايرج حرفهايي رو كه با احساسات قرار است زده بشود را نميشنود. او در احوالات خودش غرق است و به پول فكر ميكند. عاطفهاي نسبت به اين موضوع ندارد.
پس كاركرد آن حركت دوربين چيست؟
ميخواستم با آن حركت دوربين ترس ايرج را از اين كه چه چيزي پيش خواهد آمد نشان دهم. او بااحساس و مهربان به تصوير بچه نگاه نميكند بلكه نگاهش كاملا نگران و سردرگم است. لاين او با بچه هم به مرور كامل ميشود. بچه نشانهاي از بخش معرفتي زندگي است كه در آخر ميبينيم كه به خاطر بچهاش زندگياش را ميفروشد والا او قبل از اين با بچهاش ارتباط بخصوصي ندارد و ميبينيم كه هروقت او را بغل كرده و لايي لايي ميگويد يك سكه هم بلند ميكند.
اساسا نقطه نظرت در مورد دكوپاژ اين فيلم چه بود آيا ميخواستي متفاوت با بوتيك باشد؟ در سكانس عروسي، مثل فيلمهاي معمول عروسي دوربين روي دست است بعد از اين صحنه تا آخر فيلم دوربين رو سه پايه است. در مورد قاببندي ، اندازه نما و زاويه دوربين طرح كلي براي اين فيلم داشتي؟ مثلا در سكانس بعد از عروسي وقتي كه وارد خانه ايرج و شكوه ميشويم، شكوه را با نيمرخ و ايرج را تمام رخ نشان ميدهي. آيا براي اين دكوپاژ ذهنيتي داشتي يا حسي جلو رفتي؟
ذهنيت بخصوص براي كليت فيلم دارم كه مثلا اين فيلم چه سر و شكلي داشته باشد. جاهايي ولو و آشفته باشد و خيلي تميز و آنكادره نباشد و يك جاهايي هم تميز و خوشساخت باشد اما در صحنه، خيلي به اين كه مثلا اين كلوزآپ چه معنايي داشته باشد فكر نكردم و كاري را كه به نظرم درست آمد انجام دادم.
از قبل دكوپاژ داشتي يا سر صحنه دكوپاژ ميكردي؟
دكوپاژم را سر صحنه انجام ميدادم. اول تمريني ميكرديم و در اين تمرين، يك چيزهايي كم و زياد ميشد و بعد ضبط ميكرديم.
كل سكانس را تمرين و بعد دكوپاژ ميكردي؟
بله. مواردي هم پيش ميآيد كه صحنه با چيزي كه از قبل توي ذهن هست هماهنگ ميشود ولي من مدام در لوكيشن ميپلكم و وقتي بازيگران ميآيند و تمرين ميكنند، جاها مشخص ميشود. در تمرين خيلي به دكوپاژ فكر نميكنم، به عنوان يك وضعيت خوب درست ميكنم و بعد دكوپاژ كرده و زواياي دوربين را مشخص ميكنم.
دوران پيشتوليد هم با بازيگران تمرين داشتي؟
آره. حدود سه، چهار جلسه با بهرام رادان و ليلا حاتمي و دو، سه جلسه هم با بقيه كاراكترها روخواني داشتيم. به نظر من در دوران قبل از فيلمبرداري تا همين حد كفايت ميكند.
از قبل ذهنيت و تصوري براي دكوپاژ سكانسها نداشتي؟
چرا پيش آمده كه ذهنيتي از قبل داشته باشم.
مثلا وقتي ميخواهي گذشت زمان را القا بكني و ايرج در دفتري كه منصور برايش جور كرده كار ميكند، چند تراكينگ از ايرج در حال كار كردن است كه به هم ديزالو ميشود، بعد چند كلوزآپ است كه به هم ديزالو ميشود. آيا اينها هم محصول همان لحظه بوده يا از قبل در موردش فكر كرده بودي؟
بله. به اينها هم همان لحظه رسيدم.
ميتواني مثالي بزني كه يك سكانس را از قبل دكوپاژ كرده باشي.
مثلا در مورد دفتر شركت از قبل ميدانستم كه بايد چنين حالتي داشته باشد يعني پر كات باشد، وراج باشند، پلانها داخل يكديگر برود و... در همين حد ولي دكوپاژ صحنهاي را از قبل در ذهنم نداشتم.
در يكي از صحنهها آوازي پرويز ميخواند با لحنهاي مختلف: "ديشب رفته بودم..." در فيلمنامه بود؟
نه، در فيلمنامه آوازي نبود. همان سر صحنه تصميم گرفتيم. من پيشنهاد دادم كه اين آواز را بخواند: من يه پرندهم، آرزو دارم، تو يارم باشي و... كه حبيب همين ترانه را پيشنهاد داد و به نتيجه رسيديم.
صحنهاي در خانه ايرج و شكوه و در اواخر فيلم وجود دارد كه يك جوري براي من ارجاع به "دزد دوچرخه" دسيكا بود حالا با تلقي ويژه خاص خودت. آن صحنه كه شكوه و ايرج تصميم ميگيرند سر پرويز كلاه بگذارند كه وقتي پول را از پرويز گرفتند يه بسته تقلبي به جاي طرح او بدهند. همان بلايي كه پرويز قبلا سر آنهاآورده بود
من اصلا به دزد دوچرخه فكر نكرده بودم.
چون همان رفتاري را كه پرويز با ايرج كرده، او ياد ميگيرد كه با ديگران انجام بدهد.
بله. نكتهاي كه ميگويي خيلي جالب است.
در بي پولي هم مثل بوتيك بازيها خوب است و تصاوير متفاوتتري از بازي بازيگران شاهد هستيم. البته نه در مورد همه! كه به نظر من در مورد بوتيك اينگونه بود و بازي تكتك بازيگران حتي شخصيتهاي فرعي هم خيلي متفاوتتر از كارهاي قبلي به نظر ميآمد. در بيپولي هم خانم حاتمي خيلي متفاوت و موفق و رادان هم نسبت به فيلمهاي قبلياش بهتر است ولي سيامك انصاري و امين جعفري همان بازي و نقش هاي قبلي را دارند. در مورد كاراكتر احمد رنجه آيا مونگول بودن اين شخصيت مدنظرت بود چون بعضي اوقات به شخصيت كارتوني و بازي كاريكاتوري پهلو ميزند.
احمد رنجه آدم بخصوصي است. كمي دغدغههاي فلسفي دارد كه چند جا به اين موضوع اشاره ميشود. در جايي خودش ميگويد اگر ما پامون روي زمين هست بايد زاد و ولد كنيم و من سه ماه سه ماه حموم نميرفتم و... تازه فهميدم نصف عمرم رو بيخودي با اين مزخرفات حروم كردم. آره ديگه چون كمي بخصوص و عجيب است كمي وضعش به فانتزي نزديك ميشود. ولي خيلي ناچيز در مرحله فيلمنامهاي اين امر شديدتر بود. يعني يك كاراكتر رسما فلسفي بود كه اصلا مثل فيلسوفها حرف ميزد. براي بازيگر اين نقش از افراد مختلفي تست گرفتيم كه هيچكدام خوب نبود. بعد فكر كردم بهتر است نقش را كمي رئالتر كرده و از فانتزياش كم كنم و بازيگر را به نوع ملموسش كمي درب و داغون انتخاب كنم. اتفاقا فكر ميكنم به اين صورت نقش بهتر شد. در مورد كاراكترها بايد بگويم بعضي از آنها هم از نظر خودم و هم در ادبيات سينماي ايران كاملا تازه هستند. مثلا احمد رنجه، شكوه، شاهرخ كاراكترهاي تازهاي هستند و سيامك انصاري كاراكتر باطراوتي دارد ولي كاراكتر امين جعفري تازه نيست. به هرحال كاراكترها تلورانسي داشتند و بعضي معمولي و تكراري بودند.
لحن فيلمت خيلي سهل و ممتنع است نوعي راه رفتن روي لبه ظريف كمدي و رئال چطوري به اين لحن در اجرا مي رسيدي و چه چالشي با بازيگران داشتي؟
در مورد لحن فيلم هم طبق نظر شما، بله، لحن پيچيدهاي بود چون دوست داشتم دو حالت مختلف كمدي، در عين حال جدي و كمي غمانگيز با هم تداخل داشته باشند و حالت خنديدن تماشاگر در جاهايي بلاتكليف باشد، تعبير عبارت "كارم از گريه گذشته به اين ميخندم..." مصداق پيدا كند. احساس ميكردم نكات خندهدار و چيزهاي متاثركننده تا دز محدودي به يكديگر فاز ميدهند. چون گريه كردن مردم براي فيلمهاي هندي جزو گريههاي مطبوع است و عذابي به آنها وارد نميكند يا خنديدنشان براي فيلمهاي كمدي، دوست داشتم اين دو در هم تلفيق شود و طعم تازهاي مثل ترش و شيرين به وجود بياورد. مثلا صحنهاي كه ذاتش طنز است موسيقي متاثركنندهاي دارد، انگار اين دو در مقابل يكديگر مقاومت ميكنند. مثلا ميخواستم وقتي بهرام رادان جلوي صندوق صدقات توي سر خودش ميزند، مردم بخندند و وقتي گريه ميكند و آن حرفها را ميزند متاسف شوند عليرغم اين كه حرفهايش مسخره است. واقعا به آن نتيجهاي كه ميخواستم رسيدم و راضي هستم.
از يك طرف كاملا تراژيك و از طرف ديگر كمدي سبك نشده است. چگونه به اين دز رسيدهاي؟ و چالشات با بازيگران؟
تلاش ما از فيلمنامه تا اجرا ادامه داشت و مدام بالا و پايين بودن حس كمدي و رئاليسم را به بازيگر گوشزد ميكردم. مثلا سر همين سكانس به خانم حاتمي ميگفتم: پاي صندوق صدقات اين حرفها را بزن و گريه هم بكن و گريه خوب بكن اما گريهات مسخره باشد. واقعا توضيح اين مساله براي بازيگر بسيار پيچيده است. گاهي بازيگر حق دارد بگويد: اصلا معلوم هست تو چي داري ميگي؟ يعني چه كه هم اين باشم و هم اون! پيش آمده كه با بازيگراني برخورد كردهام كه وقتي به آنها ميگويم گريهات كاملا واقعي باشد اما مزخرفاتي كه من به تو ميگويم بگو، اعتراض ميكرد و ميگفت نميشه. يعني چي؟ يا بايد اينو بگم يا اونو در جواب ميگفتم همزمان ميشود و طعم خوبي هم دارد. بيتعارف ميگويم كه ليلا حاتمي خيلي سطح بالا موضوع را اجرا ميكند يعني مي تواند هم واقعي گريه بكند و ديالوگهايي با ته مايه طنز بگويد...
ليلا حاتمي اين پارادوكسها را خيلي خوب اجراكرده.
اين پارادوكسها سخت است و بازيگري مثل ليلا حاتمي ميتواند آنها را اجرا كند و جالب اين كه كاملا مطلب را ميگرفت و مثل آب خوردن اجرا ميكرد.
مشابه اجراي موفق گلشيفته فراهاني در بوتيك .
اغلب حالات به اين صورت است. فيلم با حالتي تمام ميشود كه كمي مبهم و اصلا متعلق به سينماي ديگري است. اتفاقا اختلاف اين احوالات برايم جالب و مساله اصلي بود. مثالي كه در ذهنم داشتم اين بود كه اين حالات مثل گياهاني هستند كه ميتوان آنها را بهم قلمه زد. مثلا پرتقال و نارنگي را بهم قلمه زد و از آن نارنج به دست آورد كه محصول و طعمي جديد و به دردبخور است.
در موقعيت پارادوكسي، موقعيت صحنه تراژيك است ولي ديالوگها بانمك هستند ولي بعضيها در اجرا و لحن هم، چنين ويژگي دارند. در بازي ليلا حاتمي و احمد رنجه بيشتر و در بازي رادان كمتر اين حالت را ميبينيم. چالش تو براي رسيدن به اين هدف با بازيگران به چه صورت بود؟
با بازيگران چانه زده و خرده خرده بازي آنها را درست ميكردم. گاهي بازيگران كلافه شده ولي بعد مجاب ميشدند كه اين روش بهتري است. خودشان هميشه بار اول ديالوگها را كاملا غلط بيان ميكنند و چون اصلا متوجه قضيه و داستان نيستند بعد از توضيح، به لطف موضوع پي ميبرند.
براي بازيگران خودت هم بازي ميكني؟
بله. البته نه بازي كامل بلكه روي لحظاتي كه مدنظرم است تاكيد ميكنم. مثلا در سكانسي كه ايرج به بانك رفته و ميبيند در حساب پرويز پول نيست و عصباني پيش او ميرود و... پرويز ميگويد: آخ، آخ من اشتباه كردم... ايرج: خفه شو... پرويز: آقا من مقصرم، من جبران ميكنم... ايرج(با لحن ديگر): خفه شو... بازيگر هرچقدر اين متن را بخواند متوجه نميشود كه بايد آن را با چه لحني بيان كند پس راهي جز اين نيست كه ديالوگ را براي بازيگر بخوانم و حالت و لحن را همانطور كه مدنظرم است برايش بازي كنم. كمكم و در طول تمرين بازيگر، حالتها و نوع بازي را همانطور كه مدنظرم است درميآوريم.
مشخص است كه نحوه اجرا در ذهن خودت است و بعضي را خيلي خوب هدايت كردي و بعضيها به نقش نزديك شدهاند. هنگام نگارش با هادي مقدم چگونه به اين اتفاقنظر دست پيدا كردهاي؟ آيا با هم رابطه حسي داريد؟
بله، خيلي نزديك شدهايم. كارهاي مشترك در زمينه كمدي خوب جواب ميدهد ولي به محض اين كه آدم بخواهد متن جدي بنويسد ديگر جواب نميدهد. به نظر من كارهاي كمدي را بايد دو نفره يا سه نفره نوشت ولي در كارهايي كه نكته عقيدتي يا طرز نگاه بخصوصي وجود دارد موضوع پيچيده شده و وقت كار گروهي بيخودي تلف ميشود يعني مثلا وقت اين نيست كه تو بخواهي به من ثابت كني كه زندگي زيباست در حالي كه من تصوري غير از اين دارم. ولي براي فيلمهاي كمدي بايد به چرت و پرت گفتن بيفتيم و چون فضاي مزخرف گفتن و خنديدن است، دو نفري خيلي خوب جور درميآيد و افكار ما به هم خيلي نزديك است و كاملا حرف همديگر را ميفهميم و اشكالات يكديگر را به راحتي برطرف ميكنيم.
در نوشتن لحن خيلي متبلور نميشود. مثلا همانطور كه الان خودت راجع به موقعيت آن صحنه گفتي، در اجرا معلوم ميشود كه "خفه شو" را چگونه بايد بيان كند يا اگر پرويز ميگويد آقا من مقصرم، نوع بازي و لحن در نوشتن مشخص نميشود.
در اينگونه موارد من يا هادي ديالوگ را ميخوانيم و نقش را بازي ميكنيم. اگرچه ممكن است در صحنه اتفاقات ديگري بيفتد. مثلا در كاري كه اتفاقا كار جالبي هم شده و دوست دارم آن را ببيني، در فيلمنامه كاراكتري داشتيم كه يك زن كرد بود ولي موقع اجرا تبديل به يك زن رشتي شد، چون هنگام تست گرفتن، ديدم زن رشتي بهتر از زن كرد بازي ميكند. حالا حالت ديالوگها فرق ميكرد.
پايانبندي اين نوع فيلمها خيلي سخت است. تو چيزهايي را كاشتي، داشت كردي و برداشت نهايي ميكني. هم ميخواهي حال تماشاگر را خراب نكني تا با حال خوش بيرون برود و تو به يك پايان خوش نسبي برسي و در عين حال نميخواهي دروغ بگويي و به او اميد واهي بدهي. اين موقعيت جفنگي كه اين آدمها به هر دليلي با آن دست به گريبانند را بگويي كه از آن خلاصي وجود ندارد ولي در آخر بخواي يك نقطه اميدي نشان بدهي، چگونه در متن و اجرا به اين پايانبندي رسيدي؟ آياخودت ازپايان راضي هستي ؟ فكر مي كني براي تماشاگر اقنا كننده است؟
يكي از همان لاينهايي كه در فيلم به نظرم مهم بود اما قرار نبود زياد بر روي آن كار كنيم اين بود كه ايرج معرفتي كسب كند. چون فكر ميكردم در تمام اين وضعيت مشقتبار يك وجه عرفاني وجود دارد. دوست داشتم فيلم با اين معرفت تمام شود. من از سنت كليشهها در سينما و تلويزيون باخبر هستم. ما ميبينيم كه يك روزي او از پدرش طلبكار بوده و اصلا او را آدم حساب نميكند. البته در فيلمنامه بيشتر به اين موضوع پرداخته بوديم و لاين رابطه ايرج و پدرش، در كوتاه شدن فيلم لطمه خورد. او به پدرش ميگفت: تو توي زندگيات چيكار كردي؟ كو مايه و... در اواخر فيلم ميديديم كه در اوج بدبختي و بيچارگي در حالي كه موها و ناخنهايش بلند شده به منزل پدرش پناه ميبرد و آنجا به حمام ميرود و آنجاست كه از محبتي كه پدر در حق او ميكند به گريه ميافتد.
اين صحنهها را گرفته بوديد؟ چون در فيلم ارتباط خانوادگي ايرج را خيلي مختصر ميبينيم.
بله. الان در همين حد است كه يك بار به خانهشان سرميزند تا مداركش را بردارد. ميبينيم كه با پدرش رفتار خوبي ندارد. يكي، دو جا به احمد رنجه ميگويد الان بابام بايد مايه رو ميآورد و ميداد به من و... در همان لايني كه فكر ميكرد از آدمهاي بدبخت بدش ميآيد، در انتها به يك معرفت و تغيير نگاهي رسيد كه نميدانيم چيست. اين برايم مهم بود كه فيلم با يك حال معنوي تمام بشود.
نزديك شدن دوربين به او در موقعيتي كه به چيزي نگاه ميكند و ما نميدانيم كه چيست ولي حالت صورتش يك حس اميدوارانه و مثبت دارد.
بله. اين حس حالت كمدي و غمانگيز ندارد بلكه يك بازي كاملا جدي است انگار شخص تحت تاثير چيزي قرار گرفته، كمي بغض ميكند و چشمهايش از تجربهاي كه طي كرده است، مرطوب ميشود. مثل تجربه مثل سالها معتاد بودن، سالها زندان بودن، سالها مشقتي را پشت سر گذاشتن كه وقتي تمام ميشود حتما چيزي را به آن شخص اضافه ميكند و تغييري را در او به وجود ميآورد حالا نه تغيير خيلي اساسي و بزرگ كه مرد خدا شود و...
همين كه اين آدم به جايي ميرسد كه چيزهايي كه برايش مهم بوده به خاطر دخترش بدهد، در حد و اندازه خودش يك تغيير است ولي اميدي كه حس ميشود درجا زدن و دور باطل بيپولي نيست.
بيپولي تمام ميشود. اصلا ذات بيپولي تمام شدن است و اين تفاوت آن با فقر است، البته بيپولي كه مدنظر ماست، مثلا شما الان به من ميگويي وضع مادي من اين روزها ميزان نيست، يقينا تمام ميشود، هشت ماه پيش اگر به من ميرسيدي ميگفتم اسماعيل وضع ماليام بدجوري پيچيده به هم ولي يقينا تمام ميشود. اين فيلم بيپولي من و تو و ماست، بيپولي اين طبقه است كه گسترش پيدا كرده است و اين دوران كمي طولاني شده است. فرض كنيد طرف فيلمساز است، وضع زندگي خوبي دارد ولي اين را بايد حفظ كنيم. اصلا اين حفظ كردن چيز عجيبي نيست و همه ما با آن درگير هستيم. مجاز نيستيم يكباره همه آن را بفهمند بايد مهماني برويم، مهماني بگيريم و... اين دوران ميتواند طولاني بشود، ميتواند آثارش جدي بشود. حالا همه فكر ميكنند او آدم محبوبي هم بوده، مثل كاراكتر ايرج. يعني احساس ميكند من در اين دنيا كسي هستم. هم پولدارم. هم شغل شيك دارم. زن خوشگل هم گرفتم و... _ در جايي زن ميگويد من فكر ميكنم تو منو به چشم يكي از اثاثيه اين خونه نگاه ميكني و چيز ديگهاي براي تو نيستم _ خودم كه خوشقيافه و موفق هستم. دوست داشتم از بخش معرفتي و عرفان كوچكي كه در فيلم در جريان است نگذريم كه نه ربطي به عالم كمدي فيلم دارد و نه به نظر مضمون اجتماعي ميآيد. اصلا بار اول هسته فيلم، در ذهن من، با شنيدن اين آيه كه بر روي زمين با تكبر راه نرويد، شكل گرفت. چون اين حال را دوست داشتم، دلم ميخواست فيلم با اين حال تمام بشود يعني لايني كه در فيلم مغفول مانده و روي آن كار نشده است. ميداني تكبر كه يكي از وجوه اخلاقي است، تصوري راجع به خودم داشتم و فكر ميكردم چيزي هستم، ميشد كه نباشم و حالا دست روزگار دوباره همهچيز را درست كرده و ديگر آن آدم قبلي نيستم، ديگر نگاه قبلي را به آدمهاي بدبخت و دنيا ندارم يا اين كه من هم چه راحت ميتوانم بدبخت بشوم، اين موضوع مهمي است كه بايد همواره در ذهن آدم باشد. همه غفلت آدميزاد از اينجا ناشي ميشود به اين فكر نميكند كه اين حال ميتواند مداوم نماند. ميشود دري به تخته بخورد و اين حال تمام شود. در مقدمه كتابي خواندم: اگر در زندگيات به لحظهاي رسيده باشي كه نه راه پس داشته باشي و نه راه پيش، آن لحظه، خيلي لحظه خوبي است و آرزو ميكنم به آن لحظه برسيد (نويسنده آرزو ميكرد) چون برايتان معرفتي به ارمغان خواهد داشت. اما امان از اين كه نرسيد، كه چه موقعي ميرسيد _ چون قطعا معتقد است كه ميرسيد _ لحظهاي كه نميتوانيد چيزي را عوض كنيد و آن لحظه مرگ است. ولي اين كه به نقطهاي برسيم كه عجيب گير افتادم، وقتي از اين نقطه بيرون بياييم، حتما با خودش معرفتي خواهد داشت. يعني به نظر من چيزي در اين آدم تغيير خواهد كرد. اين تنها مصداق واقعي تغيير و تحول است. موضوع تحول خيلي در بحث فيلمها، ادبيات، تاريخ و... وجود دارد. من تنها مدل تحول يا معتبرترين آن را كه ميشناسم و درزندگيام ديدهام به اين شكل است. همان جملات معروفي كه سرت به سنگ نخورده
يك سري پلان از سطح شهر لابهلاي برخي سكانسها قرار دادهاي. خيلي متوجه جايگاه و كاركرد آنها نشدم. شخصيتهاي فيلم در هيچكدام حضور ندارند. آيا صرفا به عنوان يك پاساژ بين صحنه از آنها استفاده كردهاي؟ يا قصد ديگري هم داشتي ضمن اينكه جنس تصاوير هم با باقي صحنههاي فيلم متفاوت است.
به هرحال يك اشاره فرمالي بود كه قابل تعميم بودن اين وضعيت را نشان ميداد. ميخواستم بگويم يادمان باشد كه اين وضعيت كاملا متعلق به اين شلوغي و اين شهر است.
چرا كاراكترهاي فيلم در هيچكدام حضور ندارند.مثل اينكه بعدها گرفتي
بله. كاراكترها اصلا در آنها نيستند.اين بخش را با اين فرم اجرا كردم، هم توليدي بود و هم فكر كردم فرم بدي نيست و يك جور نقطهگذاري هم به حساب ميآمد. نقطهگذاري كه كمي فرمال است و به فيلم هم لطمهاي نميزند و ديگر يادآوري اين مطلب كه داريم راجع به اين شهر حرف ميزنيم، اين لحظات را براي تماشاگر ايجاد كنيم فيلم دروغيني نيست. راجع به تو، خودمان و همه مردمي حرف ميزنيم كه به نوعي به اين درد مبتلا هستند.
يك جور تنفس هم به حساب ميآيد.
دقيقا. خاصيت نقطهگذاري و خاصيت تدويني هم داشت.
چرا جنس تصاوير متفاوت است؟
واقعيت اين است كه مشكل فني بود. چون سر اين قضيه خيلي دعوا و مرافعه داشتيم ترجيح ميدهم موضوع را خيلي باز نكنم. ما اين پلانها را بعدا گرفتيم و حلقه نگاتيوي كه به ما داده بودند، كهنه بود.واقعيت را كه نمي تونم به اسماعيل ميهن دوست نگم!
اگر نكتهاي مانده بگو.
نه اسماعيل جون. من ازت خيلي ممنونم توجهي كه در آن زمان به فيلم بوتيك داشتي برايم تشويق خيلي خوبي بود و از اين كه براي اين فيلم هم وقت گذاشتي متشكرم.
تو فيلمسازي هستي كه كارهايت برايم مهم است و منتي به كسي ندارد.
خيلي ممنون.
گفتگو با حميد نعمت اله
اول از فاصله بين بوتيك و بيپولي بگو، نه اينكه اين مدت چه كار مي كردي بلكه از تغيير نظر و نگاه نسبت به بيان دغدغه هاي اجتماعي و تفاوت بيان و لحن در اين دو فيلم؛ بگو چطور از لحن جدي و فضاي تلخ و تراژيك بوتيك به نگاه سرخوشانه در بيپولي رسيدي؟ در عين حال كه هر دو داراي مضامين اجتماعي هستند.
در مورد فيلم بيپولي، هيچگاه نگاه تلخ و مايوسكننده را نميپسنديدم. احساس ميكردم اگر كمي سبكتر به قضيه نگاه كنم سزاوارتر است. منظورم اين نيست كه جامعه تغيير بخصوصي كرده بلكه ترجيح ميدهم حال مخاطب و مردم را بد نكنم.
يعني دغدغه هاي اجتماعيات كماكان به قوت خودش باقي است. ولي در اين ميان نگاه و سليقه تو در سينما تغيير كرده.در اين ميان فكر نمي كني بهتر شدن حال خودت هم در اين تغيير نگاه موثر بوده؟ منظورم تغييرت حالت به خاطر تغيير موقعيت حرفهات بعداز موفقيت فيلم بوتيك است تو به عنوان كارگردان فيلم اول، بوتيك را با مرارت و مشقات فراوان ساختي تا با نشان دادن قابليتهاي خود، و به عبارتي اثبات خود، موقعيت حرفهاي و جايگاهت را در سينما تثبيت كني و اكنون كه موفق به اين كار شدي به نظر ميرسد نگاهت هم به زندگي و اجتماع تلطيف شده است.در غير اينصورت ممكن بود...
بله. در اين مدت به علت اتفاقاتي كه در زندگي شخصيام رخ داد، حس و حال بهتر و خوبي داشتم و اين حس بر روي كارم تاثير گذاشت و فكر كردم بايد فيلمي با حال و هواي متفاوتي بسازم و شگون ندارد فيلمي پر از زخم، سياه و كمبود بسازم.
مناسبات مادي سينما هم مي تواند موثر باشد در اينكه كارگردان به سمت كدام لحن و روايت برود كه براي صاحب فيلم بازگشت معمول سرمايه را به دنبال داشته باشد.تا بتواند به كارش ادامه دهد. به ويژه براي فيلمسازي كه فيلمهايش عمدتا مخاطب داخلي را هدف مي گيرد و نگاه و سليقهاش از جنس فيلمهاي جشنوارهاي نيست.
قاعدتا وقتي فيلم را ميساختم برايم مهم بود كه فيلم تماشاگر داشته باشد اما به طور مشخص با اين پايگاه فكري كه فيلمي بسازم كه فقط فروش داشته باشد كار نكردم چون بعد از بوتيك، چه با آقايان شايسته و چه تهيهكنندگان ديگر مشكلي نداشتم و فكر ميكنم اگر فيلم طور ديگري هم بود باز تهيهكننده پيدا ميكردم.
البته لحاظ كردن موضوعي كه اشاره كردم به هيچ وجه مذموم نيست. چرا كه توجه به آن به ماهيت هنر – صنعت بودن سينما برمي گردد.حالا از منظر ارتباط با مخاطبين گسترده براي تو در مقام كارگردان چطور؟ اين درست كه بالطبع سراغ سناريو و لحن و پرداختي رفتي كه بازتاب حال خودت و نگاهت نسبت به ناملايمات اجتماعي بود. اما از آنجا كه بوتيك كمتر باب سليقه مخاطب گسترده سينما بود و بيشتر مخاطبان جدي و منتقدان سينما از آن استقبال كردند،از اين منظر فارغ از مناسبت اقتصادي سينما، برايت مهم نبود كه اين بار فيلمت با تعداد مخاطب بيشتري ارتباط برقرار كند؟
مسلم است كه دوست داشتم رابطه وسيعتري برقرار كنم چون به اين صورت از خاص بودن و مربوط به جمعي خاص بودن فاصله ميگرفتم و تماشاگر بيشتر داشتن هم نشانه همان حال بهتر داشتن است.
يعني آدم وقتي حالش خوب است حوصله دارد با افراد بيشتري صحبت كند ولي وقتي خراب است فقط ترجيح مي دهد با قشر خاص و محدودي كه او را درك ميكنند ارتباط برقرار كند.
در اين فاصلهاي كه گفتي روزي فيلم معجزه سيب فرانك كاپرا را ديدم و دچار يك شور و هيجان لذتبخش شدم، پيش خودم گفتم چرا اين شور و هيجان از مخاطبان سينماي ايران دريغ ميشود. چون كلمه مردميتر برايم مهم و جالب بود تصميم گرفتم فيلمي بسازم كه مردم از ديدنش لذت ببرند، با آن بخندند و كساني كه احساساتيتر هستند جاهايي هم بغض كنند و در نهايت شاد و بانشاط سالن را ترك كنند، فيلم را درك و در مورد آن حرف بزنند و اين فيلم ادامه شبي لذتبخش و خوب براي مردم باشد.
در عين حال تلاش دارد به تماشاگر باج ندهد و نخواهد به هر قيمتي او را بخنداند و كماكان دغدغههاي قبلي اجتماعي را هم بيان كند.
دقيقا، ما حق نداريم با اين تصور كه مردم با هر چيزي ميخندند موضوعات مبتذل را به خوردمخاطب بدهيم.
وجه تسميه بيپولي چيست؟ با نگاه اول شايد بيپولي بحث فقر را تداعي كند ولي آنچه كه از مجموعه فضاي فيلم دريافت ميشود اينطور نيست بلكه يك جورهايي موضوع " پز عالي جيب خالي" يا "وانمود به داشتن يك وضع خوب" در اولويت است تا فقر. مجموعه آدمهاي فيلم دچار فقر و نداري مفرطي نيستند.
ما همگي در زندگي روزمره عبارت "بيپولم" را به كار ميبريم. از نظر من، بيپولي هممعني با فقر نيست و وضعيت روشنتر و بار معنايي متفاوتي نسبت به چهره پلشت فقر دارد. بهرام رادان هم در جلساتي كه داشتيم ميگفت مردم از شنيدن كلمه بيپولي حالشان بد ميشود، چه بهتر كه اسم فيلم را مثلا بگذاريم پول. به هرحال نظرات متفاوتي وجود داشت و از آنجايي كه پول اسم فيلمي ساخته برسون بود، دوست نداشتم نام فيلم ديگري را روي فيلمم بگذارم. از طرفي پول كلمه جامدي است كه انعطاف، كاراكتر و حال ندارد. فرض كنيد كلمه دماغ، اسم جالبي براي يك فيلم نيست ولي وقتي ميگوييم دماغو، انگار رنگ و كاراكتر پيدا كرده است. در مورد بيپولي هم به همين صورت است. به هرحال در تستها و نظرسنجيهايي كه داشتم به اين نتيجه رسيدم كه بيپولي هممعني با فقر و فلاكت نيست و كلمهاي به شدت مصطلح، آشنا، روزانه و ملموسي است كه ناخودآگاه روزانه چند بار به كار ميبريم يا ميشنويم و از همه مهمتر بيربط با شخصيت داستاني ما نبود.
بوتيك جزو فيلمهاي محبوب من است و بيپولي را هم دوست دارم. مي خواهم اين تفاوت لحن را از منظر ديگري هم نگاه كنم ببينم تو با آن موافقي يا نه؟ فضاي بوتيك مثل فضاي فيلمهاي كيميايي است ولي فضاي بيپولي شبيه به رويكرد نوين مهرجويي بعد از ليلا مثلا شبيه لحن مهمان مامان است. مهرجويي هم در اين فيلم به فقر و نداري، نگاهي سرخوشانه است ونميخواهد حال بيينده را بد كند. در نمونههاي فرامرزي شايد بتوان به فيلمهاي نئورئاليستي با فضاهاي تيره و تلخ از يك طرف و فيلمهاي مثلا بيلي وايلدر اشاره كرد كه اغلب داري مضامين اجتماعي تلخي هستند ولي شيوه او در طرح آنها مفرح است. طنز وايلدر در عين حال كه بيننده ميخندد ولي ته دلش اشكش را هم در مي آورد . آيا با اين مقايسه موافق هستي؟
به نظرم مقايسه درستي است. اين حس را كه بيپولي به فيلمسازي مهرجويي نزديك است را قبول دارم اما نه مشخصا مهمان مامان.
منظور من لحن فيلم است.
بله لحن بيپولي به فيلمسازي مهرجويي و لحن بوتيك به فيلمسازي كيميايي نزديكتر است.
دوست داري در ادامه كارنامه كاريت كدام لحن را پيبگيري
برنامه آنچناني ندارم. در نظر دارم سريالي بسازم كه 28 قسمت آن در گذشته و زمان موشكباران و 2 قسمت آخر آن در زمان حال ميگذرد. در نظر دارم كه لحن زمان حال آن كلا از جنس ديگري باشد. خوب بايد بگردم و آن را پيدا كنم. درست يا غلط آن را نميدانم ولي با برنامهاي كه دارم كاملا به فيلمنامه، شرايط و اوضاع و احوال خودم.
يعني خطمشي از قبل تعيين شدهاي نداري.
بله در هيچ بخش از ماجرا دستورالعمل ثابتي ندارم مثلا دكوپاژ كردن يا نكردن، بداهه كار كردن يا نكردن، راجع به كاراكتر با بازيگر صحبت بكنيم يا نكنيم. اين مسائل كاملا با موقعيت فيلم، تغيير پيدا ميكنند.
به نظر ميرسد حجم قصه بي پولي بيشتر از اين بوده است. غير از رابطه اصلي بين ايرج و همسرش، با كاراكترهاي مختلفي مواجه هستيم از جمله منصور كه امين جعفري نقش او را ايفا ميكند و دوستان ديگرش پرويز و احمد رنجه كه شخصيتهاي آنها تا حدودي پرداخت شده است ولي در مورد باقي آدمهاي شركت، چون سيامك انصاري، بابك حميديان و دو نفر ديگر يا افشين سنگچاپ احساس ميشود قبلا داستان ديگري بوده كه در نسخهاي كه اكنون ميبينيم كوتاه شدهاند
حجم نسخه اوليه فيلمنامه به اندازه يك سريال 6 قسمتي بود. از اول برنامهمان اين بود كه راحت بنويسيم و بعد كم كنيم. هنگام نگارش، اجرا و تدوين چيزهايي را كم كرديم ولي واقعيت اين است كه فونداسيون همين بود. شايد زمينههاي بيشتري از بازيگران ميداديم ولي در نهايت شخصيتها به همين صورت بودند. مثلا شخصيت افشين سنگچاپ يا حتي پايان داستان شركت از اول به همين صورت بود فقط مقداري از ماجراهاي مياني آن كاسته شد.
شخصيت افشين سنگچاپ كه در مناسبات جمع دوستان هم نيست واز بقيه جدا ميبينيم.
بله پنج شخصيت ديگر مثل افشين سنگچاپ وجود داشتند. مثلا شخصيتي داشتيم به نام علي كه در ماشين كنار ايرج نشسته است و جعبهاي روي پاهايش قرار دارد و وقتي ايرج از او درخواست پول ميكند ميگويد خدا ترا براي من رسونده. من توي پيك كار ميكنم و الان توي راه موتورم سوخت و بار مردم روي دستم مونده. من پولم كجا بود و... سه شخصيت ديگر هم بودند كه ايرج از آنها پول قرض ميكرد. كاراكترهاي جالبي هم بودند. از ابتدا دوست داشتم فيلم نظم و ترتيب نداشته و آشفته و ولو باشد، شايد كمي اوديسهوار يا مدل فيلمهاي جادهاي. شخصي در حال گذر است، با او همراه ميشويم و بقيه شخصيتها خيلي كوتاه ميآيند و ميروند. در نهايت حتي اگر فيلم با همان فيلمنامه اوليه و بيشتر از چهار ساعت ساخته ميشد باز هم به آدمها خيلي مفصل پرداخته نميشد. به غير از احمد رنجه و پرويز و در اواسط فيلم ميبينيم خارج شده و در اواخر فيلم دوباره برميگردند.
در مورد پرويز ميتوان گفت چون سر ايرج كلاه گذاشته بود يكجورهايي از دستش فرار كرده است و در نهايت برميگردد تا ديناش را ادا كند و قضاوت اشتباهي كه هميشه بيننده از اين آدمهاي كليشهاي دارد بشكند.آدمهاي خيلي سياهي نيستند و هركدام بنا به موقعيت و شرايط مجبور ميشوند كارهايي انجام دهند در مورد احمد رنجه به نوعي ديگر، در مورد پرويز و احمد رنجه نياز قصه در همين حد است. اما نقش افشين سنگچاپ و دوستان ديگري كه در شركت دور هم جمع شدهاند وزنه همساني با هم ندارند.و لزوم اينهمه آدم...
بله. كاملا همينطور است كه ميگوييد. فكر ميكردم اين هم حالتي است شايد هم اشتباه باشد. من به لاينها فكر ميكردم. هر كدام از آنها لاين خودشان را در قصه دارند. برايم مهم است كه هرچيزي لايني داشته باشد. يك لاين ميتواند مثل آن قلب طلايي باشد كه اول فيلم كف دست زنش ميگذارد و در اواسط فيلم گم ميشود و مدام فكر ميكنند كه بايد از مدفوع بچه خارج شود و در انتهاي فيلم پيدا ميشود و به عنوان يك وزنه احساسي نشان ميدهد كه رابطه خوبي با هم پيدا كردهاند و زن آن را به گردنش مياندازد. پس لاين قلب به اين صورت است كه مرد لحظهاي در جشن عروسي قلب را به زن تقديم ميكند، زن در لحظهاي كه از دست مرد ناراحت است قلب را از گردنش درميآورد و به لباس دخترش آويزان ميكند، مرد در لحظهاي كه ميخواهد قلب را بفروشد آن را گم ميكند و در آخر قلب زير تخت پيدا ميشود. پرويز و احمد رنجه هم لاينهاي خودشان را دارند و مانند يك نمودار در جاهايي كمرنگ و جاهايي پررنگ ميشوند. اين قضايا كمي ملحم از زندگي است، نميخواهم بگويم كه كاملا شبيه زندگي است چون اهل اين حرفها نيستم اما فرمتهاي قشنگي در زندگي وجود دارد. فرض كنيد الان ميخواهم سريال بسازم، به من ميگويند بايد ببري و بچه را واكسن بزني. اين خود يك لاين است. بچه چند روز با من ميآيد كه برويم واكسن بزنيم ولي نميتوانيم. او همراه من و يك تيم شدهايم. از اين طرف ميرويم لوكيشن ببينيم و به طور اتفاقي با يك روستايي دوست ميشويم و به هم شماره ميدهيم. اصلا هم قرار نيست به هم زنگ بزنيم و خودمان هم ميدانيم كه اين شمارهها را بيخودي بهم ميدهيم. ناگهان در فرازي از زندگي اين مرد روستايي زنگ ميزند يا من به او زنگ ميزنم و اين ميشود لاين اين ماجرا يعني شماره داديم، زنگ زديم و موضوع به وجود آمد. لاين افشين سنگچاپ كوچك ولي در ذهن خودم كامل است. ايرج ميرود تا از دوستش پول قرض بگيرد، بعد ديگر او را نميبينيم تا اين كه ميآيد تا پولش را پس بگيرد و ميگويد آن موقع قرار گذاشته بوديم كه هروقت پول را لازم داشتم بيايم و پس بگيرم و نشان به آن نشاني كه زير پل بوديم و... ميخواهد آن لاين را يادآوري كند.
داخل پرانتز بگويم در دو موقعيتي كه افشين سنگچاپ را ميبينيم ميزاسنها متفاوت است. بار اول: زير يك پل، در لوكيشني بالاي شهري و در وسط روز و بار دوم: در زمستان برفي، شب و در محلهاي پايين شهر. ته ذهنت نشان دادن و مقايسه موقعيت فلاكت بار ايرج درانتها نسبت به اوائل فيلم هم بود؟
بله. هدفم كاملا خاصيتي كه ميگويي بود و سعي كرديم با حركتهاي دوربين آن را تشديد كنيم. هدف ديگرم نشان دادن گذشت زمان هم بود. در اشل سينماي ايران و بخصوص بخش خصوصي، نمايش دوران را بايد به صورت حداقل اجرا كرد. بار اول كه ايرج و دوستش را ميبينيم تيشرت به تن دارند و بار دوم برف ميآيد اين يعني فصلها ميگذرد و برف با بدبختي و بيچارگي آنها كاملا متناسب بود. يا اگر محرم را ميبينيم، نشانهاي از گذشت زمان است كه يعني مناسبتي رسيد مگر اين كه لايني در ميانه قطع بشود مثلا لاين خانه متاهلي بايد غيرمجاز كات ميشد. بايد با آدمهايي آشنا ميشديم و...
منظورت از خانه متاهلي چيست؟
همان دفتري كه مردان دور هم جمع ميشدند. فرض كن من در اين دفتر هستم و تو ميآيي چند روزي اينجا هستي تا كارت راه بيفتد، اين چند روز تبديل به چند ماه ميشود، آدمهاي ديگري هم به ما اضافه ميشوند و با هم دوست ميشويم و يك روزي ميآييم و دفتر تعطيل و ماجراي دفتر كات ميشود و كسي كه از اين ارتباطات براي من ميماند اسماعيل است و ارتباطمان با آدمهايي كه اينجا دوست شديم تمام ميشود و فقط با اسماعيل ادامه پيدا ميكند. كما اين كه در فيلم در مجموع آدمهاي خانه مجردي لاين امين جعفري است كه تمام نميشود و كمي ادامه پيدا ميكند. يعني تا پارك ادامه دارد. توي پارك ميآيد ولي چون خمار است، در پارك و ميخوابد و تلفني با كسي صحبت ميكند و حتي وقتي به او هندوانه تعارف ميكنند با عصبانيت ميگويد من با اين حالم هندونه بخورم؟! بعد روي چمنها ميخوابند و وقتي ايرج بيدار ميشود و منصور را صدا ميزند از منصور ديگر خبري نيست و دنبال كار خودش رفته است درست مثل تمام دفعات قبلي كه رفته است و ديگر معلوم نيست كي او را ببيند. اما جريان آن خانه بايد به همين صورتي كه در فيلم هست قطع ميشد. فكر كردم لاين بابك حميديان به خاطر تاثير عاطفي كه كاراكتر او دارد، ميتواند تداوم بيشتري داشته باشد. ولي عمدا نميخواستم داستان و شخصيتهاي فيلم درهم تابيده شود... قصدم اين بود موقعيت فيلم يك جور حالت فال فال و منزل به منزل داشته باشد.
در اين فيلم اغلب كاراكترها وضعيت مالي بساماني ندارند به غير از كارفرماي اول، همه به دنبال بهتر شدن وضع ماليشان در تلاش هستند ولي كسي به جايي نمي رسد. از حبيب رضايي گرفته تا بقيه. جايي حبيب رضايي مي گويد"من قورباغه مو قورت دادم" كه اشارهاي است به كتاب پرفروش چند ساله اخير كه بويژه در بين جوانها نكات مطرح شده در آن و از جمله تئودي مديريتي و بازاريابي جدي شيوع پيدا كرد و يا ديدگاهايي چون بايد "مثبت انديشيد" و "حال را بايد دريافت" و ...ولي عليرغم اين ، هيچ آدم موفقي در فيلم وجود ندارد. آيا اين مساله آگاهانه است يا خودبخود پيش آمده است. حتي كارفرماي اول فيلم وقتي كه ايرج دوباره سراغش ميرود مي بينيم خيلي وضع و حال خوشي ندارد.
بايد دو موضوع روي فيلم سايه ميانداخت. يك: دارايي و نداري پول . دو: زناشويي و بحث زنها و مردها در همين حدي كه در فيلم ميبينيم و نه پيچيده. مثلا در آن دفتر متاهلها، مدام صحبت از زنها وجود دارد. در مورد پول هم بايد بگويم آدمهاي فيلم در مقابل پول عكسالعمل حاد دارند و زندگيشان تحت تاثير آن است. يكي ميخواهد سخاوتمند باشد، يكي مثلا با باجناشق شديدا بر سر پول رقابت دارد. بقيه مفلس هستند، يكي ميبخشد و يكي نميبخشد. قبلا كاراكتري داشتيم كه در نسخه فعلي حذف شده و او خانمي بود كه وقتي ايرج ميرفت از او پول قرض بگيرد با گريه و زاري ميگفت دوست دارم به همه كمك كنم، دوست دارم به آفريقاييها، زنان بيشوهر كمك كنم و بايستم و از دور به خوشي آنها نگاه كنم و به كسي هم نگويم من به آنها كمك كردهام. اما چكار كنم كه نميتوانم. پول من بايد زير بالشم باشد. خدايا يا مرا آدم كن يا مرا مرگ بده.
بهر حال در بين دوستان ايرج كسي را نميبينيم كه قورباغهاش را قورت داده و موفق شده باشد. من در مقطعي به خاطر نوشتن فيلمنامهاي راجع به بازاريابي جديد و فعاليتهاي اقتصاديي از قبيل گولدكوئيست و ... كه تب آن در جامعه گرفته بود تحقيق مي كردم. برخي از مشتريان اينگونه شركتها واقعا مفلس شدند ولي برخي ديگر از قبل همين آدمها واقعا پولدار ميشدند. ولي در فيلم تو اينگونه نيست آيا براي اين كار تعمدي داشتيد؟
آن كتاب و مباحث بازرگاني و روانشناسي كه خيلي باب شده موضوع جالبي است كه كاراكتري مثل پرويز با آن درگير است.
او هم ناموفق است و چيزي شبيه كتاب " من قورباغمو قورت دادم" را ترجمه كرده.
بله. شما وارد يك كتابفروشي در خيابان انقلاب ميشويد و ميبينيد مملو از اين كتابها است. من نميگويم اين كتابها بد است ولي جالب است كه پاسخ نياز وسيعي از مردم است كه ميخواهند در امور بازرگاني و تجارت يا تغيير كاراكتر موفق شوند. همه آنها گرچه آموختههاي غربي و آمريكايي است ولي در جامعه ما كه مردم آن ولع اين را دارند كه چگونه موفق بشوند، چگونه به ضعفهايشان غلبه كنند، جذاب و بااعتماد به نفس باشند، تجارت خوب داشته و پولدار شوند طرفدار زياد پيدا كردهاند. چند وقت پيش فيلمي به نام راز از تلويزيون پخش شد كه شرح همين احوالات بود. عطش عجيب مردم براي دريافت اين مباحث برايم خيلي جالب بود كه چگونه پولدار بشوند. نويسنده كتابي كه گفتي يكي از كارشناسان برنامه راز بود. خيلي جالب است. وقتي با مردم عادي در مورد چيزي صحبت ميكنيد ميگويند مگر تو راز موفقيت را ميداني و همواره بر اين تصور هستند كه پشت اين موفقيتها يك راز بزرگ وجود دارد و اين را به عنوان چيزي مقدس قبول دارند و واقعا باورشان شده است كه درست يا غلط، واقعا اين فيلم رازي را برملا كرده است. حال مردم ايران، حال عجيبي براي چنگ زدن به پول است. در تاريخ ايران هيچوقت چنين چيزي نبوده است. اين امر حتي در عرصه هنر همهچيز را حذف كرده و از بين ميبرد. هيچوقت جامعه هنري تا اين حد پولدوست نبوده است. مثلا وقتي كارگرداني ميخواهد فيلمي بسازد به فكر اين است كه كجا و كدام ارگان پول خوبي ميدهد كه برود و فيلمش را براي آنها بسازد. اسمش را گذاشتهاند پروژه سينمايي و مثل پروژههاي صنعتي ميماند و ديگر معني هنري ندارد. ديگر كسي خلوت هنرمندنه ندارد. اين روحيح به خانواده و اطرافيان آدم هم تسري پيدا كرده آنها هم دوست دارند و مدام تذكر ميدهند كه تو كارگرداني بايد فلان ماشين و فلان ساعت را داشته باشي و... اين نظام ارزشگذاري مادي عجيب و غريب در ايرج فيلم ما هم متبلور است و معيار او براي آدم حسابي و غيرحسابي همين داشتن پول است وقتي در اوائل فيلم رفتگرها را ميبيند ميگويد آنها دلشون به چي خوشه؟ مي گويداز آدم بدبخت بدم ميياد.
نكته مهم براي ايرج، تلقي ديگران نسبت به خودش است. به همين دليل ميخواهد وضعش را خوب نشان دهد. احساس نميكنيم كه خودش براي نفس پول به هر آب و آتشي بزند، او تلاش ميكند كه از اين افلاس موقتي نجات پيدا كند. او نميخواهد به هر قيمتي به هر چيزي چنگ بزند و در اين راه حقوق ديگران را پايمال كند هنوز پايبند اصول انساني است. و سقوط نكرده...
معيارش پولدارشدن است و به احمد رنجه ميگويد اگر پول نداشته باشي زنها طلاق ميگيرند يا اين دكوريها و كريستالها آبروي ماست. او باور دارد كه نظام ارزشگذاري جامعه شديدا مادي است و اين يك واقعيت است و از اين كه اين نظام به يكباره تبديل به يك سكه بيارزش شود خيلي ميترسد.
بالاخره نگفتي علت اين كه در فيلم آدم موفق نميبينيم چيست؟ عمدا نميخواستي يا معتقدي كه با اين معيارها اصلا نميتوان موفق شد.
چرا، ممكن است كساني هم بتوانند موفق بشوند. مجموعه آحاد مردم، به غير از استثناها، پولدار نخواهند شد و به اين صورت روزگار ميگذرد.
به رابطه مردان و زنان و در درجه اول رابطه ايرج و شكوه بپردازيم. فيلم را با عروسي شروع ميكني. در مقاطع بعدي زندگي مشتركشان ظاهرا زن و شوهر رابطه خوبي با هم دارند مگر اين كه بنا به شرايط اقتصادي و كمتوجهي ايرج به همسرش توهماتي براي شكوه پيش ميآيد و به لحاظ عاطفي آسيب ميبيند. اما نميفهميم اصلا چرا اين دو با هم ازدواج كردهاند؟ آيا عاشق هم شدهبودند؟ آيا ايرج براي خانواده شكوه به لحاظ مالي "كيس ويژهاي" بوده يا برعكس؟ با توجه به اين كه مقوله موقعيت مالي در فيلم حرف اول را ميزند.
از همان اول شكوه به ايرج ميگويد تو طي مراسم عروسي حتي يك بار هم به من نگاه نكردي. من چند بار داشت گريهام ميگرفت و همه فكر ميكردند كه به خاطر اين است كه دارم از مامان و بابام جدا ميشم. ايرج كه روي كابينت نشسته ميگويد "خوب راست ميگن ديگه". در حالي كه شكوه گفته: همه فكر ميكردند. ايرج اصلا حواسش به همسرش نيست. بعد هم ميگويد پاشو دو تا تخممرغ درست كن و... او دركي از موضوع ندارد و از اين كه به حساب خودش رشد ميكند راضي است. ايرج حواسش به شكوه نيست. نه اين كه بخواهد خيانت كند يا احساس پيچيدهاي داشته باشد. ويژگي او به اين صورت است. مثل خيلي از مردان ديگر كه اصلا حواسشان به همسرشان نيست. برعكس اين امر هم صادق است. اما شكوه، شوهرش را دوست دارد و با او احساس خوبي دارد و چون دوستش دارد مدام بازي ميخورد. لايني كه شكوه ميگذراند به اين صورت است كه ايرج را دوست دارد، از بيتفاوتي او افسرده ميشود، به خودش ميگويد من چرا اينقدر به او فكر ميكنم. من بايد فكر خودم باشم، مرا نميخواهد كه نخواهد، عشق من خودم هستم، عشق من بچهام است. كمكم تبديل به آدم افسردهاي ميشود. مدام ميبينيم كه حالش خوب نيست. در جايي هم ميبينيم براي شوهرش ميگويد من دارم قرصهاي زولوفت ميخورم. در اينترنت تست دادهام و با اين تستها من افسرده و تو مضطرب هستي و... اينجاست كه ايرج سواستفاده ميكند و ميگويد من حواسم به شركت بوده و... تو از اين لحظه به بعد با من هستي؟ زن كه استعداد عاشقپيشگي دارد ميگويد معلوم است كه با تو هستم، قربونت برم، من طلا ميخوام چكار، قرص و داروي من تويي و... ايرج كه حالا از طرف همسرش احساس آرامش ميكند حالا به راحتي عصبانيتهايش را بروز ميدهد، زن را تهديد ميكند و زن تا اعماق تحقير شدن ميرود تا جايي كه دفترچه بانكي دخترش را ميآورد و ميگويد: "فقط داد نزن!" پس مرد به زن بيتفاوت است ولي زن، مرد را دوست دارد. تا جايي كه زن ميفهمد در تمام اين مدت شوهرش به او دروغ گفته است، حالا به نظر ميآيد كه زن هم ديگر او را دوست ندارد يا به اين صورت رفتار ميكند. در جايي ميگويد: پاشو اون كت و شلوار رو دربيار، فكر ميكني اگه اون رو بپوشي قربون قد و هيكلت ميرم و... اين شفته از كجا اومد تو زندگي من. تا ميرسيم به اينكه ايرج وسايل منزل را براي خرج بيمارستان دخترش ميفروشد و شكوه به خانه برميگرددو ايرج نسبت به دختر و همسرش ابراز محبت ميكند در اينجاست كه ايرج كمي بااحساستر شده است.براي هين شكوه به او ميگويد تازه داره يك كمي ازت خوشم ميآد و انگار نسبت به اول فيلم در موقعيت عاقلانهتري قرار گرفته است و معرفت به زندگي آنها راه پيدا كرده است. حالا هم ايرج نسبت به زنش توجه دارد و هم شكوه كمي معتدلتر شده است.
بحث ارتباط و مناسبات زن و مرد در مكالمات جمع مردانه دفتر هم وجود دارد
بله. حرفهاي مختلفي كه مردها راجع به زنها ميزنند. مثلا كاراكتر آقاي دولتشاهي كه به نظر صاحب شركت ميآيد در جايي سيامك انصاري به او ميگويد: آقا به زنش گفته صبحها منو با اخلاق از خواب بيدار كن. معلوم است كه او زن بداخلاق و اذيتكني دارد. در جايي هم ميگويد زنم اگر بفهمد كه بچه خواهرش رو آورديم اينجا پيادهاش كرديم خشتك منو ميكشه تو سرم و نگران اين موضوع است. سيامك انصاري با موضوع خوشگلي زن درگير است و مدام راجع به اين مقوله حرف ميزند. كاراكتر علي سليماني مدام در مورد حاجي صحبت ميكندو جزو مذهبيهايي است كه لفظ حاجي ورد زبانش است. ميگويد زن را از پلاستيك باز ميكنيم و بعد استفاده ميكنيم و بعد بادشو خالي ميكنيم و ميذاريم جيبمون. به هرحال بحث زن مدام در اين جمع وجود دارد يا مساله احمد رنجه اين است كه به هر قيمتي شده زن بگيرد. وقتي هم زن ميگيرد خيلي راضي است. زني است كه پولهايش را نگه ميدارد، به او هم پول نميدهد و در نهايت او عاقبت به خير ميشود. از اول فيلم هم اين نگراني را دارد كه اگر زن نگيرد دوباره به لاك افسردگياش برگردد. ميگويد يك طيبه نامي پيدا شده كه عشق قيامت است و... به هرحال همه شخصيتها به نوعي با موضوع پول، نداشتن دارايي، زن و روابط زناشويي درگير هستند.
وقتي ايرج در مقابل شكوه صداقت به خرج ميدهد و موقعيت واقعي شغلياش را عيان ميكند در برههاي شكوه خوشحال ميشود كه شوهرش با او دارد صداقت به خرج مي دهد، لذا كمكش ميكند و ميخواهد طلاهايش را به او بدهد و با او همراه ميشود ولي در ادامه موقعيت مسلط آندو نسبت به هم برعكسشده و شاهديم كه حالا شكوه بر ايرج تسلط پيدا كرده و مدام تحقيرش مي كند. و اين القا كننده اين ديدگاه است كه مقوله پول دار بودن مرد و يا زن در موقعيت خانوادگي و اينكه كدام مسلط باشد هم موثر است. به تعادل رساندن اين موضوع چگونه در فيلم صورت ميگيرد؟
جملهاي از يك روشنفكر زن وجود دارد كه ميگويد: مردها هميشه براي خودشان وظايف مهمي متصور هستند. يعني تصور ميكنند كه كارهاي مهمي در اين دنيا دارند. به هرحال ارتباط شكوه با ايرج، ارتباط آدميزادهتري است و از نوع عواطف است. به نظر ميآيد مساله اصلياش پول نيست. در واقعيت هم ميبينيد كه مساله اغلب زنها مسائل عاطفي است. مساله شكوه هم عاطفي است او از ايرج نااميد ميشود و از اين آبرويي كه براي خودش تعريف كرده بود و حفظ ظاهر برايش از هر چيزي مهمتر بوده است. خوشش نمي آيد. او ميفهمد كه شوهرش به او دروغ گفته، اذيتش كرده، همه نوع بدبختي كشيده، حالا هم همه سياهكاريها را ميكند كه معلوم نشود پول ندارند، حتي اجازه نميدهد اثاث منزل را بفروشد تا آبرويش نرود. شكوه ديگر كاملا از همسرش نااميد مي شود. فكر ميكند او اصلا بخار آدميزادي ندارد. حتي حواسش به زن و بچهاش هم نيست. اما بعد كه ميبيند ايرجي كه تا اين حد احتياط ميكرده كه كسي چيزي نفهمد،حالا تمام زندگياش را فروخته تا خرج بيمارستان دخترش را بدهد نظرش به او برمي گردد شكوه با كنايه به او ميگويد "حالا همه از جمله باجناقت فهميدند كه تو پول نداري." يعني چيزي كه تمام مدت از آن ميترسيده. و اينجاست كه ايرج ميگويد به لاستيكي پسر نداشتهام كه همه فهميدند. ايرج حالا معرفت و احساس انساني پيدا كرده و اين موضوع برايش مهم نيست و حاضر است به خاطر زن و بچهاش چيزي را كه در تمام اين مدت حفظ كرده از دست بدهد.
در طي فيلم بين ايرج و باجناقش و يا فاميل به آن شكل ارتباط و رفت و آمد خانوادگي شاهد نيستيم كه باعث شود داشتن اثاثيه منزل تا اين اندازه براي ايرج مهم شده باشد. در سكانسهاي خانههميشه ايرج و شكوه تنها هستند.
درست ميگويي. به هرحال اينها خيلي گرافيكي و حداقلي فرض شده است و به دليل اين كه اين وضعيت براي تماشاگر آشناست و مدام در سريالهاي تلويزيوني ميبيند نخواستيم خيلي جزييات را نشان بدهيم.
يعني آن را به ذهنيت خود بيننده واگذار كردي.
اين همان چيزي است كه در زندگي و فيلمها ديده و شنيدهايد. به نظر من در اين قسمت با تماشاگر مشكلي نداريم. اگر ميخواستيم خيلي به آن موضوع بپردازيم بايد سكانسهايي ميگرفتيم كه خيلي دوست نداشتيم و كسلكننده بود.
با شناختي كه از تو دارم و همچنين از تصوير و پرداخت عيني و موفقي كه از فضاي خانه مجردي در "بوتيك"ارائه كرده بودي فكر ميكنم هنوز ارتباطات ايرج با دوستانش و ارتباطاتي كه در زمان مجردياش داشته در بيپولي هم برايت از فضاي خانه و خانواده و مناسبات زناشويي جذابتر بوده است.قبول داري؟
رابطه زناشويي رابطه شگفتي است كه ميتواند ابعاد مختلفي داشته باشد. از رابطه سطحي ايرج و زنش شروع ميشود تا پيچيدهترين روابطي كه ميشود تصور كرد و برخي درگير آن هستند. اما ماجراهاي بخش قوم و خويشي بسيار كسلكننده و كمزاويه است.
هنوز خودت مناسبات و دوستي هاي مردانه ايام مجردي را حفظ كردي؟
بله. اينها مناسباتي كه براي ما جالب بوده. روابط، آدمها در زندگي ما وجود داشته. يك وقتي به صورت كمدي و يك وقتي مخوف به آن نگاه ميكنيم چون به هرحال جمعهاي مختلف تمام اين زوايا را دارد. به نظر من روابط زناشويي، پدر و پسري، مادر و پسري، برادري، خواهري چيزهاي جالبي است كه ميتوان اساسي بر روي آن فكر كرد. حتما در روابط فاميلي هم چيزهاي جالبي وجود دارد ولي براي من كششي نداشته است.
به همين دليل نيست كه در بيپولي هم ناخودآگاه به طرف محفل مردانه خانه مجردي بيشتر كشيده شدي.
بله. سعي ميكنم در فيلمهايم به چيزهايي بپردازم كه آنها را دوست دارم. سخت است دو، سه روز بخشهايي را فيلمبرداري كنم كه برايم جالب نيستند هرچند كه ميدانم نكات مهمي هستند ولي ترجيح ميدهم آنها را به حداقل برسانم و تايم فيلم را با آنها پر نكنم برعكس چيزهايي را كه دوست دارم بسط و گسترش ميدهم. يك وقتي است كه ميخواهيم فيلم قصهاي بسازيم آن وقت بايد به جزئيات بپردازيم ولي الان مثلا اين كه ايرج چگونه با شكوه آشنا شد، چگونه بيپول شد، چگونه از شركت بيرون آمد، چگونه وضعش خوب شد يا علت رقابتش با باجناقش چيست و... بخشهايي است كه حوصله پرداخت به آنها را ندارم. به نظر من تماشاگر چون داستانهاي اينجوري زياد ديده است ميتواند حدسهايي بزند. تماشاگر ميتواند حدس بزند كه چون پسر يارو از خارج آمده اين طرف بيكار ميشود يا چون با يكي آشنا شده وضع مالياش خوب ميشود. اين بخش وسط براي من جالب بود و از آن بخشها با اين كه حدس ميزدم مشكلاتي به وجود ميآورد خيلي حداقلي گذشتم. به اين صورت فكر كردم فيلم را هم خودم و هم تماشاگر بيشتر دوست خواهيم داشت. با وجود اين كه فيلم نقصهايي دارد ولي با آن حال كرديم. اين حالت از اين كه فيلم كمنقص يا بينقصي بسازم و با آن حال نكنم برايم جذابتر و جالبتر بود.
در صحنه مطب دكتر و سونوگرافي، در حاليكه صداي بيپ بيپ دستگاه در كل سكانس تداوم دارد و نوعي حكم موسيقي صحته را نيز پيدا كرده از نماي باز ايرج در حاليكه كه به تصوير بچه در دستگاه نگاه ميكند با حركت دوربين نرم به كلوزآپ او ميروي و اين حس را منتقل ميكني كه گويا براي ايرج، به عنوان شوهري با تمام مسائل و مشكلات مالي و كمتوجهيها به زنش ، شكوه اتفاق جالب و جذابي در حال افتادن است كه همان پدر شدن اوست.
بله، ولي فكر نميكنم شعور درك آن را داشته باشد. او بيشتر حواسش به تصوير بچه داخل شكم زنش است كه بيشباهت به جانور نيست و حيران مانده كه در اين بيپولي با اين بچهاي كه قرار است بيايد چكار بايد بكند. شكوه احساس مادرانه دارد و در ماشين هم ميگويد تصويري كه ديديم بچه ماست ولي ايرج باز همان مزخرفات خودش را ميگويد كه چي شد يهو هول كردي و... اصلا ايرج حرفهايي رو كه با احساسات قرار است زده بشود را نميشنود. او در احوالات خودش غرق است و به پول فكر ميكند. عاطفهاي نسبت به اين موضوع ندارد.
پس كاركرد آن حركت دوربين چيست؟
ميخواستم با آن حركت دوربين ترس ايرج را از اين كه چه چيزي پيش خواهد آمد نشان دهم. او بااحساس و مهربان به تصوير بچه نگاه نميكند بلكه نگاهش كاملا نگران و سردرگم است. لاين او با بچه هم به مرور كامل ميشود. بچه نشانهاي از بخش معرفتي زندگي است كه در آخر ميبينيم كه به خاطر بچهاش زندگياش را ميفروشد والا او قبل از اين با بچهاش ارتباط بخصوصي ندارد و ميبينيم كه هروقت او را بغل كرده و لايي لايي ميگويد يك سكه هم بلند ميكند.
اساسا نقطه نظرت در مورد دكوپاژ اين فيلم چه بود آيا ميخواستي متفاوت با بوتيك باشد؟ در سكانس عروسي، مثل فيلمهاي معمول عروسي دوربين روي دست است بعد از اين صحنه تا آخر فيلم دوربين رو سه پايه است. در مورد قاببندي ، اندازه نما و زاويه دوربين طرح كلي براي اين فيلم داشتي؟ مثلا در سكانس بعد از عروسي وقتي كه وارد خانه ايرج و شكوه ميشويم، شكوه را با نيمرخ و ايرج را تمام رخ نشان ميدهي. آيا براي اين دكوپاژ ذهنيتي داشتي يا حسي جلو رفتي؟
ذهنيت بخصوص براي كليت فيلم دارم كه مثلا اين فيلم چه سر و شكلي داشته باشد. جاهايي ولو و آشفته باشد و خيلي تميز و آنكادره نباشد و يك جاهايي هم تميز و خوشساخت باشد اما در صحنه، خيلي به اين كه مثلا اين كلوزآپ چه معنايي داشته باشد فكر نكردم و كاري را كه به نظرم درست آمد انجام دادم.
از قبل دكوپاژ داشتي يا سر صحنه دكوپاژ ميكردي؟
دكوپاژم را سر صحنه انجام ميدادم. اول تمريني ميكرديم و در اين تمرين، يك چيزهايي كم و زياد ميشد و بعد ضبط ميكرديم.
كل سكانس را تمرين و بعد دكوپاژ ميكردي؟
بله. مواردي هم پيش ميآيد كه صحنه با چيزي كه از قبل توي ذهن هست هماهنگ ميشود ولي من مدام در لوكيشن ميپلكم و وقتي بازيگران ميآيند و تمرين ميكنند، جاها مشخص ميشود. در تمرين خيلي به دكوپاژ فكر نميكنم، به عنوان يك وضعيت خوب درست ميكنم و بعد دكوپاژ كرده و زواياي دوربين را مشخص ميكنم.
دوران پيشتوليد هم با بازيگران تمرين داشتي؟
آره. حدود سه، چهار جلسه با بهرام رادان و ليلا حاتمي و دو، سه جلسه هم با بقيه كاراكترها روخواني داشتيم. به نظر من در دوران قبل از فيلمبرداري تا همين حد كفايت ميكند.
از قبل ذهنيت و تصوري براي دكوپاژ سكانسها نداشتي؟
چرا پيش آمده كه ذهنيتي از قبل داشته باشم.
مثلا وقتي ميخواهي گذشت زمان را القا بكني و ايرج در دفتري كه منصور برايش جور كرده كار ميكند، چند تراكينگ از ايرج در حال كار كردن است كه به هم ديزالو ميشود، بعد چند كلوزآپ است كه به هم ديزالو ميشود. آيا اينها هم محصول همان لحظه بوده يا از قبل در موردش فكر كرده بودي؟
بله. به اينها هم همان لحظه رسيدم.
ميتواني مثالي بزني كه يك سكانس را از قبل دكوپاژ كرده باشي.
مثلا در مورد دفتر شركت از قبل ميدانستم كه بايد چنين حالتي داشته باشد يعني پر كات باشد، وراج باشند، پلانها داخل يكديگر برود و... در همين حد ولي دكوپاژ صحنهاي را از قبل در ذهنم نداشتم.
در يكي از صحنهها آوازي پرويز ميخواند با لحنهاي مختلف: "ديشب رفته بودم..." در فيلمنامه بود؟
نه، در فيلمنامه آوازي نبود. همان سر صحنه تصميم گرفتيم. من پيشنهاد دادم كه اين آواز را بخواند: من يه پرندهم، آرزو دارم، تو يارم باشي و... كه حبيب همين ترانه را پيشنهاد داد و به نتيجه رسيديم.
صحنهاي در خانه ايرج و شكوه و در اواخر فيلم وجود دارد كه يك جوري براي من ارجاع به "دزد دوچرخه" دسيكا بود حالا با تلقي ويژه خاص خودت. آن صحنه كه شكوه و ايرج تصميم ميگيرند سر پرويز كلاه بگذارند كه وقتي پول را از پرويز گرفتند يه بسته تقلبي به جاي طرح او بدهند. همان بلايي كه پرويز قبلا سر آنهاآورده بود
من اصلا به دزد دوچرخه فكر نكرده بودم.
چون همان رفتاري را كه پرويز با ايرج كرده، او ياد ميگيرد كه با ديگران انجام بدهد.
بله. نكتهاي كه ميگويي خيلي جالب است.
در بي پولي هم مثل بوتيك بازيها خوب است و تصاوير متفاوتتري از بازي بازيگران شاهد هستيم. البته نه در مورد همه! كه به نظر من در مورد بوتيك اينگونه بود و بازي تكتك بازيگران حتي شخصيتهاي فرعي هم خيلي متفاوتتر از كارهاي قبلي به نظر ميآمد. در بيپولي هم خانم حاتمي خيلي متفاوت و موفق و رادان هم نسبت به فيلمهاي قبلياش بهتر است ولي سيامك انصاري و امين جعفري همان بازي و نقش هاي قبلي را دارند. در مورد كاراكتر احمد رنجه آيا مونگول بودن اين شخصيت مدنظرت بود چون بعضي اوقات به شخصيت كارتوني و بازي كاريكاتوري پهلو ميزند.
احمد رنجه آدم بخصوصي است. كمي دغدغههاي فلسفي دارد كه چند جا به اين موضوع اشاره ميشود. در جايي خودش ميگويد اگر ما پامون روي زمين هست بايد زاد و ولد كنيم و من سه ماه سه ماه حموم نميرفتم و... تازه فهميدم نصف عمرم رو بيخودي با اين مزخرفات حروم كردم. آره ديگه چون كمي بخصوص و عجيب است كمي وضعش به فانتزي نزديك ميشود. ولي خيلي ناچيز در مرحله فيلمنامهاي اين امر شديدتر بود. يعني يك كاراكتر رسما فلسفي بود كه اصلا مثل فيلسوفها حرف ميزد. براي بازيگر اين نقش از افراد مختلفي تست گرفتيم كه هيچكدام خوب نبود. بعد فكر كردم بهتر است نقش را كمي رئالتر كرده و از فانتزياش كم كنم و بازيگر را به نوع ملموسش كمي درب و داغون انتخاب كنم. اتفاقا فكر ميكنم به اين صورت نقش بهتر شد. در مورد كاراكترها بايد بگويم بعضي از آنها هم از نظر خودم و هم در ادبيات سينماي ايران كاملا تازه هستند. مثلا احمد رنجه، شكوه، شاهرخ كاراكترهاي تازهاي هستند و سيامك انصاري كاراكتر باطراوتي دارد ولي كاراكتر امين جعفري تازه نيست. به هرحال كاراكترها تلورانسي داشتند و بعضي معمولي و تكراري بودند.
لحن فيلمت خيلي سهل و ممتنع است نوعي راه رفتن روي لبه ظريف كمدي و رئال چطوري به اين لحن در اجرا مي رسيدي و چه چالشي با بازيگران داشتي؟
در مورد لحن فيلم هم طبق نظر شما، بله، لحن پيچيدهاي بود چون دوست داشتم دو حالت مختلف كمدي، در عين حال جدي و كمي غمانگيز با هم تداخل داشته باشند و حالت خنديدن تماشاگر در جاهايي بلاتكليف باشد، تعبير عبارت "كارم از گريه گذشته به اين ميخندم..." مصداق پيدا كند. احساس ميكردم نكات خندهدار و چيزهاي متاثركننده تا دز محدودي به يكديگر فاز ميدهند. چون گريه كردن مردم براي فيلمهاي هندي جزو گريههاي مطبوع است و عذابي به آنها وارد نميكند يا خنديدنشان براي فيلمهاي كمدي، دوست داشتم اين دو در هم تلفيق شود و طعم تازهاي مثل ترش و شيرين به وجود بياورد. مثلا صحنهاي كه ذاتش طنز است موسيقي متاثركنندهاي دارد، انگار اين دو در مقابل يكديگر مقاومت ميكنند. مثلا ميخواستم وقتي بهرام رادان جلوي صندوق صدقات توي سر خودش ميزند، مردم بخندند و وقتي گريه ميكند و آن حرفها را ميزند متاسف شوند عليرغم اين كه حرفهايش مسخره است. واقعا به آن نتيجهاي كه ميخواستم رسيدم و راضي هستم.
از يك طرف كاملا تراژيك و از طرف ديگر كمدي سبك نشده است. چگونه به اين دز رسيدهاي؟ و چالشات با بازيگران؟
تلاش ما از فيلمنامه تا اجرا ادامه داشت و مدام بالا و پايين بودن حس كمدي و رئاليسم را به بازيگر گوشزد ميكردم. مثلا سر همين سكانس به خانم حاتمي ميگفتم: پاي صندوق صدقات اين حرفها را بزن و گريه هم بكن و گريه خوب بكن اما گريهات مسخره باشد. واقعا توضيح اين مساله براي بازيگر بسيار پيچيده است. گاهي بازيگر حق دارد بگويد: اصلا معلوم هست تو چي داري ميگي؟ يعني چه كه هم اين باشم و هم اون! پيش آمده كه با بازيگراني برخورد كردهام كه وقتي به آنها ميگويم گريهات كاملا واقعي باشد اما مزخرفاتي كه من به تو ميگويم بگو، اعتراض ميكرد و ميگفت نميشه. يعني چي؟ يا بايد اينو بگم يا اونو در جواب ميگفتم همزمان ميشود و طعم خوبي هم دارد. بيتعارف ميگويم كه ليلا حاتمي خيلي سطح بالا موضوع را اجرا ميكند يعني مي تواند هم واقعي گريه بكند و ديالوگهايي با ته مايه طنز بگويد...
ليلا حاتمي اين پارادوكسها را خيلي خوب اجراكرده.
اين پارادوكسها سخت است و بازيگري مثل ليلا حاتمي ميتواند آنها را اجرا كند و جالب اين كه كاملا مطلب را ميگرفت و مثل آب خوردن اجرا ميكرد.
مشابه اجراي موفق گلشيفته فراهاني در بوتيك .
اغلب حالات به اين صورت است. فيلم با حالتي تمام ميشود كه كمي مبهم و اصلا متعلق به سينماي ديگري است. اتفاقا اختلاف اين احوالات برايم جالب و مساله اصلي بود. مثالي كه در ذهنم داشتم اين بود كه اين حالات مثل گياهاني هستند كه ميتوان آنها را بهم قلمه زد. مثلا پرتقال و نارنگي را بهم قلمه زد و از آن نارنج به دست آورد كه محصول و طعمي جديد و به دردبخور است.
در موقعيت پارادوكسي، موقعيت صحنه تراژيك است ولي ديالوگها بانمك هستند ولي بعضيها در اجرا و لحن هم، چنين ويژگي دارند. در بازي ليلا حاتمي و احمد رنجه بيشتر و در بازي رادان كمتر اين حالت را ميبينيم. چالش تو براي رسيدن به اين هدف با بازيگران به چه صورت بود؟
با بازيگران چانه زده و خرده خرده بازي آنها را درست ميكردم. گاهي بازيگران كلافه شده ولي بعد مجاب ميشدند كه اين روش بهتري است. خودشان هميشه بار اول ديالوگها را كاملا غلط بيان ميكنند و چون اصلا متوجه قضيه و داستان نيستند بعد از توضيح، به لطف موضوع پي ميبرند.
براي بازيگران خودت هم بازي ميكني؟
بله. البته نه بازي كامل بلكه روي لحظاتي كه مدنظرم است تاكيد ميكنم. مثلا در سكانسي كه ايرج به بانك رفته و ميبيند در حساب پرويز پول نيست و عصباني پيش او ميرود و... پرويز ميگويد: آخ، آخ من اشتباه كردم... ايرج: خفه شو... پرويز: آقا من مقصرم، من جبران ميكنم... ايرج(با لحن ديگر): خفه شو... بازيگر هرچقدر اين متن را بخواند متوجه نميشود كه بايد آن را با چه لحني بيان كند پس راهي جز اين نيست كه ديالوگ را براي بازيگر بخوانم و حالت و لحن را همانطور كه مدنظرم است برايش بازي كنم. كمكم و در طول تمرين بازيگر، حالتها و نوع بازي را همانطور كه مدنظرم است درميآوريم.
مشخص است كه نحوه اجرا در ذهن خودت است و بعضي را خيلي خوب هدايت كردي و بعضيها به نقش نزديك شدهاند. هنگام نگارش با هادي مقدم چگونه به اين اتفاقنظر دست پيدا كردهاي؟ آيا با هم رابطه حسي داريد؟
بله، خيلي نزديك شدهايم. كارهاي مشترك در زمينه كمدي خوب جواب ميدهد ولي به محض اين كه آدم بخواهد متن جدي بنويسد ديگر جواب نميدهد. به نظر من كارهاي كمدي را بايد دو نفره يا سه نفره نوشت ولي در كارهايي كه نكته عقيدتي يا طرز نگاه بخصوصي وجود دارد موضوع پيچيده شده و وقت كار گروهي بيخودي تلف ميشود يعني مثلا وقت اين نيست كه تو بخواهي به من ثابت كني كه زندگي زيباست در حالي كه من تصوري غير از اين دارم. ولي براي فيلمهاي كمدي بايد به چرت و پرت گفتن بيفتيم و چون فضاي مزخرف گفتن و خنديدن است، دو نفري خيلي خوب جور درميآيد و افكار ما به هم خيلي نزديك است و كاملا حرف همديگر را ميفهميم و اشكالات يكديگر را به راحتي برطرف ميكنيم.
در نوشتن لحن خيلي متبلور نميشود. مثلا همانطور كه الان خودت راجع به موقعيت آن صحنه گفتي، در اجرا معلوم ميشود كه "خفه شو" را چگونه بايد بيان كند يا اگر پرويز ميگويد آقا من مقصرم، نوع بازي و لحن در نوشتن مشخص نميشود.
در اينگونه موارد من يا هادي ديالوگ را ميخوانيم و نقش را بازي ميكنيم. اگرچه ممكن است در صحنه اتفاقات ديگري بيفتد. مثلا در كاري كه اتفاقا كار جالبي هم شده و دوست دارم آن را ببيني، در فيلمنامه كاراكتري داشتيم كه يك زن كرد بود ولي موقع اجرا تبديل به يك زن رشتي شد، چون هنگام تست گرفتن، ديدم زن رشتي بهتر از زن كرد بازي ميكند. حالا حالت ديالوگها فرق ميكرد.
پايانبندي اين نوع فيلمها خيلي سخت است. تو چيزهايي را كاشتي، داشت كردي و برداشت نهايي ميكني. هم ميخواهي حال تماشاگر را خراب نكني تا با حال خوش بيرون برود و تو به يك پايان خوش نسبي برسي و در عين حال نميخواهي دروغ بگويي و به او اميد واهي بدهي. اين موقعيت جفنگي كه اين آدمها به هر دليلي با آن دست به گريبانند را بگويي كه از آن خلاصي وجود ندارد ولي در آخر بخواي يك نقطه اميدي نشان بدهي، چگونه در متن و اجرا به اين پايانبندي رسيدي؟ آياخودت ازپايان راضي هستي ؟ فكر مي كني براي تماشاگر اقنا كننده است؟
يكي از همان لاينهايي كه در فيلم به نظرم مهم بود اما قرار نبود زياد بر روي آن كار كنيم اين بود كه ايرج معرفتي كسب كند. چون فكر ميكردم در تمام اين وضعيت مشقتبار يك وجه عرفاني وجود دارد. دوست داشتم فيلم با اين معرفت تمام شود. من از سنت كليشهها در سينما و تلويزيون باخبر هستم. ما ميبينيم كه يك روزي او از پدرش طلبكار بوده و اصلا او را آدم حساب نميكند. البته در فيلمنامه بيشتر به اين موضوع پرداخته بوديم و لاين رابطه ايرج و پدرش، در كوتاه شدن فيلم لطمه خورد. او به پدرش ميگفت: تو توي زندگيات چيكار كردي؟ كو مايه و... در اواخر فيلم ميديديم كه در اوج بدبختي و بيچارگي در حالي كه موها و ناخنهايش بلند شده به منزل پدرش پناه ميبرد و آنجا به حمام ميرود و آنجاست كه از محبتي كه پدر در حق او ميكند به گريه ميافتد.
اين صحنهها را گرفته بوديد؟ چون در فيلم ارتباط خانوادگي ايرج را خيلي مختصر ميبينيم.
بله. الان در همين حد است كه يك بار به خانهشان سرميزند تا مداركش را بردارد. ميبينيم كه با پدرش رفتار خوبي ندارد. يكي، دو جا به احمد رنجه ميگويد الان بابام بايد مايه رو ميآورد و ميداد به من و... در همان لايني كه فكر ميكرد از آدمهاي بدبخت بدش ميآيد، در انتها به يك معرفت و تغيير نگاهي رسيد كه نميدانيم چيست. اين برايم مهم بود كه فيلم با يك حال معنوي تمام بشود.
نزديك شدن دوربين به او در موقعيتي كه به چيزي نگاه ميكند و ما نميدانيم كه چيست ولي حالت صورتش يك حس اميدوارانه و مثبت دارد.
بله. اين حس حالت كمدي و غمانگيز ندارد بلكه يك بازي كاملا جدي است انگار شخص تحت تاثير چيزي قرار گرفته، كمي بغض ميكند و چشمهايش از تجربهاي كه طي كرده است، مرطوب ميشود. مثل تجربه مثل سالها معتاد بودن، سالها زندان بودن، سالها مشقتي را پشت سر گذاشتن كه وقتي تمام ميشود حتما چيزي را به آن شخص اضافه ميكند و تغييري را در او به وجود ميآورد حالا نه تغيير خيلي اساسي و بزرگ كه مرد خدا شود و...
همين كه اين آدم به جايي ميرسد كه چيزهايي كه برايش مهم بوده به خاطر دخترش بدهد، در حد و اندازه خودش يك تغيير است ولي اميدي كه حس ميشود درجا زدن و دور باطل بيپولي نيست.
بيپولي تمام ميشود. اصلا ذات بيپولي تمام شدن است و اين تفاوت آن با فقر است، البته بيپولي كه مدنظر ماست، مثلا شما الان به من ميگويي وضع مادي من اين روزها ميزان نيست، يقينا تمام ميشود، هشت ماه پيش اگر به من ميرسيدي ميگفتم اسماعيل وضع ماليام بدجوري پيچيده به هم ولي يقينا تمام ميشود. اين فيلم بيپولي من و تو و ماست، بيپولي اين طبقه است كه گسترش پيدا كرده است و اين دوران كمي طولاني شده است. فرض كنيد طرف فيلمساز است، وضع زندگي خوبي دارد ولي اين را بايد حفظ كنيم. اصلا اين حفظ كردن چيز عجيبي نيست و همه ما با آن درگير هستيم. مجاز نيستيم يكباره همه آن را بفهمند بايد مهماني برويم، مهماني بگيريم و... اين دوران ميتواند طولاني بشود، ميتواند آثارش جدي بشود. حالا همه فكر ميكنند او آدم محبوبي هم بوده، مثل كاراكتر ايرج. يعني احساس ميكند من در اين دنيا كسي هستم. هم پولدارم. هم شغل شيك دارم. زن خوشگل هم گرفتم و... _ در جايي زن ميگويد من فكر ميكنم تو منو به چشم يكي از اثاثيه اين خونه نگاه ميكني و چيز ديگهاي براي تو نيستم _ خودم كه خوشقيافه و موفق هستم. دوست داشتم از بخش معرفتي و عرفان كوچكي كه در فيلم در جريان است نگذريم كه نه ربطي به عالم كمدي فيلم دارد و نه به نظر مضمون اجتماعي ميآيد. اصلا بار اول هسته فيلم، در ذهن من، با شنيدن اين آيه كه بر روي زمين با تكبر راه نرويد، شكل گرفت. چون اين حال را دوست داشتم، دلم ميخواست فيلم با اين حال تمام بشود يعني لايني كه در فيلم مغفول مانده و روي آن كار نشده است. ميداني تكبر كه يكي از وجوه اخلاقي است، تصوري راجع به خودم داشتم و فكر ميكردم چيزي هستم، ميشد كه نباشم و حالا دست روزگار دوباره همهچيز را درست كرده و ديگر آن آدم قبلي نيستم، ديگر نگاه قبلي را به آدمهاي بدبخت و دنيا ندارم يا اين كه من هم چه راحت ميتوانم بدبخت بشوم، اين موضوع مهمي است كه بايد همواره در ذهن آدم باشد. همه غفلت آدميزاد از اينجا ناشي ميشود به اين فكر نميكند كه اين حال ميتواند مداوم نماند. ميشود دري به تخته بخورد و اين حال تمام شود. در مقدمه كتابي خواندم: اگر در زندگيات به لحظهاي رسيده باشي كه نه راه پس داشته باشي و نه راه پيش، آن لحظه، خيلي لحظه خوبي است و آرزو ميكنم به آن لحظه برسيد (نويسنده آرزو ميكرد) چون برايتان معرفتي به ارمغان خواهد داشت. اما امان از اين كه نرسيد، كه چه موقعي ميرسيد _ چون قطعا معتقد است كه ميرسيد _ لحظهاي كه نميتوانيد چيزي را عوض كنيد و آن لحظه مرگ است. ولي اين كه به نقطهاي برسيم كه عجيب گير افتادم، وقتي از اين نقطه بيرون بياييم، حتما با خودش معرفتي خواهد داشت. يعني به نظر من چيزي در اين آدم تغيير خواهد كرد. اين تنها مصداق واقعي تغيير و تحول است. موضوع تحول خيلي در بحث فيلمها، ادبيات، تاريخ و... وجود دارد. من تنها مدل تحول يا معتبرترين آن را كه ميشناسم و درزندگيام ديدهام به اين شكل است. همان جملات معروفي كه سرت به سنگ نخورده
يك سري پلان از سطح شهر لابهلاي برخي سكانسها قرار دادهاي. خيلي متوجه جايگاه و كاركرد آنها نشدم. شخصيتهاي فيلم در هيچكدام حضور ندارند. آيا صرفا به عنوان يك پاساژ بين صحنه از آنها استفاده كردهاي؟ يا قصد ديگري هم داشتي ضمن اينكه جنس تصاوير هم با باقي صحنههاي فيلم متفاوت است.
به هرحال يك اشاره فرمالي بود كه قابل تعميم بودن اين وضعيت را نشان ميداد. ميخواستم بگويم يادمان باشد كه اين وضعيت كاملا متعلق به اين شلوغي و اين شهر است.
چرا كاراكترهاي فيلم در هيچكدام حضور ندارند.مثل اينكه بعدها گرفتي
بله. كاراكترها اصلا در آنها نيستند.اين بخش را با اين فرم اجرا كردم، هم توليدي بود و هم فكر كردم فرم بدي نيست و يك جور نقطهگذاري هم به حساب ميآمد. نقطهگذاري كه كمي فرمال است و به فيلم هم لطمهاي نميزند و ديگر يادآوري اين مطلب كه داريم راجع به اين شهر حرف ميزنيم، اين لحظات را براي تماشاگر ايجاد كنيم فيلم دروغيني نيست. راجع به تو، خودمان و همه مردمي حرف ميزنيم كه به نوعي به اين درد مبتلا هستند.
يك جور تنفس هم به حساب ميآيد.
دقيقا. خاصيت نقطهگذاري و خاصيت تدويني هم داشت.
چرا جنس تصاوير متفاوت است؟
واقعيت اين است كه مشكل فني بود. چون سر اين قضيه خيلي دعوا و مرافعه داشتيم ترجيح ميدهم موضوع را خيلي باز نكنم. ما اين پلانها را بعدا گرفتيم و حلقه نگاتيوي كه به ما داده بودند، كهنه بود.واقعيت را كه نمي تونم به اسماعيل ميهن دوست نگم!
اگر نكتهاي مانده بگو.
نه اسماعيل جون. من ازت خيلي ممنونم توجهي كه در آن زمان به فيلم بوتيك داشتي برايم تشويق خيلي خوبي بود و از اين كه براي اين فيلم هم وقت گذاشتي متشكرم.
تو فيلمسازي هستي كه كارهايت برايم مهم است و منتي به كسي ندارد.
خيلي ممنون.
0 نظرات:
ارسال يک نظر